هدایت شده از ᵂᵒᵒᵈᵉⁿ ᵛⁱᵒˡⁱⁿ
پنجره رو باز کرد، به قطره های بارون که آروم آروم میباریدن نگاه میکرد..
چه صدای دلنوازی داشت بارش باران، چه بوی خوش عطری داشت خاک های گلدان های باران خورده..
چتر مشکی رنگش را برداشت ، در مسیر همیشگی اش قدم بر میداشت و با چشم های بسته به موسیقی دلنواز باران گوش میسپرد، درخت ها افسرده و منتظر بهار بودند، منتظر شکوفایی، و حالا غم تمام شهر را فرا گرفته بود، قدم میزد و به قدم زدن در مسیر بی انتها و همیشگیش ادامه میداد..
چه بوی آشنایی می آمد، صدای قدم های استوار آشنایی به گوش میرسید و چهره ی بی نقصی از دور به چشم می آمد؛
خواب بود؟ آیا رویایی اورا در بر گرفته بود..؟!
به واقعیت شباهت نداشت، اما نه رویایی بود و نه توهمی..
چند وقت بود بوی عطرش رو حس نکرده بود؟ چند وقت بود قامت استوارش را ندیده و صدای قدم زدن هایش را نشنیده بود..؟ چند وقت از جدا شدنشان میگذشت؟ آیا صدای قلبش بود..؟ همان قلب بی قرار؟ مگر فراموش نکرده بود..؟
خودش بود..! چترش همان چتر یکسال پیش بود که باهم در همین مسیر قدم برداشته بودند، دستانش همان دستانی بود که به وجودش آرامش می بخشیدند. چهره اش..همان چهره ی بی نقصی بود که مانندی نداشت..و عطرش..عطرش.. و چشمهایش..
نگاهش به نگاه او بر خورد، نه نمیشد، نمیتوانست، زبانش قادر به بیان کلمات نبودند..
و خیره شدن در کهکشان چشم های یکدیگر، تنها راه ارتباط بود..
دلتنگی، حرف هایی که اگر ساعت ها در نگاه هم محو میشدند باز هم تمام شدنی نبودند..
چقدر دوری از هم رو تجربه کرده بودند؟ بعد از این دیدار اتفاقی چه سرنوشتی در انتظارشان بود..؟ آیا به تظاهر کردن ادامه میدادند و خداحافظی؟ آیا باری دیگر میتوانستند طعم آغوش را احساس کنند.. اما هیج کدام توانایی حرکتی را نداشتند..تنها در چشمان هم گمشده و دلتنگی...
اما اوژنی، اوژنی من..آیا سرنوشت ما جدا از هم رقم خورده بود؟ یا این اشک آسمان قرار بود مارا بازهم به آغوش یکدیگر بازگرداند؟!
𝐭𝐡𝐞 𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 : 𝑪𝒐𝒓𝒅𝒆𝒍𝒊𝒂
سفر در اعماق اقیانوس آرام..
آن دنیای رنگا رنگ زیر آب..
به تماشای آن مروارید درخشان که همانند ماه زیبایی در آسمون قلب آن اقیانوس به زیبایی میدرخشید..
بعد از آسمان، به اعماق آن اقیانوس بی پایان پناه میبرم..