از آدمای بیذوق متنفرم، زیرِ بارون راه نمیری چون خیس میشی، روی چمن نمیشینی چون لباسات کثیف میشه، از خوردنِ شیرینی لذت نمیبری چون قند ضرر داره، گل واسه چی خریدی؟ فردا خراب میشه میندازیش دور، این آدما لذتِ زندگیکردن رو ازت میگیرن.
من واقعا همهچی تمومم. پولام تموم، جوونیم تموم، کارم تموم، حوصله و اعصابم تموم.
از یهجایی به بعد دیگه وقت نمیکنید گریه کنید، دقیقا وسط کار، سرکلاس، همونموقع که داری تختت و مرتب میکنی همونجایی که وسط یهجلسهی مهمی و داری کارو توضیح میدی یا داری لباس میپوشی بری جایی یهتیکه از وجودت یواشکی درونت گریه میکنه و تموم میشه چون ادامهدادن تنها کاریه که میتونی بکنی.
هرکی منو میبینه میگه چه پرانرژی، چقدر موفق، چه خوش ذوق، ولی میدونی واقعیت چیه؟ واقعیت اینه من غرقِ استرسم ولی نشون نمیدم، کوچیكترین موضوعات باعث میشه ساعتها فکر کنم و اعصابم خورد شه، احساسِ سختی و فشار از طرف خانواده، ناراحتی، بیحوصلگی، اورثینك و بیاعتمادی داره منو میخوره. من با يه نخِ خيلىنازك به اين دنيا وصلم و در عینِحال تلاش میكنم كه اين نخِنازك بريده نشه تا فقط بتونم شرایطمو عادی نشون بدم؛ بهتره بگم من تو ظاهر رو پاهام وایسادم، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم، اما حقیقت اینه که خستم. میخوام فرار کنم، میخوام برم گموگور بشم.