هدایت شده از -آغـــوشْ-
''روزی چارلی چاپلین جوکی را برای تماشگران تعریف کرد همه خندیدند. سپس برای بار دوم آن جوک را تعریف کرد، این بار فقط تعدادی خندیدند. وقتی برای بار سوم آن جوک را تعریف کرد، هیچکس نخندید.
سپس چارلی چاپلین جمله زیبایی گفت:
اگر یک جوک نمیتواند چند بار تو را بخنداند،
چرا یک غم باید چند بار تو را بگریاند؟''
تقدیم به شما🦖🎈
-مطیهستم-
غرق شدن در اقیانوس چشمهایت..
و پرواز به روشنی آسمان،با درخشش نور نگاهت' 🌒 ·
هوا مه آلود بود و آرام آرام در دل جنگل سرسبز از کنار ریل قطار عبور میکرد..
این همان مسیری بود که با نگرانی و ذوق طی کرده و به جزیره ی پرنس ادوارد آمده بود..
چقدر لذت بخش بود..
در حالی که سعی میکرد تعادلش رو روی کناره های ریل حفظ کنه، نم نم بارون و قطره های لطیف باران رو روی گونه هایش احساس میکرد..
ایستاد، سرش رو بالا برد و در آسمون آبی رنگ محو شد..
محو زیبایی اش، محو اون بینهایتِ زیبا..محو اون همه عجایب و راز های نهفته..
چه دنیای وسیعی بود آن بالا بالا ها؛
صدای آشنایی شنید..بوی عشق و محبت به مشامش میرسید..
دست های لطیفش از پشت کشیده شدن و همان لحظه نجات پیدا کرد..
نجات از غرق شدن..نجات از تنهایی..نجات از تاریکی قلبش،
آن آغوش آرامش بخش تمام روح و قلبش را در بر گرفته بود..
ای دوست عزیز من، اکنون تو مانده ای برای قلبم، برای آرامش روحم..
و حالا بمان در قلب من، محافظت میکنم از قلبت، روحت و جسمت..
دورم از تو..اما فاصله بی معنیست وقتی قلب من آنجا در کنار توست..!))
هدایت شده از Café ︐ ♡⃝
هرچقدر بیشتر فکر کنیم، بیشتر فکر میفهمیم که دنیا مجموعهای از تضاد هاست... روز روشنه و شب تاریک و اینا همدیگه رو کامل نمیکنن. غم بدون شادی معنی نداره! حال خوب وقتی معنی میده که قبلش درد باشه! ذوق وقتی قشنگه که قبلش بی حسی باشه
و عشق ترکیبی از همهی اینهاست، همهی این روشنایی ها و تاریکی ها، همهی این غم ها و شادی ها، همه این احوال خوب و همهی این دردها، همهی این ذوقها و همهی این بیحسی ها!
عشق قشنگ ترین مراعاتنظیر تضادهایی هست که در این کهکشان وجود داره...
୨∙୧ @CafedansleParis
هدایت شده از ᵂᵒᵒᵈᵉⁿ ᵛⁱᵒˡⁱⁿ
پنجره رو باز کرد، به قطره های بارون که آروم آروم میباریدن نگاه میکرد..
چه صدای دلنوازی داشت بارش باران، چه بوی خوش عطری داشت خاک های گلدان های باران خورده..
چتر مشکی رنگش را برداشت ، در مسیر همیشگی اش قدم بر میداشت و با چشم های بسته به موسیقی دلنواز باران گوش میسپرد، درخت ها افسرده و منتظر بهار بودند، منتظر شکوفایی، و حالا غم تمام شهر را فرا گرفته بود، قدم میزد و به قدم زدن در مسیر بی انتها و همیشگیش ادامه میداد..
چه بوی آشنایی می آمد، صدای قدم های استوار آشنایی به گوش میرسید و چهره ی بی نقصی از دور به چشم می آمد؛
خواب بود؟ آیا رویایی اورا در بر گرفته بود..؟!
به واقعیت شباهت نداشت، اما نه رویایی بود و نه توهمی..
چند وقت بود بوی عطرش رو حس نکرده بود؟ چند وقت بود قامت استوارش را ندیده و صدای قدم زدن هایش را نشنیده بود..؟ چند وقت از جدا شدنشان میگذشت؟ آیا صدای قلبش بود..؟ همان قلب بی قرار؟ مگر فراموش نکرده بود..؟
خودش بود..! چترش همان چتر یکسال پیش بود که باهم در همین مسیر قدم برداشته بودند، دستانش همان دستانی بود که به وجودش آرامش می بخشیدند. چهره اش..همان چهره ی بی نقصی بود که مانندی نداشت..و عطرش..عطرش.. و چشمهایش..
نگاهش به نگاه او بر خورد، نه نمیشد، نمیتوانست، زبانش قادر به بیان کلمات نبودند..
و خیره شدن در کهکشان چشم های یکدیگر، تنها راه ارتباط بود..
دلتنگی، حرف هایی که اگر ساعت ها در نگاه هم محو میشدند باز هم تمام شدنی نبودند..
چقدر دوری از هم رو تجربه کرده بودند؟ بعد از این دیدار اتفاقی چه سرنوشتی در انتظارشان بود..؟ آیا به تظاهر کردن ادامه میدادند و خداحافظی؟ آیا باری دیگر میتوانستند طعم آغوش را احساس کنند.. اما هیج کدام توانایی حرکتی را نداشتند..تنها در چشمان هم گمشده و دلتنگی...
اما اوژنی، اوژنی من..آیا سرنوشت ما جدا از هم رقم خورده بود؟ یا این اشک آسمان قرار بود مارا بازهم به آغوش یکدیگر بازگرداند؟!
𝐭𝐡𝐞 𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 : 𝑪𝒐𝒓𝒅𝒆𝒍𝒊𝒂