~ آمازون ~
پنجشنبه ۱٠/٠۹ ؛ دیشب بابت درست کردن کادوی پرنس (چون موهاش پسرونهست پرنسس نیست) تا ساعت ۳ صبح بیدار
چهارشنبه ۱۱/۲۹ ؛
به خاطر اینکه روز قبل تصمیم گرفته بودیم امروز رو وسایل سالادماکارونی بیاریم و باهم پختوپز کنیم ، وسایلی که بنا بود ببرم رو آماده کردم و کلییی آرایش کردم(ریمل زدم) بعدشم هودی سورمهایم که مامانم دوزیده رو پوشیدم و خب حصیر بزرگهی معروفم رو بردم و رفتم پایین سوار سرویس شدم و رسیدم مدرسه ، هر کی هر چیزی که بنا بود رو آورده بود و سالار و یکی دیگه از بچها شروع به درست کردن سالادماکارونی با کمک تمااام اعضای بدن کردن ، خب خب همهی بچها گوشی برده بودیم و کلی عکس و فیلم گرفتیم از خوردنمون و هر چیزی که فکرشو بکنی ، البته که این وسط دبیر کارآفرینیمون خیلی خودشو آدم حساب میکرد و فکر میکرد ما باید با اجازهی اون آب بخوریم و اولش اینجوری بود که پاشید جمع کنید منکه بهتون اجازه ندادم باهام هماهنگ نشده و فلان ، اه چقدر حرف میزنه این دبیر کارآفرینیمون ، وای دو تا تشک بزرگ سالادماکارونی درست کرده بودیم و ه چقدرم میخوردیم تموم نشد ، آخرشم هر کی تو یه ظرف ریخت و برد خونشون ، رفتیم آبدارخونه تا ظرفها رو بشوریم و زنه اینجوری بود که اینجا برا معلماس شما باید برید ابدارخونهی خودتون و خب هه آبدارخونهمون اصلا شبیه آبدارخونه نیست و واقعا یه متروکهست 😀، بالاجبار رفتیم و اونجا ظرفا رو شستیم و وقتی اومدیم دیدیم معلم فیزیک سر کلاسه :) ، خلاصه زنگ فیزیک هم گذشت ، آخرای زنگ بود که سید کلی لوازم آرایشی آورده بود و ما افتاده بود به جونشون و داشتیم عروس میشدیم رسماً! و بعدش میخواستیم بریم اردو ، مدیر همه رو صدا کرد و رفتیم هممون توی یه اتوبوس ، حدوداً ۲۲ نفر بودیم یه جورایی اتوبوس برای ما بودش و شروع کردیم به رقص و آواز و کلیییی خندیدن و فیلمهای ضایع گرفتن ⭐️ ، بالاخره رسیدیم و رفتیم تهِ سینما نشستیم و فیلم شروع شد ، اسم فیلم - آقایزالو - بود و لحظه به لحظهش پر از "پشماااممم" و "عیوااای نههه" بود ، گذاشتن پاهامون روی صندلی جلویی/جیغوداد سر سالار/اهمیت دادن زیاد عین ددیها به مائده/شیپ من و مائده از تو چشای بقیه(به درک بزار شیپ کنن اصن من غیرتیم رو مائدهعااا)/در گوشی حرف زدنا/رقص عربی سید با اون بیلبیلکا و و و >>> ، برگشت هم دوباره وضعیت مثل رفت بود و رسیدیم ، ۲۰دقیقه بعد زنگ خونه خورد و رفتیم خونهمون ، با اختلااااف امروز جزو بهترینا بووود 💘، وقتی اومدم خونه سریع پریدم حموم و دوش گرفتم بعدشم رفتم هیئت هفتگیمون و خب بددددد نبود ، بعد از اینا ساعت ۸ونیم با مامانم رفتیم مجد و وااااااو به این تنوع رنگییی ، مغزم آرامش گرفت وایخدایااا 😭😭✨ ، در کل امروز مخصوصااااً قسمت مدرسه رفتنش بهتریییین بود :)))) با تشکر از معاونپرورشی که اردو بردنمون 🙏🏼😀😂.
- برای موندنِ خاطرات 🩰.
بچها راست میگفتن منم درگیر یکی دیگهام ولیخب نمیخوام اینو قبول کنم چون اصلا منطقی نیست ..