به دنبال رد پای گمشده در عمق برف ها..
از مقصد کلبه ی چوبی به بی نهایت ها..
قدم میزد بر سطح موج های آن اقیانوس بی پایان..
پرواز میکرد ، پا به پای مرغان دریایی..
ابر ها همانند جزیره هایی پنبه مانند آسمان اقیانوس را زیبا کرده بودند..
خورشید به ماهی ها لبخند زده و قطره های لطیف باران شروع به باریدن کردند..
الهه دریاها بود، تاجی از جنس شبنم روی موهای فیروزه ای رنگش میدرخشید؛
چشم هایی به رنگ آبی آسمان، لباسی از جنس ابر و کفش هایش از جنس یخ بودند..
او تنها الهه ی دریا ها نبود..بلکه او، زیبایی هر الهه ی زیبایی را هم زیر سوال برده بود..
حال او بر اقیانوس ها و دریاها حکومت کرده و بر روی تختی از جنس رنگین کمان نشسته بود و به موجودات دریایی لبخند زده و در عمق آن آسمان آبی رنگ زندگی میکرد...
هدایت شده از "خونه"
ولی میدانم اگر قرار بود این آسمان را توصیف بکنیم، به دو شکل متفاوت این کار را میکردیم. شاید حتی با دو رنگ متفاوت. شاید به نظر نائومی زرد باشد، یا نقرهای تیره، یا پرتقالی روشن.
اما به نظر من الان طلاییرنگ است. دلم میخواهد این رنگ یادم بماند. دلم میخواهد لحظه به لحظهاش یادم بماند. حتی وقتی رفتیم.
"کتاب شهر فراموشی"
تقدیم به:
@ASoothingWhisper
از طرف مانا:
@manabook
Careless Whisper!
واهااییی مانای عزیزم)) ببخشید که دیر دیدمش..این واقعا خیلیی قشنگه>>> مچکرم ازتتت🍓💛