قربان تن ِلرزان و قلب ِبیقرار تو ، تو که لایق زندگی شاد و آرام بودی اما هیچچیز جز نگرانی و تشویش نصیبت نشد .
خوشا به حال رفتگان
یکبار برای همیشه مردهاند
ما بازماندگان اما
روزی هزار بار میمیریم
با هر نفس ،
با هر نگاه، از روی شرم، حس گناه .
برای تو چه بگویم
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمی کند؟