بهم میگفت براش مهم نیستم، دیگه اهمیتی براش ندارم و جایگاهی که توی قلبش متعلق به من بود از بین رفته و جایگزین بهتری پیدا کرده...
توی چشماش خیره شده بودم و حرفی برای گفتن نبود، سکوت خودش بلند ترین فریاد درد بود که هرگز شنیده نمیشد؛
اون هنوز بود، اما دستانم دیگر هرگز به دستانش نخواهد رسید، چقدر سخت بود وجودش در نزدیکی من اما دور..!
افکارم مغزم رو نابود میکردند و قلبم رو مچاله، حالا میدونستم که دیگه حتی جزو معمولی ترین دوستان او هم حساب نخواهم شد، شاید موجودی اضافه، موجودی برای بازیچه بودن غریبه های خطرناک.
در جمعیت انبوه با دستانی خالی، در تنهایی غرق در فکر بودم، همان افکار نابود کننده ی قلب و روح،
چشمانم پر شده بود از اشک های سرازیر نشده که ناگهان دستی نوازش وار بر گونه هایم کشیده شده و تمام اشکهایم محو شدند، دستی در لابه لای انگشتانم جا گرفت، قلب مچاله شده ی من از هم باز شده بود اما هنوز پر از درد و چروک های کهنه..
نه باور نمیکردم، برگشته بود؟ این دستا، این بوی عطر، این صدای نفس ها و این نرمی دستها متعلق به خودش بودند..
او برگشته بود، برگشته بود برای کمک، برای برطرف کردن ترسهایم، برای جمع کردن تیکه های شکسته ی قلبم..
خودش بود، برخلاف همیشه اینبار لبخندی زیبا بر لبانش نشسته بود؛
اما ما کجا بودیم..؟
لحظه ای دستانش را روی چشمانم گذاشت و بعد... ما بودیم و آن بینهایت آسمان ها..، درست بود، یه حقیقت، ما فرار کرده بودیم، ما از زمین فرار کرده و به آسمان ها رسیده بودیم..
وحالا زندگی همیشگی ما، زندگیی در کنار هم، برای هم و با هم بودن آغاز شده بود..!
و این پایان درد ها، قلب های شکسته و اشک ها بود، و حالا تو اینجایی برای همیشه، با من و برای من..!!
Careless Whisper!
بهم میگفت براش مهم نیستم، دیگه اهمیتی براش ندارم و جایگاهی که توی قلبش متعلق به من بود از بین رفته
قرار ما این بود! فرار کردن از زمین و پناه بردن به آسمونا! ولی فکر نمیکردم اینقد زود جا بزنی...هی، ترسو نباش، ملاحظه گر نباش، قرار ما این نبود!
Careless Whisper!
قرار ما این بود! فرار کردن از زمین و پناه بردن به آسمونا! ولی فکر نمیکردم اینقد زود جا بزنی...هی، تر
درسته که تو هیچ وقت نترسیدی و اون ترسوی همیشگی من بودم، خودت یادم دادی که شجاع باشم، اینارو مدیون توام، اما حرف زدن با ماه دیگه آرومم نمیکنه...و بدتر از اون، قلبم داره به درد کشیدن و توهم و خیال های فیک عادت میکنه...!!
هدایت شده از lost in the galaxy..
اون هر شب به ماه نگاه میکرد و اشک میریخت ؛..