من قویتر از اونی بهنظر میرسیدم که نگرانمشن و مغرورتر از اونیکه مراقبمباشن و هیچکس نفهمید که چقدر دلم میخواست گاهی خودمو پشتِ اقتدارِ یکی قایمکنم و ضعیفترین فرد باشم و پناهندهی ناگریزِ بغلِ کسی که نگرانم باشه و دلی که واسه بیقراریم بلرزه. آدم گاهی نیاز پیدا می کنه، به یك حرف، به یكنگاه، به یكصدا که از انحنایِحنجره و از هیاهویِقلبِ یكعاشق با اضطراب بیرونبیاد و بگه: ” نگرانت بودم عزیزم، خوبی؟ “ آدم چه بیاندازه محتاج میشه بعضیوقتا.
وقتی کسی رو از خوببودن خستهکردی، دیگه حقنداری کممحلیهاشو بهپایِ بدبودنش بذاری.
آمـالخانوم .
منم همینطور یاسینیِ عزیز، کنارِ اون بودن عمرمو کردش واقعا تلف، چه سادم منم.