آتام
قسم به چشمهای سُرخت اسماعیل عزیزم، که آفتاب، روزی، بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید قسم به
شعر اسماعیل از رضا براهنی
ای قلب همیشه داغدارم
ناگفته ی تلخ بیشمارم
تنهایی خسته ی مداوم
اندوه همیشه ماندگارم
دلدادگی به مرگ محکوم
آیینه ی حزن روزگارم
دستان پرانتظار سردم
چشمان مدام بی قرارم
غیراز تو نبود پیش رویم
غیراز تو نماند در کنارم
محکوم به جبر ناگزیرم
اصرار نکن نمیگذارم
لبخند همیشه دوراز ذهن
خوشبختی دوراز انتظارم
ای رنج همیشه پیش رویم
ای غصه ی تا ابد کنارم
ای حسرت تاهمیشه بردل
ای سنگ نشسته برمزارم
دوراز نفس تو باد پاییز
سرسبزی لحظه ی بهارم
حرفی بزن ای همیشه بی من!
بامن که به دوری ات دچارم...
#مهدیه_اکبری
متن نامه امیر به شاه 👇
قربانت شوم
الساعه که در ايوان منزل با همشيره همايوني به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسيد که شاهزاده وثوقالدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان راندهايد. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصيه عمه و خاله نميشود.
زياده جسارت است. تقي
آتام
متن نامه امیر به شاه 👇 قربانت شوم الساعه که در ايوان منزل با همشيره همايوني به شکستن لبه نان مشغولم
چه زبان تیزی داشته امیر کبیر
هیچوقت فکر نمیکردم به این حجم از سکوت دچار بشوم که روزها و روزها و روزها حرفی جز واجبات زندگی برای گفتن نداشته باشم
آدمهای درونگرا با افزایش سن بیشتر سر به لاک تنهایی فرو میبرند و دیگران به گمان اینکه اینها مغرورند... تحویلمان نمیگیرند...حرفی برای گفتن ندارند ... دوستمان ندارند کم کم رهایشان میکنند و فراموش میشوند
این روزها یک آیتم جدید به سررسیدم اضافه کردم و هر شب قبل از خواب چک میکنم ببینم آیا امروز با آدم های مهم زندگی ام حرف زدم یا نه؟
پذیرش تنهایی گرچه از نظر من تلخخخ ترین بخش زندگی است اما عجیب است که وقتی جزئی از زندگی ات میشود رها کردنش غیر ممکن است یک جوری خرخره آدم را میگیرد یا یک جور وابسته اش میشوی که مثل آدم بی زبان باید به خودت تلنگر بزنی که آهای خانم شما هنوز زنده ای و معاشرت بخشی از آداب آدم های در قید حیات است
گرچه نوشتن های امشبم همه در راستای همان تلنگر زدن بود
اما مدت ها بود دلم نوشتن میخاست امشب برایم حکم رهایی داشت
ما آدم ها بنده عادت هایمان هستیم گاهی،این عادت ها میشود نوشتن های زیاد و گاهی سکوت های مطلق
امروز دلم میخاست تمام قلبم را توی دو دستم بگیرم و بروم یکی یکی از همه آدم های دور و برم خواهش کنم که ساکت شوند ...که سکوت کنند ...که اجازه دهند من به خلوت کش دارم ادامه دهم
اما مگر میشد ...بعضی خانم ها اینقد شوق حرف زدن دارند که آدم میماند این همه حرف را از کجا پیدا میکنند.تحمل کردم که ادامه دهند و سعی کردم بلند تر فکر کنم تا کمتر صدایشان را بشنوم
به خودم گفتم فکر کردی زمین خدا را خریدی ؟تو حرفی نداری خب نداشته باش دهان مردم را که نمیشود چسب زد
شاید من اگر یک روزی رئیسی ..وزیری...مسئول انجمن خانمهای پر چانه ای ....چیزی ..میشدم تمام حرف های اضافه را ممنوع میکردم و توی هر کوچه و خیابان و خانه ای میگفتم یکی از این تابلو های هیس بگذارند از همان ها که طرف انگشت روی دماغش گذاشته و هیچ کس هم محلش نمیگذارد
یا تمام احوالپرسی های اضافه را قیچی میکردم و میدادم شهرداری ببرد با آشغال های ساعت ۹ بسوزاند
قسم به غربتِ نرگس به بی قراری زنبق
قسم به فجر و سپیده به روشنایی مطلق
قسم به صبح، به امّید، به دلخوشیِ شب عید
به شب.. به شوق.. به دیدن..قسم به ماه معلق !
به دردهای پیاپی.. به رنج های کِی و کِی ..
به کودکان گرسنه، به سکه سکه ی رونق
قسم به قبله.. به ایمان.. قسم به خون شهیدان !
قسم به صبح، سیاهی، قسم به لحظه ی ابلق!
به غم، قلم ،به خیابان، به اشک ،شام غریبان..
به خون ،جنون، به بیابان ، به هر چه خونِ به ناحق ..
به جانماز، به مسجد، به سنگهای مورب
به خط، به شعر، به کاشی، به شمعدان معرق
قسم به هر چه که بویی از انتظار تو برده است
شبی تو می رسی از راه ای آرزوی محقق!
#مهدیه_اکبری