میدونم این زمان برای ما اشتباهه..
میدونم چیز های کوچیک و معجزه آسای وجودت برای من نیست..
میدونم آخر داستانمون خداحافظیه..
میدونم زمان قرار نیست برامون بایسته تا یه عمر بدون گذر زمان در کنار هم باشیم..
مهم نیست چقدر بخاطرت گریه کردم، لبخند زدن کنارت اونقدری قشنگ بود که بتونم توی لحظه ها گم بشم و برای لحظه های خیلی کوتاه احساس زنده بودن بکنم...
اگه رفتی و کسی نبود برای تو،
برگرد؛
تمام دردات مال من،
تمام خوشحالیام برای تو؛
شاید نباشی هرگز برای من،
اما تمام توجهم برای تو؛
زمان هرگز به پایان نمیرسه، اون لحظه ای که تو داری با تک تک سلول هات درد رو حس میکنی...
صدای ترک خوردن چیزی در عمق قلبم آروم در گوشم نجوا شد،
پلی لیستم به انتها رسید، اما من حتی صدای چیزی رو نشنیدم،
فریاد زد فرار کن.. باید فرار کنی..
اما راه فراری نبود، من به جایی تعلق نداشتم.. فقط نفس میکشیدم و آرزو میکردم کاش چیزی رو حس نمیکردم...