Careless Whisper!
-
میتونم لبخند بزنم..
میتونم تظاهر کنم به خوب بودن،
میتونم قهقهه بزنم..
میتونم تظاهر کنم همه ی اطرافیانم برام مهمن و دوستشون دارم،
ولی تو از حال قلبم خبر داشتی؟ یا فقط به تظاهر کردنم اهمیت میدادی؟
میدونستی از افکار پیچیده ی مغزم و گریه های هرشبم؟
تو نمیدونستی که توی خوابم، زیر بارون دنبالت میدویدم و اسمتو فریاد میزدم، ولی تو به راه خودت ادامه میدادی و توجهی به من نمیکردی؛
شاید محبور بودی..این یه اجبار بود؟ سرنوشت ما؟
من میتونستم همه ی اینکار هارو انجام بدم..ولی، من فقط یک انسانم!
قلبم میشکنه، احساس تنهایی میکنم، میخوام پرواز کنم ولی نمیتونم و اگه بیوفتم خونریزی میکنم..چون من فقط یک انسانم..!
تو میرفتی و میومدی..با حرفات قلبمو آروم میکردی و وجودت تسکین درد های قلب و روحم بود..تو منو سرهم میکردی، اما با رفتنت..قلبم به هزاران تیکه تبدیل میشد و باز کابوس دنبال تو دویدن..
اگه میری برو، ولی کابوس های شبانه رو هم با خودت ببر..
اگه میری برو، ولی خاطراتتو از ذهنم پاک کن...
اگه میری برو، ولی طوری که قلبم ترمیم دیدمو به خون نکشی..
تو قرار بود بری..چون توی داستان من نبودی، کتاب داستان تو جدا از من بود و ما شخصیت های کتابی که، عاشق داستان کتاب یکدیگر شده بودیم..
من به دویدن به دنبالت در خواب ادامه خواهم داد، توهم سعی کن پاک کنی وجودم را از خاطراتت...!