Careless Whisper!
-سـڪوتــ؟ بــلنـבتـرینـے فـریـاב.....
وای اینو دارم نمیتونمش..
Careless Whisper!
-
سکوت..سکوت بود و صدای باد های سرگردان..
چه روز زیبایی رو پشت سر گذاشته بود،
تنهایی قدم زدن در آن جنگل وسیع فوق العاده بود..
اینقدر با طبیعت سخن گفته بود که گویی دیگر هیچ چیز قلبش را اذیت نمیکرد،
دیگر حرفی درون قلبش سنگینی نمیکرد؛
قلبش حالا درست شبیه دریاچه ی آب های نقره ای صاف و درخشان و بدون هیج غم و اندوهی به تپش افتاده بود،
گویی جانی دوباره و خونی تازه و از جنس شربت تمشک در قلبش به جریان در آمده بود..
همانطور که صورت بی نقصش را در آیینه ی طبیعت نگاه میکرد..به زیبایی لبخندش بیشتر و بیشتر پی میبرد..
او واقعا خوشحال بود، آیا خوشحالی و حال خوب چیزی عجیب بود که حال او اینگونه تعجب کرده و سر زنده شده بود..؟!
چیزی نمیدانست فقط میخندید، خنده هایی از ته دل..
شاید خنده هایی که خیلی وقت بود دنبالشان میگشت،
پیدا کرده بود..دلیلش رو پیدا کرده بود و همانطور که درختی کهنسال را محکم در آغوشش گرفته بود به قهقهه زدن ادامه میداد، چقدر گرین گیبلز را دوست میداشت..
میرقصید بی پروا، بر صحنه ی سبز رنگ جنگل..
تاج زیبای گل گلی اش را، که با عشق بهم پیوند زده بود، مقابل صورتش گرفت و آرزو هایش را در وجود گل های آن تاج جای داد و...
پرتاب کرد، آرزو هایش را به دست طبیعت سپرد..
فریاد زد:
هی! صدامو میشنوی..؟! روزی تمام آرزو هایم رو توی مشتم خواهم گرفت و بر قله ی بلند ترین کوه حکومت خواهم کرد..! همون کوه آرزویی که سال ها برای بلند تر شدن و استوار شدنش تلاش کردم..میبینمت و از آن بالا برایت دست تکان میدهم..طناب موفقیتم رو به سمتت پرتاب میکنم و تورا به سمت خودم میکشم...
تا پیشم باشی..با من، برای من..!
تنهایی را دوست داشتم اما، من بدون تو شاید همانند جسمی بدون روح باشم..
پس ای روح من، در کنار من بمون..حتی اگه توام رفتنی باشی..
هدایت شده از آنه با موهای قهوهای:)🧸🌱
نه! این انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی ...
و در عین حال آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد، حتی یک بار هم، ببینی!