eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
763 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
هر کجا هستم باشم، اسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
لاجرم انتخاب می‌کنید؛ ولو اینکه پای صندوق رأی نروید! و رأی شما همان «آری» یا «نه»ی چهل و چند سالِ پیش است! یا با نرفتن‌تان به جمهوری اسلامی «نه» می‌گوئید، یا با رفتن‌تان «آری» و شما ناگزیرْ انتخاب می‌کنید... و مثلِ شهید حاج قاسمِ سلیمانی و یاران‌ش و همه‌ی همرزمانش در همه‌ی این چهل و چند سال، با جان‌شان به این نظام و انقلابْ «آری» گفته‌اند! از تو هیچ نخواسته‌اند، الا اینکه دو قدم بیایی و در آرامش کامل «رأی» بدهی! این را هم دریغ می‌کنی؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
مردمِ نجیبِ... نجیب دیشب آمد و جمع کرد برای رفتن به افغانستان. حدوداً پنجاه‌ساله‌ی شانه‌افتاده‌ای که صدای توی دماغ‌ش با لهجه‌ی افغانستانی قاتی و حرف‌هاش سخت فهمیده می‌شوند. اجازه می‌گیرد «بَرَم داخیل؟!» تماس می‌گیرم با مدیر داخلی و اجازه‌اش را می‌گیرم! همیشه می‌رفته می‌آمده و اجازه گرفتنی توی کار نبوده. این بار آمده که جمع کند برود. -‌ «کجا؟!» -‌ «اَبقانیستان...» خوشیِ غمگینی دماغ‌م را داغ می‌کند و گرم می‌شود پوست صورتم. می‌فرستم‌ش داخل. توی دوربین‌های جلویِ روم اما دنبالش می‌روم. خمیده‌شانهْ می‌رود سمتِ درِ سالن. از دوربینِ محوطه بیرونی خارج و داخل می‌شود به دوربینِ رخت‌کن. چیزی از توی کمدش بیرون می‌کشد. می‌اندازد روی فرشی که انداخته‌اند برای نماز خواندن بچه‌ها. مشغولِ جمع‌و‌جور کردن است که رهاش می‌کنم. می‌روم سراغی کار و زندگیِ خودم. به ده دقیقه نکشیده برمی‌گردد. دو تا پتو را با شالی افغانستانی به هم بسته و زده زیر بغل‌ش. از پشت میز می‌آیم این طرف و روبروش می‌ایستم. غمِ صورتش چیزی کمتر نشده. شاید این قوم تنها قومی باشد که رفت و برگشت‌ش غم و شادی ندارد. می‌رود از کشورش با غمی و برمی‌گردد با غمی! می‌گویم: «نجیب! هیچ‌جا وطنِ خودِ آدم نمی‌شه...» سرش را با «هونّی» تکان می‌دهد. شاید حرف زدن را ادامه می‌دادیم اگر امرالله بود. نجیب حرف نمی‌زند. برای اولین بار دست دراز می‌کند که دست بدهیم. دست می‌دهم. حال می‌کردم می‌زد قَدَّش! ولی نزد. آرام دست داد، خداحافظی کرد و رفت از درِ خروجی خارج شد. همه‌ی زندگیِ نجیب توی ایران همین دو تا پتو بود انگار که داشت با خودش می‌برد افغانستان. و اگر این قطعه از فیلمِ زندگی‌م و برخوردم با نجیب را می‌خواستم بسازم، حتماً ترانه‌ی «بیا که بریم به مزار ملا ممدجان» را می‌گذاشتم زیرصدای فیلم... و ما چه می‌فهمیم حالِ مردمی که خانه‌اشان مدام درگیر جنگ و ناامنی‌ست و مردمِ «نجیب»‌شان آواره‌ی دیگر کشورها... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
انتخابات، دنیا، ما رأی‌گیری الکترال را با اینکه خوانده‌ام ولی آخرش نفهمیدم چطوری رئیس جمهورِ آمریکا انتخاب می‌شود! مثلاً زمان بوش با اینکه رقیب‌ش بالاترین رأی را آورد، به خاطر الکترال‌ها او را فرستادند کاخ سفید و حتی این موضوع زمان ترامپ هم اتفاق افتاد! تازگی فهمیده‌ام اصلاً خودِ مردم آمریکا هم انگار نمی‌فهمند چی به چی می‌شود و مجمع گزینندگان با خودش چند چند است! ولی خب، انتخابات دارند! از طرفی توی همین فلسطینِ اشغالی هم انتخابات دارند و از بین خودشان یکی خشن‌تر، سرسخت‌تر و جنایت‌کارتر انتخاب می‌کنند تا چند سال خون فلسطینی‌ها را بریزد و از تعدادشان کم کند به نفع مردمِ یهود! و انگار نخبه‌ی همه‌شان همین معاونِ اول شیطان در امورِ حذف انسان‌های بیگناه از روی زمین، نتانیاهو باشد! ایضاً همین کشورِ گاهی دوستْ گاهی دشمنِ عربستان را داریم که انگار تازگی‌ها برای شوراهای شهری‌ش انتخابات برگزار می‌کنند و آن هم البته از بین مردان؛ چون زنان اصلاً کارت شناسایی ندارند که شخصیتی برای رأی دادن باشند!!! هر چند به گفته‌ی شاهدان و کارشناسان و دنیا دیده‌ها، همه چیزِ عربستان از طرف پادشاه و نهایتاً شاه‌زاده‌ها تعیین می‌شود و انتخابات در آنجا شبیه همین کتاب‌های تزئینی برای کتابخانه‌های مایه‌دارهاست، که نه برای خواندن، بلکه برای پُز دادن به باجناق و جاری و شهین خانومْ همسایه‌ی آن‌طرفی است! بگذریم... القصه اینها چپ و راست پیغام پسغام داده‌اند یا پشت و پسل دست‌شان توی کار است که مردم ایران توی انتخابات آتی شرکت نکنند. جالب‌تر اینکه داخل کشور هم بعضی باهاشان هم‌صدا می‌شوند! حالا پیدا کنید پرتقال‌فروش را ...!!! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
شهر در ترافیکِ شبِ تولدِ تو قفل شده... باران می‌بارد نم‌نم‌ک و یک آدم در لباسِ عروسکْ وسط خیابان می‌رقصد... با ریتمِ یک موسیقیِ شاد ... و تند ... من توی شهر دنبال تو می‌گردم و تو، شاید جایی کنارِ یتیمِ خفته در گوشه‌ی آوارِ ساختمانی در غزه اشک می‌ریزی... برای آمدن ما دعا کن، آمدنِ پای کار تو...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
عیدِ بی تبریک! باران باریده، آسمان مثل پوسترهای ابر و بادی، توی هم پیچیده و هوا، سردیِ مرطوبی دارد که آدم می‌خواهد یک دل سیر وسط غوغای‌ش نفسِ عمیق بکشد و ها کند بخارِ دهان‌ش را. توی صبحِ خیسِ میبد، هوای رفتنِ جمکران کرده‌ام! یک‌جور دل‌خواستنِ ناجور که دوری فاصله خیالت را راحت می‌کند از بی نتیجه بودنش! یک‌جور حسِ نو خواهی و تغییر؛ آدم دل‌ش می‌خواهد همچینِ صبحی را یک‌جور دیگری شروع کند تا اینکه سر کار باشد یا توی زندگیِ عادی روزمره که جمعه و شنبه و تعطیل و عید و عزای‌ش یکی‌ست وول بخورد. صبح تولد امام زمان را حتی آدم‌های کرختِ بی‌حوصله‌، که توی رختخواب گرم و نرم‌شان توان و حال بیرون آمدن ندارند، می‌خواهند خاطره‌انگیز کنند، خاص شروع کنند و ماندگارش کنند توی حافظه‌ی تاریخی زندگی‌شان... به هر حال روز عید میلاد امام زمان است برای ما! و نه حتماً برای او! روز عید، روز دل‌خوشی آدم‌هاست. آن وقت این روز، روز دل‌خوشی او هم هست؟! اعتراف کنم سر صبحی آمدم تبریک بگویم به خودش...! و راستی که خجالت کشیدم. بی خیال شدم. چه‌چیزم مورد رضایتِ اوست که وقتی دارد راست راست نگاه می‌کند به جسم و روح و فکر و اعمال‌م، با نیشخندِ بی‌معنایی تبریکِ تولدش را بگویم؟! امروز فقط دوست داشتم جمکران باشم؛ همین؛ نیمه روزی همان‌جاها برای خودم پرسه بزنم، نفس بکشم و برگردم به بیغوله‌ی زندگی‌م... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
آنْ وقتی ابرها چشم‌وچارشان زیر پای‌شان را دیده، که پوش رفته بالای این سقف! تا دیشب همین پوشِ پارچه‌ایِ مثلِ جگر زلیخاْ سوراخ سوراخ، یله و تنها افتاده بود روی سقف و یک‌لایه نایلونْ قرار بود توی برنامه‌ی توسعه‌ی شب‌های آینده به‌ش اضافه شود، که نشد! ابرها این بار کـَــرَم کردند و بیشتر از چند تا پشفته حواله‌ی این شهرِ خشک کرده‌اند. امشب معلوم است بالای این پوشِ پارچه‌ای، چیزی جلوی خیسی‌اش را گرفته و هوای داخلِ خانه هم به لطف چند تا بخاری گرم است... حمید زیر همین سقف پارچه‌ای دارد کاسه‌ی ماست و موسیر با دیسِ پلاستیکی نان خشک می‌دهد دست دو‌سه تا پیرِ مو سفید... آمده‌ام توی اتاقی که هدایتْ پسر خانه از توی عکسِ روی طاقچه‌ْ حیاط را سِیر می‌کند... نشسته‌ام حمید یکی چایی بدهد دستم تا گرم شوم برای نوشتن روایت‌هایی بعدی، نوشتن روایت آدم‌های درگیر توی حواشیِ این شب‌ها...! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#یک آنْ وقتی ابرها چشم‌وچارشان زیر پای‌شان را دیده، که پوش رفته بالای این سقف! تا دیشب همین پوشِ پ
به هر حال آب راه خودش را پیدا می‌کند؛ آب روشنی‌ست، چیزی شبیه نور که راه خودش را حتی از توی داربستِ کهنه‌ی بالای سقف هم پیدا می‌کند... و آب که ظاهراً نباید شعوری داشته باشد، رفته سمت «اللهِ» وسط پرچم مقدسِ سه‌رنگ... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#دو به هر حال آب راه خودش را پیدا می‌کند؛ آب روشنی‌ست، چیزی شبیه نور که راه خودش را حتی از توی دارب
درشت‌ها و تُردها و دندان‌گیرها برای مهمان‌های سرشان به کلاه‌شان بی‌اَرزد، خرد و خاکشیرهاش برای خودی‌ها! حمید برداشته تهِ گونی را در آورده و گذاشته جلوی چند تا آدم گشنه! ما مثل مرغی که توی باغچه‌ی خشک و خالی را چنگ‌مال می‌کند تا چیزکی گیرش بیاید، نشسته‌ایم دنبالِ روزیِ دندان‌گیر... سرم درد می‌کند، خواب‌م می‌آید و هنوز چشمِ تنگِ چایی‌دوست‌م دنبال آن سماور کنار حیاط است! جمعیت دارد بیشتر از قبل می‌آید داخل خانه و جلوی چشم هدایت رد می‌شود که برسد به آن دمنده‌ی گرم‌کننده که وقتی جلوش ایستادم، نفهمیدم بادِ گرم‌ش را حواله‌ی کجا می‌کند! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#سه درشت‌ها و تُردها و دندان‌گیرها برای مهمان‌های سرشان به کلاه‌شان بی‌اَرزد، خرد و خاکشیرهاش برای
لای انگشت‌هام نشتیِ لیوانِ بی‌کیفیت، چایی می‌چکاند. پیر و جوان دور هم جمع‌ند و انتخابات را تحلیل و کارشناسی می‌کنند. نقلِ قول و قرارهای انتخاباتی است و وعده وعیدهای آبکی بعضی تازه به قانون رسیده‌ها! دارم فکر می‌کنمْ مردم همیشه شاکی‌ند از کم‌کاری مسئولین، از وعده‌های عملی نشده! سرچشمه‌اش همین وقت‌های انتخابات است و هول و ولای رأی آوردن که بعضی می‌زنند به شعار مفت کردن ارزاق و کم کردن آلودگی و آسفالت کردنِ زمین‌های فوتبال و چه و چه...! فردای رأی آوردن است که با دنیای پیچیده‌ی قانون و قانون‌گذاری مواجه می‌شوند و می‌فهمند ای دل غافل! فقط می‌توانند بنشیند و چایی مجلس را بخورند... کاش بعضی‌ها را پیدا می‌کردم و همین لیوانِ سوراخِ چایی را می‌دادم دست‌شان تا بروند و خودشان را درگیر هزار تا حاشیه نکنند! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهار لای انگشت‌هام نشتیِ لیوانِ بی‌کیفیت، چایی می‌چکاند. پیر و جوان دور هم جمع‌ند و انتخابات را تح
روایت پنجم را فرداشب می‌نویسم... تا فرصت کنید بخوانید قبلی‌ها را... همین‌جا... منتظرم باشید اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#پنج روایت پنجم را فرداشب می‌نویسم... تا فرصت کنید بخوانید قبلی‌ها را... همین‌جا... منتظرم باشید
صبح تا حالا گرفتار عکس‌ی هستم که دیشب گرفتم، آن قدر توی فکر که همین الان که خیس‌و‌خلی با ولیعهد رسیدم کنار بخاریِ خانه‌ی پدری، دارم باز هم به‌ش فکر می‌کنم! خیس‌وخلی به اشتباه‌تان نیندازد که میبد دوباره و شبی به برف و باران کشیده شده، نه؛ موتوریْ با ولیعهد رفتیم توی چاله‌ای که هم‌سطحیِ آب‌ش با آسفالت تاریک کوچه، کفشِ تازه‌واکس‌زده‌ام تا زانوی پاچه‌ی شلوارم را به آب و گِل کشید! تا خودِ خانه‌ی پدری همراه ولیعهد فحش‌های حزب‌اللهی دادیم که جگرِ سوخته‌مان کمی خنک شود... و دارم می‌روم خانه‌ی پدریِ هدایت که ببینم چه‌خبرست... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT