برای خواهرم که جمع شعر و مهر و دوست داشتن است❤️
مرا که مستحق دردم به صبح آینه برگردان
مرا که گم شده ام در این جهان مبهم سرگردان
دو چشم ابری و تبدارم هوای چشم تو را تا کرد
رسیدم از ته آن کوچه قدم قدم به تو در باران
مرا که خط خوشت روزی پر از هوای نوشتن کرد
به شوق حافظ و قرآنت چقدر رام شدم آسان
تمام لذت دنیا بود شنیدن تو برای من
شبانه زیر پتو آرام صدای زمزمه ی قرآن
حواس جمعی چشمانت همیشه دلهره ام را داشت
مگر که صورت معصومت مرا رها کند از،عصیان
چقدر شیطنتم گل کرد شبی که قایمکی بردی
مرا کنار خودت با ذوق به سمت چادر تابستان
عزیزِ بی کلکم خواهر! رفیق پر شر و شورت را
به شوق همقدمت بودن رساندی اش به دبیرستان
به یاد کودکی ام یک شب مرا بگیر در آغوشت
بگو چکار کنم با این دلی که یخ زده مریم جان!؟
#مهدیه_اکبری
بابالنگ دراز چه بد که ما نمیتوانیم خودمان انتخاب کنیم که کجا باشیم
امروز ظهر که داشتم هول هولکی شوید پلوی از دیروز مانده را با گوجه پلوی از پریروز مانده قاطی میکردم و سعی داشتم با رب و ادویه های مختلف عطر و طعمش را مطابق ذایقه خانواده کنم تا مبادا دستم رو شود یکهو احساس مشغول الذمگی عجیبی کردم و وجدان دردی گرفتم که نگو و نپرس
بعد به خودم گفتم به تو هم میگویند مادر؟
مردم برای بچه هایشان چه ها که نمیکنند
صبح ها کنار نیمرو برایشان آب پرتغال سرو میکنند و ظهرها لازانیا با سس بشامل پر خامه درست میکنند و شبها کوفته های یک دست ...
اگر بچه های ما به جای یک مادر شاعر یک نامادری غیر شاعر داشتند الان خیلی خیلی وضعشان بهتر بود ......بود نگو نه 😊
💚الحمدللّه الذی جعلنا من المتمسکین
بولایة امیرمؤمنین علیه السلام
خدا را شکر که ولایت امیر را روزیمان کرد
ببخش مادر اگر جنگ واقعیت داشت
و مرگ آخرِ این قصه هم حقیقت داشت
بخواب بلکه نفهمی که دیو قصهی ما
به روزگار پری بی اجازه دعوت داشت
شبیه سایه، کسی در اتاق خوابت بود
فرشته بود؟ نبود... آن که با تو صحبت داشت
فرشته مانده که اصلا چطور برگردد
به خانه ای که به خندیدن تو عادت داشت
و کاش مادر دلتنگت آن دم رفتن
به قدر بوسه به پیشانی تو فرصت داشت
و مرگ لحظه ی جان دادنت به سینه زد و
به یاد خنده ی تلخ تو چند ساعت داشت
کنار رفتن ناباورت قدم میزد
و تازه مرگ که آنقدر استقامت داشت
برای بردن جانت چقدر ترسو بود
برای بردن نامت چقدر لکنت داشت
به خواب رفتی و محکم به سینه ات چسبید
عروسکی که فقط با تو خواب راحت داشت
نگاه مرگ به چشمان روشنت افتاد
عروسکت که لبش با هزار زحمت داشت،
برای ماندن و بوسیدنت تکان میخورد
چقدر بیشتر از دشمن تو جرأت داشت...
#مهدیه_اکبری