4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-اگه ناپدید بشم احساس بهتری داری..؟!
گوشه ای در حیاط مدرسه نشسته بودم..
زانو هامو بغل کرده و اشکایی که با لبخند جلوی سرازیر شدنشون رو گرفته بودم، میخندیدم درحالی که کسی نمیدونست بغض چجوری در حال خفه کردن منه..!
آرزو میکردم از این دنیا ناپدید بشم، شاید با ناپدید شدنم راحت تر پاک بشم از ذهن و خاطراتت..،
از گریه های شبانه و آغوش های خیالی از طرف آدم های خیالیی که حتی وجود خارجی نداشتن..از احساس تنهایی، اضافه بودن و...خسته شده بودم.
ینی واقعا اگه ناپدید بشم احساس بهتری بهت دست میده..؟!
ذهنت و قلبت آروم میشه؟ البته، اونقدری اهمیت نداشتم که درگیر کنم ذهن و قلبت رو..
با فکر کردن به تک تک اینها، قطره های اشک در چشمانم حلقه میشدند..ولی گریه؟! نه من از نگاه بقیه روی خودم میترسم؛
از قضاوت شدن، از تحقیر شدن میترسم...
و این حق ما نبود، این همه درد، این همه سختی و روز هایی که با لبخند باید به پایان میرسید، نباید با حسرت و اندوه و غم جایگزین میشد!
از خودم متنفر شده بودم، کار من بود؟ اون همه درد قلبت از طرف من بود؟ اون همه آسیب و نابود شدن احساسات و قلبت تقصیر من بود؟
تقصیر منی که قول داده بودم ازش مراقبت کنم...؟!
از خودم متنفر بودم؛ چون حالا از چشمت افتاده بودم و تنهایی در مسیر های خسته کننده ی زندگی قدم میگذاشتم...!
ولی خانوادمو چکار باید میکردم..؟ چقدر پنهان کار بودم و چه احساساتی که هرگز خرج خانواده ام نشد..
اونا فقط به من امید داشتن، انمید به آینده ای روشن و درخشان برای من..اما من، روز به روز و لحظه به لحظه فاصله میگرفتم و دور میشدم و آینده ای که نوری در اون دیده نمیشد..!
شاید روزی دوباره خورشید بر قلب من طلوع کنه و زیبا کنه آینده ی تاریکم رو؛
توی این فرصتهای از دست رفته، همه چیو نابود کرده بودم و از دست داده بودم، و هنوز به این فکر میکردم که چکار میتونم بکنم...؟! چکار باید میکردم؟
شاید تنها سوالی که قرار بود برای همیشه مثل تیغی که توی قلبم فرو رفته، همونجا بمونه و تمام من رو نابود کنه...!