؛
نه غزل برای خواندن، نه صدا برای آواز
نه هوای شعر دارم، نه پری برای پرواز
نه چنان شکستهبالم، که زمین شود سرایم
نه توان پرکشیدن به امیدِ صبح اعجاز
چه به روز آفتاب سر بامِ ما رسیده است
خبر از طلوع داری؟! شب خانمان برانداز
نه ترانه میسرایم که برای او بخوانی
نه نگاه گریه سودی به نگفتههای یکراز
نه امید وصل دارم، نه هراسی از جدایی
نه رسیدهام به پایان، نه به سر هوای آغاز
منِ دلسپرده را از شب رفتنت نترسان
که سپردهام خودم را به خدای قصهپرداز .
آدمهایِ خوب رنج بیشتری میکشند؛
چون از رنج دیگران هم رنج میبرند
من نمیدانم آدم خوبی هستم یا نه،
ولی این را میدانم
که بیشتر از سهمم رنج میبرم ...
قربان تن ِلرزان و قلب ِبیقرار تو ، تو که لایق زندگی شاد و آرام بودی اما هیچچیز جز نگرانی و تشویش نصیبت نشد .