آدم ها دنیاهای عجیب و غریب و جالبی دارند
یکی مثل آقای میم. ک بیمار دیالیزی که تازگی ها سرش از بس،بزرگ شده به بدنش زیادی میکند تمام دلخوشی اش دو نخ سیگار است که یواشکی از پرستاران بخش میکشد و دلخوش است سرمان را کلاه گذاشته
یکی مثل آقای میم ز که چنان با دل خوش اعلان عمومی میکند که فروشگاه طلافروشی ما امروز باز،است که انگار مردم پولهایشان مانده و نمیدانند چه کنند و نگران بسته بودن طلافروشی هستند
یکی هم مثل من که ...یکی هم مثل تو که...
دقت کردی ؟
آدم کنار کسی که دوستش دارد با شخصیت تر به نظر میرسد...
دیشب که تو دوباره دیر کردی و مهمان ها رسیدند من عین این دخترهای تازه به بلوغ رسیده ی خجالتیه دهه شصتی چپیدم توی آشپزخانه و هی الکی غذا را هم زدم ...هی الکی کاسه بشقاب ها را دستمال کشیدم که کمتر با آن ها رو به رو بشوم
وقتهایی که تو نیستی پشتت قایم بشوم یک همچین کارهای عجیبی میکنم
بغض میکنم
تپق میزنم
صدایم میلرزد و... یکهو یک جواب های دندان شکن عجیب غریبی میدهم که خودم هم متعجب میشوم و بقیه خشکشان میزند و من اولش دلم خنک میشود ولی بعد شروع میکنم خودم را سرزنش میکنم که دیوانه ای مگر؟ دختره ی روانی
بعد خودم را جمع میکنم آنقدر که کوچکِ کوچک بشوم و دوباره پشت تو قائم میشوم
دیشب که تو نبودی پشتت قائم بشوم آنقدر خجالت کشیدم و لب گزیدم که نگو
من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ای دوست که با من ز جفا
آخر کردی، نخست میدانستم
......
در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست
بندی ز دل رمیده بگشاید نیست
گفتی: «همه چیز دارم از مال و منال»
آری همه هست، آنچه میباید نیست
بانو مهستی گنجوی
تو این روزها به چه فکر میکنی؟
دستاویز تازه ای برای ادامه ی نفس کشیدن پیدا کرده ای؟
دلخوشی جدیدت برای لباس تازه خریدن ...برای کار جدید پیدا کردن ...برای کفش نو سفارش دادن چه چیز میتواند باشد وقتی دیگر هیچ کس به اندازه ی من دوستت ندارد ؟
متاسفانه باید بگویم هرگز دوست داشتن هیچکس، دیگر به عمق جانت نفوذ نخواهد کرد
نه که بگویم دیگر کسی دوستت نخواهد داشت ...نه !
دنیا پر از آدم کله شق و دیوانه است که به صورت رندومی و بلاتکلیف وار دلشان را پرت میکنند تا ببینند کجا گیر میکند بعد مینشینند کنار خانه ی طرف و میروند روی اعصابش و به صورت ناخودآگاه روزی چند بار دوستت دارم را تکرار میکنند و بعد که میبینند از این آدم آبی گرم نمیشود دلِ شکسته ی زخم خورده ی زبان نفهمِ مهرطلبِ عقده ای اشان را بر میدارند و میبرند درِخانه ی یک از خدا بی خبر ِدیگر ..
بازی عجیبی است نه؟
امروز به طور عجیب و غریبی وقتی خانم ز.ر مسئول دیالیز داشت به آسمان ریسمان بافتنش ادامه میداد من با ولع لابلای کتابخانه ی مجازی م به دنبال تسکین بودم تسکین برای زخمی که هیچوقت امیدوار به بهبودش نبودم و باز به طرز عجیب تری با اروین یالوم مواجه شدم و فکر کردم شاید خدا این مرد را به خاطر رنج های من آفریده
و بعد به خودخواهی خودم خنده ی تلخی کردم و عمیقا و با تمام وجود در مقابل این مرد بزرگ خاضع شدم و ناخواسته پیوندش دادم به فال حافظ که هی از آمدن میگفت و من آمدنی نمیدیدم و اگر بگویم این کتاب(موضوع مرگ و زندگی ) شبیه معجزه است باورش برایت سخت خواهد بود اما برای من نه! برای من که بارها و بارها زمین خوردم و اروین یالوم این وفادار شگفت انگیز مثل رسولی با چشم های روشن راه را برای زیستن دوباره ام باز کرد...
*زیر سایه ی اربعین*
قسمت اول
مدتها بود در تدارک سفر اربعین به این در و آن در میزدم .
شرایط برای رفتن مهیا نبود اما دوست نداشتم بپذیرم دلم میخواست تا آخرین لحظه امیدوار بمانم
دلم میخواست همه درهای بسته را بکوبم همه ی راههای رفته و نرفته را امتحان کنم در ذهنم همه راههای ممکن و ناممکن را مرور کردم ..چله زیارت عاشورا گرفتم ...دعای توسل خواندم
همراه موافقی نداشتم و به هر دری که میزدم ، نمیشود و نمیتوانم جلوی راهم را میگرفت
ظهر عاشورا بود که خانم کریمی با من تماس گرفت دنبال همراه و همسفر برای اربعین بود و میگفت بهتر از شما پیدا نکردم
فکر کردم بهترین بهانه همین پیشنهاد خانم کریمی است که همسر همکار همسرم بود
خب آقای کریمی دوست صمیمی همسرم هست و خیلی بعید میدانم که قدرت نه گفتن به آقای کریمی را داشته باشد
پاسپورت ها را چک کردم و متاسفانه منقضی شده بود
پاسپورتها را آوردم گذاشتم جلوی چشم که مدام ببینمش و بشود کار هر روزم تذکر دادن درباره تمدیدش
خب من عادت دارم مدام تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم تا بلاخره کارها پیش برود
صبح و ظهر و شب کارم شده بود تذکر دادن و یادآوری کردن این موضوع که یادت نرود پاسپورت ها را تمدید کنی
خب مانع دیگرم امتحان کامپیوتر علیرضا بود که دو روز مانده به اربعین برگزار میشد و من هر چه تماس میگرفتم با آقای علی مددی مدیر مدرسه جوابی نمیگرفتم کار هر روزم شده بود زنگ زدن و پیام دادن به آقای علی مددی و ناگفته نماند که همینطور بلاتکلیف ماند این مساله تا رفتیم و برگشتیم
اینها که گفتم همه مربوط به مسایل داخلی خانه بود و مسایل خارجی مشقت و پیگیری های خودش را داشت
بماند که حدود یک ماه بود که وارد درمانگاه بهار شده بودم نیروی تازه وارد محسوب میشدم و امکان سفر و مرخصی برایم فراهم نبود اما من سفت و سخت پای حرفم ماندم
برنامه جدید که آمد دیدم شیفت های تنگ هم چیده شده اجازه نفس کشیدن هم به من نمیدهد چه برسد به سفر اربعین
شماره تک تک همکارها را پیدا کردم گوشی به دست به این و آن زنگ میزدم بعضی هاشان را اصلا ندیده بودم و برای اولین بار بود صدایشان را از پشت گوشی میشنیدم
و البته از همه نه میشنیدم
خانم کریمی هر روز با پیامکی ..تماسی..چیزی ... پیگیر آمدن، نیامدن ما میشد و من هر روز با اطمینان بیشتر از روز قبل او را مصمم میکردم که نیامدن در کارمان نیست
روزها یکی یکی میگذشت
تاریخ سفر را مشخص کرده بودیم و هیچکدام از مسائلمان حل نشده بود
یک طرف همسرم که همچنان ناراضی بود و طرف دیگر پاسپورتهایی که معطل سر طاقچه مانده بودند و طرف دیگر علیرضا که نگران از دست رفتن امتحانش بود و طرف دیگر مسئول بخش که مدام پیام میداد که رفتنتان امکان پذیر نیست
و طرف دیگر، من، من که اینقدر مصمم به رفتن بودم که خانه تکانی را شروع کردم که بعد از برگشتن از کربلا آماده پذیرایی از مهمان باشد
سه روز مانده بود به تاریخ از قبل تعیین شده امان که خانم کریمی زنگ زد و خبر از ناامنی عراق را هم اضافه کرد به تمام درگیری های ذهنی ام..
اینقدر به نرفتنمان مطمئن بود که جای چانه زدن و بحث کردن را برایم باقی نگذاشت
دلم آشوب بود ولی امیدوار..
یک لحظه هم نگذاشتم و نخواستم ناامیدی به سراغم بیاید جدی تر و پرتکرار تر از قبل دعای توسل را ادامه دادم کم کم همه آرام تر شدند و به خودم آمدم دیدم کوله پشتی ام زودتر از خودم آماده رفتن شده است
قرارمان پنج شنبه 9شهریور ساعت 6بود و من دقیقا ساعت 5/5خانه رسیدم
آخرین شیفت کاری ام بود و تا آخرین لحظه چانی زنی ها رو ادامه دادم و بین ما پرستارها یک اصطلاحی هست که وقتی شیفتمان را به زور به دیگری غالب میکنیم میگوییم شیفتمان را انداختیم و من با تمام وجود شیفتهایم را انداختم و رفتم
همه چیز مهیای رفتن بود اینکه چطور آنهمه گره وا شد و رفتیم را فقط خدا میداند و بس!
اما من تقریبا یقین دارم خواستن و دست و پا زدن های من هم بی تاثیر نبود
ادامه دارد...
#مهدیه_اکبری
*زیر سایه ی اربعین *
قسمت دوم
تقریبا یک ساعت مانده به رفتن مادرم زنگ زدند و گفتند که همراه ما می آیند از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که اصلا موافق آمدنشان نبودم خیلی برای این سفر نقشه کشیده بودم دلم تنهایی و خلوت میخواست مطمئن بودم با حضور خانواده خیلی شرایط برایم مهیا نمیشود و با حضور مادر هرگز خلوتی نخواهم داشت و پیش بینی ام کاملا درست بود اما شرم کردم که مخالفتی کنم و همه با هم راه افتادیم
خانم کریمی خانم فرهنگی و خوش مشرب و البته پرحرفی است و من قبلا تجربه همسفری با او را داشتم و هنوز نیامده شروع کرد به درد دل کردن از فامیل شوهر که سربارش شده اند و در این سفر همراهمان آمدند اینقد سفرمان بی مقدمه و یکهویی بود که هیچ شامی برای مسیر نداشتیم و قابلمه آبگوشت ناهار را با خودمان بردیم و اینکه با چه دردسری تقسیمش کردیم بماند
به مرز مهران نرسیده خبر از ملحق شدن چند همسفر دیگر که بدون هماهنگی با من برنامه ریزی شده بود دلشوره عجیبی به جانم انداخت و از امام حسین خواستم که آنها را از راه دیگری بطلبد و با ما همسفر نشوند و الحق والانصاف هر چه در این مسیر از آقا خواستم بی جواب نماند و آمدنشان به تاخیر افتاد و با ما شکر خدا همراه نشدند
به مرز مهران که رسیدیم اختلاف و شکاف ها بین همسفرهایمان خودش را بیشتر نشان داد
خانم کریمی مدام بیخ گوش من بدگویی شوهر و برادرشوهرش را میکرد و حسرت شوهر من را میخورد
من هم مدام دلداری اش میدادم که ناراحت نباش بلاخره هر مردی خوبی و بدی هایی دارد اما او گوشش به این حرفها بدهکار نبود و فکر میکرد من با کله در خمره عسل افتادم و او جا مانده
تا آنجا که حتی به من پیشنهاد داد که روزی چند بار دور شوهرم بگردم و من هم گفتم چشم!
کم کم مادرم هم صدایش درآمد و شروع کرد به نصیحت خانم کریمی ولی نصیحت بی فایده بود
مرز مهران را با هر سختی و عرق ریزه ای بود گذراندیم
ما تقریبا تنها چیزی که با خودمان برده بودیم یک ساک و یک کوله بود و حدود 20کیلو میوه که تا سه روز در گرمای مهران و نجف و کاظمین به دادمان رسیدند
همان دو تا کوله شد باعث جرو بحث و کدورت اول سفر و تا آخر گاه و بیگاه درباره اش بحث میشد
با تردید به سمت کاظمین رفتیم گاهی دلهره خبرهای ناامنی کاظمین بعضی مسافران را آشفته میکرد و درنهایت همه یک دله شدیم که هر طور شده زیارت کاظمین را از دست ندهیم
من شدیدا گرما زده شده بودم اینقدر که باورم نمیشد جان سالم از آن ماشین قراضه به در ببرم به زور نفس میکشیدم و هر لحظه فکر میکردم که آخرین لحظه ی زندگی ام رسیده است
سقف کوتاه ماشین و در و پنجره بسته و گرمای شدید و نق و نق بچه ها جانم را به لب رسانده بود و خدا میداند چه فکرها که به سرم نزد تا به کاظمین رسیدم و اولینش این بود که اگر از این ون جان سالم به در بردم بعد از این هرگز ردیف آخر هیچ ماشینی ننشینم و بقیه انگار زودتر از من سختی اش را فهمیده بودند که بدترین صندلی ماشین را برای من و حمیدرضا نگه داشته بودند و اینجا برای بار هزارم دلم برای ائمه سوخت با این سیاه لشکر مدعی که دارند
به هر حال با هر سختی به کاظمین رسیدیم و یک حسینیه پیدا کردیم که فوق العاده تمیز بود و از حسینیه های ایرانی هم یک سر و گردن بالاتر بود
یک حس و حال عجیبی داشت و آنجا مدام یاد و تصویر حسینیه عبدالرضا هلالی و میدان محمدیه تهران را برایم یادآوری میکرد
ادامه دارد...
#مهدیه_اکبری