eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
876 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از fateme
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
فقط اون گربه هه که توی کیسه آب انداختنش🤓😂😂
🌿🌿 جایزه گروه برتر ریزانیده شده به حسابشان. امید است که در این برگ‌ریزان ایمانمان ریزیده نشود. و یادی کنیم از ریزعلی که جلوی قطار ایستاد و لباسش را آتش زد🤔 دیگه همین بریم برای ارسال کتابها
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
۱۰ ربیع الاول، سالگرد ازدواج ملکوتی پیامبر اکرم (ص) و حضرت خدیجه کبری (س) خجسته و فرخنده باد.
40K
عیدمووووووون مبارکــــــــــــــــــــ😍❤️
139094c28da5a-4c31-4a30-b160-f240d36c3ce8.mp3
4.52M
🎼| 👏😍 آروم‌آروم‌سر‌میرسہ‌غماۍ‌مردم‌جھان می‌نویسیم‌تو‌تقویمااا ظھور‌صاحب‌الزمان😌 ... -حسین‌طاهری |
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
«مأموریت ویژه» یک روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی چند اتفاق مهم زندگی‌‌ات همزمان با هم اتفاق می‌افتند. این همه روزهای گذشته و پیش رو را رها کرده‌اند و حالا در یک روز، همدیگر را هل می‌دهند تا زودتر جای خود را در سرنوشتت باز کنند. این، حال و روز امروز برادرم است. چند ماهی است هجده ساله شده و ثبت نام کرده برای آموزش رانندگی. چند هفته‌ای است دانشگاه قبول شده. چند روزی است که مجوز ورود به یک مسابقه تلویزیونی را دریافت کرده. حالا امروز همه اینها، با هم دوره‌اش کرده‌اند و هر کدام می‌خواهند سهم بیشتری از توجه او را به خود جلب کنند. امروز اولین روز دانشگاه است. کلاس آموزش رانندگی هم همین امروز نوبتش شده و باید به ضبط تلویزیون هم برسد. من از آنجا وارد ماجرا می‌شوم که بابا می‌آید کنار تختم و با لحن طنزی می‌گوید: - نرجس، پاشو الآن کلاست شروع میشه. جوابی برای این حجم از بامزگی ندارم. فقط در دلم می‌گویم: "چه شوخی لوسی" کمی در جایم غلت می‌خورم و بالاخره به ناچار از تخت کنده می‌شوم. حوله را به صورت خیسم می‌کشم که علی در حال خروج از خانه می‌گوید: - خواهر، شماره دانشجویی و رمز عبور رو برات فرستادم. دان رو سرچ کن و برو سر کلاس. دلم برای خواهر گفتنش می‌رود. هر کدام از برادرها من را یک جور صدا می‌کنند. محمد آجی می‌گوید، ولی علی همیشه مرا خواهر صدا می‌زند؛ با یک لحن خاصی که مخصوص خودش است و من عاشقش هستم. خواهر گفتنش، حس خیلی خوبی به من می‌دهد. من همین ترکیب را دوست دارم؛ "آجی" گفتن محمد و "خواهر" گفتن علی. "بعد از خواهر چی گفت!" "رمز؟ کلاس؟ من؟" دو هزاری‌ام با کلی سر و صدا می‌افتد. می‌گویند پشت هر حرف طنزی، یک چیز جدی وجود دارد. با یک طرح نانوشته، و برنامه از پیش ریخته شده، نقشه‌ها کشیده شده بود؛ نقش‌ها تعیین شده بود و من به عنوان تنها بازیگر، محکوم به اجرا بودم. در حالی که علی پشت فرمان، با پدال‌های گاز و ترمز و کلاچ درگیر بود و دنده را به جلو و عقب تغییر مکان می‌داد، من باید به جای او در کلاس‌های دانشگاه شرکت می‌کردم. حضوری می‌زدم؛ کلاس را ضبط می‌کردم؛ و درس را خوب یاد می‌گرفتم تا بتوانم به او منتقل کنم. "حالا قرآنم رو چه کنم؟" صبح‌هایم را برای مرور قرآن برنامه‌ریزی کرده‌ام. یک اخلاق گندی هم دارم که اگر صبحم بگذرد و قرآنم را نخوانده باشم، دیگر می‌ماند که می‌ماند که می‌ماند. روی تخت می‌نشینم. گوشی را باز می‌کنم و مراحل را یکی یکی پشت سر می‌گذارم تا وارد کلاس می‌شوم. سلامی می‌فرستم و کلاس شروع می‌شود. برنامه ضبط صفحه نمایش را هم فعال می‌کنم و گوشی را سمت راستم می‌گذارم. قرآن را سمت چپم باز می‌کنم. شروع می‌کنم به خواندن؛ در حالت سکوت. فقط لب‌هایم می‌جنبد، بدون اینکه صدایی خارج شود. گوشم به صدای استاد است و ذهنم در جستجوی آیات و چشمم بین گوشی و قرآن در رفت و آمد. نمی‌دانم چقدر گذشته که در اتاق باز می‌شود و مامان هیجان زده سرش را می‌آورد داخل و می‌گوید: - اگه استاد سوالی پرسید، به جای علی جواب بده. جمله مامان همزمان می‌شود با جمله استاد: - کی داوطلبه که از روی کتاب بخونه؟ - داوطلب شو دیگه.. با چشمان گرد شده به مامان که این حرف را می‌زند نگاه می‌کنم. - چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ چشمانم آنقدر درشت شده که الان است از جایش بپرد بیرون. - مامان داری جدی میگی واقعا! - آره چه اشکالی داره؟ هنوز مامان را هضم نکرده‌ام که غمی از نو می‌آید به مبارک بادم. استاد می‌گوید: - آقای نوری‌زاده، شما بخونید برامون. گیج می‌شوم. هول می‌کنم. می‌خواهم چیزی بنویسم که دستم می‌خورد نمی‌دانم کجای گوشی و از کلاس خارج می‌شوم. می‌نالم: "وای بدبخت شدم حالا چیکار کنم؟" "عیب نداره خوب شد دیگه..." "وای... نه اینجوری که خیلی بدتره" همه این افکار در چند ثانیه از ذهنم عبور می‌کنند. دوباره وارد کلاس می‌شوم. سریع وارد صفحه گفتگو می‌شوم و تایپ می‌کنم: *ببخشید استاد. اینترنت ضعیفه انگار؛ منو از کلاس انداخت بیرون* اینترنت هم مثل ترافیک می‌ماند. هروقت کارمان گیر می‌کند، کاسه کوزه‌هایمان را سرِ آن می‌شکنیم. حالا درست است خودش، با کم کاری‌هایش، تبدیل به دیواری کوتاه شده؛ اما بی انصافی است که وقتی مقصر نیست، او را سپر بلا کنیم. - اشکال نداره، پیش میاد. حالا می‌خونی برامون؟