~ آمازون ~
چهارشنبه ۱۱/۲۹ ؛ به خاطر اینکه روز قبل تصمیم گرفته بودیم امروز رو وسایل سالادماکارونی بیاریم و باهم
سهشنبه ۱۲/٠۵ ؛
مثل همیشه سهشنبههای مزخرف شروع شده بود به همراه کلی پرسش و امتحان ، زنگ اول زبان داشتیم که یک صفحه درس داد و گفت میتونید دینی بخونید ، وقتی زمان دینی خوندنمون شروع شد دوباره سر اینکه بچها هفتهی پیش چرا بابت اینکه دو درس باشه رأی دادن دعوا شد و مائده و سالارمون جزوشون بودن پس من به نشانهی اعتراض رفتم پیش سید اینا نشستم و کلی خندیدیمو حرف زدیم و همچنین دینی خوندیم (😂) ، بعدش که زنگ خورد یکی از بچها اومد و گفت که دبیر دینی نیومده و بعد از کلی بهش فحش دادن و همچنین دعای خیر کردن (🤣) رفتیم با شادی به زنگ تفریحمون رسیدیم ، وقتی زنگ دوم شروع شد سر کلاس نرفتیم ، ۳نفری رفتیم داخل حیاط کنار دستشویی (کنار دستشوییمون یه کنجیه که خیلی باحاله) ، طبق معمول همیشگی مائده ازم خواست براش چوب بیارم تا کنارههای سنگفرشمونو بکَنه ، منم چون بیکار بودم با میخی که کنار دستم بود شروع به کندن کردم ، سالارم که دید بیکاره چوب مائده رو نصف کرد و اون هم شروع به کندن کرد (سه کله پوک در حال خراب کاری:🤣) ، شروع کردیم به حفاری کنارههای یه مربع کوچولو از سنگفرش ، همینجوری جلو رفتیم اما دو طرفش انقد نازک بود که نه میخ و نه چوب رد میشد پس به بنبست رسیده بود ، رفتیم شروع کردیم به کندن مربع کناریش ، اون هم همین مشکلات رو داشت و باز هم به بنبست رسیده بودیم (🤦🏻♀😂) ، همینجوری که داشتیم باهم دردودل میکردیم و همچنین بنایی (!) ، سالار یهو چشمش به یه مربعی خورد که کاملا از همه طرف آزاد بود ، ماهم شروع کردیم به کندنش ، به یه جای خوبی که رسیدیم یهویی سالار چشمش خورد به یه میلهی آهنی دراز و مثل اهرم از کنارههای اون آجر میکشید تا در بیاد ، وااااای خدای من داشت لق میزد پس یعنی ما موفق شده بودیم ، و بالاخرههه در اومد آجرههه (✨✨✨✨) ، ببین ما سه تامونم جیغ و داد و خوشحالیییی بودیم و بقیه داشتن فکر میکردن ما احمقی چیزی هستیم (واقعا هستیم🤣) ، سالار با اون آهنه دو تا آجر قبلی رو هم درآورد ، رفتیم اونا رو شستیم و بردیم سر کلاس ، وای حقیقتا به طرز کاملا عجیبی خیلیییی خوش گذشت (😭😂💘) ، زنگ کلاس بعدی که خورد و یهویی سالارو توی بلندگو صدا زدن ، اول فکر کردیم فهمیدن اموال مدرسه رو غصب کردیم (😭🤣) و سالار اینجوری بود که من بدون شما ۲تا جایی نمیرم ما باهم اونکارو کردیم (😀) اما بعدش فهمیدیم کارتون جمع پولای بچها برای افطاری مدرسه رو میخواستن بدن به سالار تا بره و کل کلاسا رو دور بزنه و پول جمع کنه ، اول از همه رفتیم کلاس خودمون بعد کلی بکوب و برقص کلی ۲۰۰۰تومنی و ۱۰۰۰تومنی پیدا کردیم و هر کس مینداخت توی کارتون انگار که یه میلیاردر ۱میلیارد پول داده باشه براش کف و هورا میکشیدیم (🤣) حتی یکی از بچها ۵۰۰تومنی انداختتت (🤣🤣🤣🤣) ، بعدم من و مائده و سالار و سید و چند نفر دیگه با بکوب و بزن میرفتیم توی کلاسا تا پول جمع کنیم ، واقعا خوش گذشت و خیلییی خوب بود ، میتونم بگم به عنوان یه سهشنبهی نفرتانگیز بهترین بوود (💘) ، شبش هم من و مامانم و محمد رفتیم حرم و از ساعت ۵ تا ۱۰ شب بیرون بودیم و کلی راه رفتیم ولی بهرحال مهم اینه افطاری گرفتیم و کلییییی بهمون خوش گذشت (⭐️) ، واقعنی خدایا لطفاً ازمون این خوشیا رو نگیر :))))
- برای موندنِ خاطرات 🩰.
هدایت شده از نیاز؛
برگرد ایتوسل شبزنده دارها
پایان بده به گریهی چشم انتظارها
از یک خروشِ نالهی عشاق کویِ تو
«حاجت روا شوند هزاران هزارها»
یک بار نیز پشتِ سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها ..
ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیدهایم از این اختیارها : )
باید برای دیدنِ تو ″مهزیار″ شد
یعنی گذشتن از همگان ″محض یار″ها ..
یک بار هم مسیرِ دلم سوی تو نبود
اما مسیرِ تو به من افتاده بارها ..
شبها بدون آمدنت صبح ظلمتاند
برگرد ایتوسل شب زنده دارها
این دستها به لطفِ تو ظرف گداییاند
ای ایّهاالعزیـز تمامِ ندارها ..
- علیاکبرلطیفیان .