eitaa logo
نجوم اصیل ایرانی اسلامی(التفهیم)
5.1هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.2هزار ویدیو
89 فایل
تدریس و توضیح و تحلیل نجوم ایرانی اسلامی(نه اختر فیزیک امروز) توسط پژوهشگر و محقق این حوزه محمد خسروی..مدیریت موسسه علم و تمدن پارس (بنده علوم غریبه کار نمیکنم بلد هم نیستم)کمک مالی هر مبلغی هر مقداری جهت گسترش کانال به نام محمد خسروی 6104338905692188
مشاهده در ایتا
دانلود
🔮🎷"بخش اول" مبانی مشاء، چهار مرتبه برای عقل قرارداده که بسیار زیبا و قابل پذیرش است : 👇👇👇 1⃣عقل هيولاني 👈 مرتبه ای از عقل که انسان هیچ چیز را بالفعل نمیداند و فقط قابل است. 🔑که این آیه از قرآن قابل تطبیق با این مرحله است : وَاللَّه ُ اَخرَجَکُم مِن بُطُونِ اُمَّهاتِکُم لَاتَعلَمونَ شیئََا 🍀خداوند شما را از رحم مادر خارج ساخت، در حالی که هیچ چیز نمی دانستید . "۷۸_نحل"🌻 🔑این آیه همان است که ✨فلسفه مشا ء و✨ همچنین فلسفه صدرایی قبول کرده اند و فضای عرفان نیز همین را پذیرفته است . 2⃣عقل بالملکه 👈 در این مرتبه انسان با به کارگیری چشم و گوش و سایر حواس پنجگانه، بدیهیات را کشف می کند و با کسب اوّليات و بدیهیات ، ملکه ی کسب نظریات را پیدا میکند . یاد میگیرد چطور از بدیهیات و معارفی که بدست آورده یک جهش ترتیب دهد و نظریات را کسب کند. به بیان دیگر ؛انسان ملکه کسب نظریات را، توسط بدیهیات پیدا میکند. 🔑که این مرحله با این قسمت از آیه منطبق است : وَ جَعَل َالسَمعَ و الاَبصارَ " ۷۸_نحل" 🔮🎷"بخش دوم" 3⃣عقل بالفعل 👈 وقتی انسان به کسب وارد شدو کاسب شد، میشود بالفعل . 🔑این همان فئوادي است که در همین آیه(ادامه آیه ۷۸ نحل)🌻 آمده است. وَجَعََل السَمعَ وَالاَبصارَ وَ الاَفئِدَه 4⃣ عقل مستفاد👈 و در این مرتبه وقتی علوم و معارف را بدست آوردید و دیگر مطلبی برای شما مجهول نماند، و همه برای شما معلوم شد مرحله مستفاد میشود، و اتصال به عقل فعال . 🎯و واقعا انسان اینطور توسعه پیدا میکند وبه مرحله ثبات میرسد. https://eitaa.com/Ostadkhosravi
رازی در جستجوی گوهر هستی با گرایشی پیشینی­انگار به جواهر پنجگانه باری (خالق)، نفس ناطقه، هیولا (ماده)، زمان مطلق (دهر) و مکان مطلق (خلاء) اعتقاد داشت. او در تبیین فرایند خلقت بواسطه چهار قدیم در کنار خداوند، با پیش کشیدن نقش جهل نفس در تمایل به ماده تعلق اراده الهی را بر امر خلقت توجیه نمود و اثبات کرد که آفرینش جهان به اراده است نه به طبع. به باور وی، این تنها انسان است که میتواند بمدد فلسفه باواسطه عقل دوباره نفس را از آلام و آفات ماده رهایی بخشد و به سعادت و فلاح بازرساند؛ ولی با این تفاوت که دیگر نفس به ماده میلی پیدا نخواهد کرد. رازی قائل به امکان فساد و تغییر در اجسام و درنتیجه، جهان خلقت بود؛ حتی اگر این جسم گوهری زمینی یا گوهری فلکی باشد. او اجسام را متشکل از دو جوهر هیولا و خلاء میشمرد و معتقد بود که جواهر دارای حجم و ازلی هستند. بر همین اساس، وی به ترکیب و بی­نهایت بودن ذرات باور داشت و منکر ابداع و خلق از عدم بود. کیفیات عناصر اربعه و افلاک سماوی از قبیل سبکی و سنگینی، روشنی و تاریکی، نرمی و سفتی و مانند آن هم از نگاه وی، ناشی از میزان حجم و شمار اجزاء خلائی بود که در میان جواهر هیولا نفوذ میکرد. در ضمن، او به مرکزیت و سکونت زمین اعتقاد داشت و فلک و بتبع آن خورشید و دیگر کواکب را بواسطه توازن اجزاء هیولا و خلاء درون آنها دارای حرکتی دورانی میدانست. رازی جهان را حادث و وجود جهانهایی دیگر را هم ممکن میشمرد. او خلاء و ملاء را در قالب مفهوم مکان کلی بیکرانه­ یی که وابسته به جهان نیست، توضیح میداد و ورای آن را هم فضا معرفی میکرد. @ALTAFHIM
شبهه ای دیگر از فخر رازی‌ ‌‌شبهۀ دیگر فخر این است که: اگر گفتۀ حکما درست باشد، نباید بین کلمات آنها‌‌ ‌‌اختلاف باشد و حال آنکه بعضی می گویند: عقل اول یک جهت وجود و کمال و تعقل‌‌ ‌‌نسبت به مبدأ دارد که از آن جهت، عقل دوم موجود شده است و یک جهت نقصی‌‌ ‌‌دارد که فلک اول از آن موجود شده است، و بعضی می گویند: او یک جهت ماهیتی و‌‌ ‌‌یک جهت امکانی دارد که صورت فلک اول از جهت ماهیت آن و نفس فلک اول از‌‌ ‌‌جهت امکانش صادر شده است، پس این اختلاف کلمات کاشف از عدم صحت قول‌‌ ‌‌آنهاست.‌‌ ‌‌جواب این شبهه هم معلوم است؛ زیرا طرف سخن ایشان اهل خبره در فن است و‌‌ ‌‌این اختلاف کلمات اختلاف لبّی نیست، بلکه به این خاطر است که اگر کسی فلک را‌‌ ‌‌متکثر حساب کند و برای آن نفس و ماده و هیولی و صورت قائل باشد در قبال چنین‌‌ ‌‌کسی، آنها هم عقل اول را متکثر می دانند و اگر کسی فلک را یک چیز حساب کند در‌‌ ‌‌مقابل او آنها هم تنها برای عقل اول ماهیت اعتبار می کنند.‌ ‌‌علاوه بر اینکه در اینجا دو مطلب هست: یکی اینکه چرا درعالم کثرت واقع شده‌‌ ‌‌است با اینکه قاعدۀ «الواحد لا یصدر منه الاّ الواحد» برهانی است و لازمۀ آن این است‌‌ ‌‌که فقط یک رشتۀ طولی که همه بسایط باشند درعالم باشد ولو آنچه در آخرین حلقه و‌‌ ‌‌سلسلۀ طولی واقع می شود در بساطت ضعیف تر از دیگران است.‌ ‌‌در رد این شبهه همین اندازه که موضوع قاعدۀ الواحد منحصر به مبدأ المبادی‌... @ALTAFHIM
‌است و عقل اول واحد نیست و لذا ممکن است از او کثیر صادر شود، کفایت می کند‌‌ ‌‌ولو تثلیث و تربیع جهات در عقل اول غلط باشد.‌ ‌‌مطلب دیگر این است که: کیفیت وقوع کثرت در عالم چگونه است و چطور کثرت‌‌ ‌‌شروع شده است؟‌ ‌‌البته این مطلب دیگری است و ربطی به جواب اشکال ندارد ولو حکما در اعتبار‌‌ ‌‌جهات کثرت اشتباه هم کرده باشند جواب تمام است.‌ ‌‌و بالجمله: وقوع کثرت در عالم به نحوی که گفتیم حاصل گردیده تا به عقل عاشر‌‌ ‌‌و فلک نهم رسیده است.‌ ‌‌البته کسی حق دارد بگوید: از عقل عاشر هم یک نفس صادر می شد و به این‌‌ ‌‌ترتیب سرانجام کثرات عرضیه تولید نمی شد.‌ ‌‌جواب این است که: عقل عاشر، هیولی و مادۀ اُولی را صادر کرده است که به‌‌ ‌‌واسطۀ حرکت افلاک که حرکت دوریه غیر متناهی است، قابل انفعالات و استعدادات‌‌ ‌‌غیر محدود است. وقتی مادۀ قابل انفعالات و استعدادات غیر متناهی با مربی فعالی که‌‌ ‌‌تأثیر آن غیر متناهی است جمع شدند، با تربیت وی استعدادات از قوه به فعلیت رسیده‌‌ ‌‌و در عالم، کثرات عرضیه و اختلافات واقع می شود.‌ ‌‌این حاصل گفتۀ مشائین بود.‌ ‌‌مشائین به اتحاد عاقل و معقول قائل نبوده‌‌و تعقل عقل اول نسبت به مبدأ و ذات‌‌ ‌‌و ماهیت خود را به صور ارتسامیه می دانند ‌‌و آن صور ارتسامیۀ تعقلات مختلف را، منشأ صدور کثرات مختلف می دانند و‌‌ ‌‌چون آنها به علم ارتسامی قائل هستند، اصلاً ممکن است بگویند کثرات بدون واسطه‌‌ ‌‌طبق صور مرتسمۀ علمیه از حضرت حق صادر می شود. بلی آنها صور مرتسمۀ علمیه‌‌ ‌‌باری را متکثر و از ذات منفصل می دانند.‌ ‌‌ @ALTAFHIM
عقول عشره، یادگاری از هیئت قدیم‌ ‌‌یک جهت تنبیهی در مسأله باقی مانده و آن این است که چرا عقول را منحصر به‌‌ ‌‌عقول عشره دانسته اند؟‌ ‌‌علت آن ازدواج نمودن عقل حکیم با رصد مترصدین و جمع شدن عقل وی و‌‌ ‌‌رصد منجم است؛ زیرا اگر حکیم به عقل حِکْمی خود اکتفا کند عقول را غیر متناهی‌‌ ‌‌می بیند؛ چنانکه اشراقیون که رصد را در نظر نگرفته اند، قائل شده اند به اینکه عقول‌‌ ‌‌غیر متناهی است،‌‌ولی مثل شیخ الرئیس چون اهل رصد بوده و به عقیدۀ منجمین نُه‌‌ ‌‌فلک دیده است به عقول عشره قائل شده است.‌‌ ‌‌بنابراین: از زمانی که افلاک تسعه را باطل دانسته اند عشریت عقول هم از بین‌‌ ‌‌رفته است
حل اشکال بنابر طریقۀ مشائین‌ ‌‌جوابی که می توان از طرف مشائین داد این است که اگر تسلسل به عالم افلاک‌‌ ‌‌منتهی شود اشکالی باقی نمی ماند؛‌‌زیرا اگر ثابت شود که عقول و افلاک ازلی و ابدی‌‌ ‌‌می باشند و معنای حادث آن نیست که متکلم می گوید که باید برهه ای از زمان بگذرد و‌‌ ‌‌بعد حادث شود، در عالم افلاک دو وجهه خواهد بود:‌ ‌‌الف: وجهۀ «یلی الرب» که به این وجهه، غیر متغیر و غیر حادث است.‌ ‌‌ب: وجهۀ «یلی الطبیعه» که به این وجهه، حادث و متغیر است.‌ ‌‌تفصیل پاسخ به این نحو است که: افلاک دارای یک حرکت دوریه می باشند که‌‌ ‌‌این حرکت دوریه همیشگی و ثابت است و از ازل تا ابد این حرکت هست و این‌‌ ‌‌حرکت حرکت واحده است؛ زیرا اگر حرکت، حرکت مستقیم باشد، چون ثابت شده‌‌ ‌‌که عالم اجسام متناهی است لذا متحرک از روی همان خطی که رفته است در انتها‌‌ ‌‌برمی گردد و رفتن و برگشتن دو حرکت حساب می شود؛ زیرا در انتهای خط، نقطه پیدا‌‌ ‌‌می شود و همین نقطه سبب سکون می شود و اگر فلک به شکل دیگری غیر از دایره‌‌ ‌‌ولو به شکل بیضی حرکت کند ـ چون بیضی از محیط چهار مربع تشکیل می یابد ـ‌‌ ‌‌چهار نقطه حاصل می شود، پس چهار حرکت حساب می شود و موجب سکون‌‌ ‌‌می گردد.‌ ‌‌مگر بگوییم: در بیضی هم نقطه ای که موجب سکون باشد نیست و حرکت‌‌ ‌‌بیضی شکل هم مثل حرکت دوریه است که هرچه فلک بگردد ـ چون دایره،‌‌ ‌‌مبدأ و منتها ندارد ـ حرکت بدون وقفه و سکون خواهد بود و یک حرکت.....
‌‌حساب می شود. حال چون این حرکت که موجود واحد است حادث و متغیر‌‌ ‌‌نیست و به آن نمی شود متغیر و حادث گفت؛ لذا به این وجهه ربط به قدیم و‌‌ ‌‌ثـابت دارد.‌ ‌‌خلاصه: بعضی از موجودات ازلی و ابدی بوده و متغیر نمی باشند و بعضی حادث‌‌ ‌‌و متغیر هستند و بعضی برزخ بین آن دو می باشند که نمی توان به آنها قدیم و ازلی و‌‌ ‌‌ابدی گفت و نمی توان به آنها حادث و متغیر گفت؛ نه ثابت هستند و نه لاثابت و نه‌‌ ‌‌حادث و نه قدیم. چنین موجودی عبارت از حرکت افلاک است که چون حرکت‌‌ ‌‌دوریه است؛ لذا نقطۀ زاویه ندارد تا موجب سکون باشد و بیش از یک حرکت‌‌ ‌‌حساب شود. پس یک حرکت ثابت است و به این جهت ثبات و استمرار، به ثابت‌‌ ‌‌قدیم مربوط است. حرکت افلاک یک جهت و وجهۀ «یلی الطبیعه» هم دارد؛ زیرا‌‌ ‌‌هنگامی که افلاک حرکت می کنند تمام چیزهایی را که در جوف آنهاست نیز به حرکت‌‌ ‌‌درمی آورند و در این حرکت است که فیض از عقل فعال ازلاً و دائماً به افلاک می رسد‌‌ ‌‌و چون بین افلاک و آنچه در جوف آنهاست یک وضع و مقابله ای است که به مناسبت‌‌ ‌‌حرکت افلاک تغییر و تبدیل می یابد؛ لذا به واسطۀ حرکت افلاک آنچه در جوف افلاک‌‌ ‌‌است به فیض عقل فعال قرب و بعد پیدا می کنند، مثل اینکه یک چشمۀ بذل و عطا‌‌ ‌‌باشد و فقرا دست به سوی آن دراز کرده و هرکدام که از جلوی آن می گذرند عطایی‌‌ ‌‌دریافت نموده و کفی از آب حیات پر کنند.‌ ‌‌از جهت وضعی که حرکت افلاک با آنچه در جوف افلاک است پیدا می کند‌‌ ‌‌می توان جهت حدوث و تغیر در آن قائل شد پس حرکت به واسطۀ این وجهه حادث‌‌ ‌‌و متغیر است و به واسطۀ وجهۀ «یلی الرب» ثابت است و ثبات دارد. پس این موجود،‌‌ ‌‌که برزخ بین حادث و قدیم و ثابت و متغیر است، واسطۀ ربط حادث به قدیم و متغیر‌‌ ‌‌به ثابت است.‌ ‌‌ @ALTAFHIM
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد @ALTAFHIM
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
| ۱۰۰ فیلسوف برتر (۸) 🔰 افلاطون [Plato] افلاطون شاگرد سقراط و بنیان‌گذار اولین دانشگاه جهان به نام «آکادمی» بود که تأثیری شگرف بر تاریخ تفکر غرب گذاشت. هیچ فیلسوفی به اندازهٔ او بر جریان فلسفهٔ غرب تأثیر نگذاشته است. به‌گونه‌ای که ردپای هر مسئلهٔ فلسفی را می‌توان در نوشته‌های او یافت. فلسفهٔ افلاطون بیشتر حول یک نظریهٔ محوری می‌چرخد: نظریهٔ مُثُل یا صور. از نظر او، جهانی که ما با حواس خود تجربه می‌کنیم، فریبنده و ناقص است، زیرا فقط آنچه ابدی و تغییرناپذیر است، واقعی و حقیقی به‌شمار می‌رود. به باور افلاطون، جهانی دیگر وجود دارد به نام جهان مُثُل که حقایق ابدی و ثابت اشیاء در آنجا جای دارند. این مُثُل، قالب اولیه همهٔ چیزهایی هستند که ما در این جهان تجربه می‌کنیم. ما در این جهان اسب‌های بسیاری می‌بینیم، اما همهٔ آنها برگرفته از یک الگوی واحد و حقیقی به نام «صورت یا مثال اسب» در جهان مُثُل هستند. نظریهٔ مُثُل فقط به اشیاء مادی محدود نمی‌شد؛ افلاطون معتقد بود مفاهیم انتزاعی مانند زیبایی، عدالت، حقیقت و حتی مفاهیم ریاضیاتی همچون عدد نیز دارای صورت‌های مثالی هستند. همین نظریهٔ مُثُل، پایه و اساس اندیشهٔ سیاسی افلاطون را نیز شکل داد. او در کتاب «جمهوری»، آرمان‌شهری را ترسیم می‌کند که توسط طبقه‌ای ویژه به نام فیلسوف‌شاهان اداره می‌شود. این حاکمان از کودکی برای حکمرانی تربیت می‌شوند و بقیهٔ مردم به دو گروه سربازان و مردم عادی (کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان) تقسیم می‌شوند. در جامعهٔ افلاطون، شهروند ایده‌آل کسی است که بهترین استعداد خود را بشناسد و از آن در راه خدمت به جامعه بهره گیرد، بی‌آنکه از وظیفهٔ خود منحرف شود. در این نظام، خبری از آزادی‌ یا حقوق فردی نیست؛ همه‌چیز زیر نظرِ دقیق فیلسوف‌شاه کنترل می‌شود تا مبادا به خیر کل جامعه لطمه‌ای وارد شود. افلاطون معتقد بود همهٔ جوامع موجود، نسخه‌های ناقصی از آن جامعهٔ آرمانی هستند، زیرا خیر همگان را تأمین نمی‌کنند. به باور او، اگر چنین جامعهٔ آرمانی تحقق یابد، از همهٔ همسایگان خود نیرومندتر و در برابر هر دشمنی شکست‌ناپذیرتر خواهد بود. از همه مهم‌تر، در چنین جامعه‌ای همه شهروندان از عدالت بهره‌مند می‌شوند؛ زیرا جایگاه هر شهروندی متناسب با شایستگی‌ و توانایی‌اش مشخص می‌شود و همگی برای منفعت و خیر همگانی می‌کوشند. مصطفی بسمل 📚 Philip Stokes, Philosophy: 100 Essential Thinkers ➖➖➖@ALTAFHIM