eitaa logo
آتام
105 دنبال‌کننده
46 عکس
20 ویدیو
0 فایل
💖نیمه پنهان من 💖دنیای شاعرانه یک پرستار اینجام @Makbari64
مشاهده در ایتا
دانلود
          حنجره‌ی یک غول می‌گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می‌خواستی «رؤیایی» را چاقو بزنی.           شاید می‌خواستی بدانی «رؤیا» چه معنی می‌دهد. و یک‌بار هم به زنی «فاحشه» گفتی،           خانم بفرمائید، من اینکاره نیستم. یک‌بار هم می‌خواستی از دهنه‌ی یک توپ منفجر شوی، چرا           که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافرخانه بیرون کشیده بودند و باران روی صورتش           می‌ریخت و تو می‌گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت‌ها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر           تیمارستان معرفی می‌کردی. من و «سیمین دانشور» را به خواستگاری زنی رنگین‌چشم           فرستادی که در تیمارستان عاشقش شده بودی. «ساعدی» می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و           انگار ما همه عاقل بودیم! --و آن شب ای بدعت‌گزار شاعران زبان‌پریشی عالم!-- به گوش آن زن           رنگین‌چشم چه می‌خواندی؟ دلداده‌ی هاج و واج موهای سرخت را تماشا می‌کرد. آیا او زنده           است تا سراغ حال عاشقانه‌ی چهره‌ی تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک‌بار هم گفتی «زهری»           مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادی و من باز           گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودی؟ دیوانه بودی؟ سکته کرده بودی؟ از هند برگشته بودی. و           من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم «دربند»، یا «درکه»، و باهم عکس گرفتیم. عکس‌ها           افسرده‌اند اسماعیل! انگار چشم‌های زمان بر آن‌ها گریسته‌اند! عکس‌های بعد از مرگ هستند           اسماعیل! انگار عکس‌هایی هستند در دست‌های مادرهای پسرمرده. به مدد عشق از گور           بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت           خواهم کشید!]   مرده باد شاعری که راز عشق و مرگ را نداند! زنده باشی تو که راز نیزه و خون را هم میدانستی
ای بدعت گذار شاعران روان پریش عالم
امید آخر من ! منجی سه حرفی من... سلام دلخوشی روزهای برفی من...
ای قلب همیشه داغدارم ناگفته ی تلخ بیشمارم تنهایی خسته ی مداوم اندوه همیشه ماندگارم دلدادگی به مرگ محکوم آیینه ی حزن روزگارم دستان پرانتظار سردم چشمان مدام بی قرارم غیراز تو نبود پیش رویم غیراز تو نماند در کنارم محکوم به جبر ناگزیرم اصرار نکن نمیگذارم لبخند همیشه دوراز ذهن خوشبختی دوراز انتظارم ای رنج همیشه پیش رویم ای غصه ی تا ابد کنارم ای حسرت تاهمیشه بردل ای سنگ نشسته برمزارم دوراز نفس تو باد پاییز سرسبزی لحظه ی بهارم حرفی بزن ای همیشه بی من! بامن که به دوری ات دچارم...
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند...
هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
متن نامه امیر به شاه 👇 قربانت شوم الساعه که در ايوان منزل با همشيره همايوني به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسيد که شاهزاده وثوق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌ايد. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصيه عمه و خاله نمي‌شود. زياده جسارت است. تقي
هیچوقت فکر نمیکردم به این حجم از سکوت دچار بشوم که روزها و روزها و روزها حرفی جز واجبات زندگی برای گفتن نداشته باشم آدمهای درون‌گرا با افزایش سن بیشتر سر به لاک تنهایی فرو می‌برند و دیگران به گمان اینکه اینها مغرورند... تحویلمان نمیگیرند...حرفی برای گفتن ندارند ... دوستمان ندارند کم کم رهایشان می‌کنند و فراموش می‌شوند این روزها یک آیتم جدید به سررسیدم اضافه کردم و هر شب قبل از خواب چک میکنم ببینم آیا امروز با آدم های مهم زندگی ام حرف زدم یا نه؟
پذیرش تنهایی گرچه از نظر من تلخخخ ترین بخش زندگی است اما عجیب است که وقتی جزئی از زندگی ات می‌شود رها کردنش غیر ممکن است یک جوری خرخره آدم را می‌گیرد یا یک جور وابسته اش میشوی که مثل آدم بی زبان باید به خودت تلنگر بزنی که آهای خانم شما هنوز زنده ای و معاشرت بخشی از آداب آدم های در قید حیات است