کاش همه چیز متوقف میشد؛
آن زمانی که لحظه ای چشمانمان خیره در چشمان دیگری بود...
نیاز دارم ساعت ها، با چشمانت سخن بگویم و به نجوای امواج دریای چشمانت گوش بسپارم، بی آنکه گذر زمان احساس شود...
هی،بی خیال..
مهم نیست کجایی، با کی میگردی یا کیو دوست داری..
یا مهم نیست من چه حسی دارم یا حالم چطوریه..
هرجا هستی فقط بخند،
تو بخندی انگار من خندیدم!
نیاز به یه خواب آروم دارم؛
یه خواب پر از آرامش،
بدون اینکه خواب ببینم،
بدون اینکه حس کنم چیزی توی سینم درد میکنه،
بدون اینکه چشمام خیس بشن،
بدون اینکه مغزم اورثینک کنه...
واقعا نیاز دارم حتی برای یه ساعتم که شده یه خواب راحت داشته باشم همین.
هدفمون از ساخت اون همه خاطره چی بود؟
وقتی میدونستیم تهش فقط یه درد عمیق ازشون بجا میمونه؟