قدم میزدم در دنیای بی انتهای خیالاتم، روی ابر ها بالا و پایین میپریدم و با چشمان بسته به سوی آرامش پرواز میکردم؛ چرخ زدن در آسمون آبی رنگ در تنهایی زیباست اما حوصله سر بر بود، پس تصمیم گرفتم و که به زمین رنگا رنگ سفر کنم، آسمان را رها کردم و همان لحظه پشیمان شدم، چرا دیگر نمیتوانستم اوج بگیرم و پرواز کنم...؟؟ ترسیدم تنها ماندن روی زمین وحشتناک تر از آسمان بود، در سکوت خلوتم قدم زنان در جنگل ها پرسه میزدم با درختان بلند قد گفت و گو کرده و به گل ها لبخند زدم و از تک تک آنها مراقبت می کردم و با حیوانات زیادی آشنا و دوست شدم...مجبور بودم آنها را ترک کنم لحظه ی سخت و دردناکی بود خداحافظی از آن زیبایی ها.. به ساحل رفتم، دریا چقدر زیبا بود، چه آرامش بخش، یاد زندگی در آسمان ها افتادم، دلم برای آن موقع ها تنگ شده بود؛ برای ستاره ی زیبایم، برای گل رز قشنگی که ترکش کردم، برای ماه که شب ها به لالایی هایش گوش میکردم و برای بازی روی ابر ها...اما ساحل هم زیبا بود، روی موج ها رقصیدم دنبال موج هایی که به سمت ساحل می آمدند دویدم و از تک تک آنها استقبال کردم، اما ساحل هم تکراری شد...تک تک جا های دیدنی دنیا را گشتم آدم های زیادی را دیدم اما تنها بودم و تنهایی اذیت میکرد مرا...و اما گذشت تا یکی مثل خودم از آن دور دور ها به چشمم آمد، چقدر زیبا بود..ولی او مثل من نبود او یک فرشته ی بی نقص بود، با صورتی زیبا همانند ماه توی آسمان، مهربان بود همانند خورشید گرم بود و گرما میبخشید، زیبا بود مانند گل رز زیبایم، نباید ترکش میکردم...بهش نزدیک شدم با او صحبت کردم اما...نه! احساس کردم قلبم تازه به صدا در آمده است..از تنهایی در آمده بودم، چه صدای آرامش بخشی داشت، چه دستان پر محبتی، آره دوستش داشتم! بلاخره یکی را دوست دارم...آغوشش، نه، محشر؟ نه فوق العاده؟ نه. نه! نمیتوان توصیفش کرد، کلماتی پیدا نمیشود..این حس غیر قابل بیان بود؛! بهش لبخند زدم دستانم را به سمت او دراز کردم، صحبت کردن سخت بود، میتوانستم سرخ شدن گونه هایم را احساس کنم اما با این حال گفتم:« با من میرقصی ژنرال..؟! با من به آسمان ها سفر میکنی ناپلئون من..؟!»
ناپلئون من..؟! نه نمیدانم، شاید او فقط متعلق به دزیره بود، شاید باید با نام دیگری صدایش میکردم، اما مهم نبود..فقط میدانستم با وجودش قلبم پر از گرما و محبت میشود، میدانستم با وجودش در کنارم آرامش خواهم داشت، و میدانستم دوستش دارم..به اندازه ی وصف نا مذیری که کلماتم در بیانشون عاجز بودند..
و اینگونه به پرواز در آمده و بر فرش ابریشمی از جنس کهکشان ها به رقص در آمدیم و فرار کردیم از دنیای زمین و به آسمان آبی رنگ پناه بردیم....))
هدایت شده از کازابلانکا":)
بزار تو بغلت شکوفه کنم ؛
همونجوری که ماه تو بغل شب شکوفه میکنه