eitaa logo
آتام
105 دنبال‌کننده
46 عکس
20 ویدیو
0 فایل
💖نیمه پنهان من 💖دنیای شاعرانه یک پرستار اینجام @Makbari64
مشاهده در ایتا
دانلود
بابالنگ دراز چه بد که ما نمیتوانیم خودمان انتخاب کنیم که کجا باشیم امروز ظهر که داشتم هول هولکی شوید پلوی از دیروز مانده را با گوجه پلوی از پریروز مانده قاطی میکردم و سعی داشتم با رب و ادویه های مختلف عطر و طعمش را مطابق ذایقه خانواده کنم تا مبادا دستم رو شود یکهو احساس مشغول الذمگی عجیبی کردم و وجدان دردی گرفتم که نگو و نپرس بعد به خودم گفتم به تو هم میگویند مادر؟ مردم برای بچه هایشان چه ها که نمیکنند صبح ها کنار نیمرو برایشان آب پرتغال سرو میکنند و ظهرها لازانیا با سس بشامل پر خامه درست میکنند و شبها کوفته های یک دست ... اگر بچه های ما به جای یک مادر شاعر یک نامادری غیر شاعر داشتند الان خیلی خیلی وضعشان بهتر بود ......بود نگو نه 😊
💚الحمدللّه الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرمؤمنین علیه السلام خدا را شکر که ولایت امیر را روزیمان کرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت...
ببخش مادر اگر جنگ واقعیت داشت و مرگ آخرِ این قصه هم حقیقت داشت بخواب بلکه نفهمی که دیو قصه‌ی ما به روزگار پری بی اجازه دعوت داشت ‌شبیه سایه، کسی در اتاق خوابت بود فرشته بود؟ نبود... آن که با تو صحبت داشت فرشته مانده که اصلا چطور برگردد به خانه ای که به خندیدن تو عادت داشت و کاش مادر دلتنگت آن دم رفتن به قدر بوسه به پیشانی تو فرصت داشت و مرگ لحظه ی جان دادنت به سینه زد و به یاد خنده ی تلخ تو چند ساعت داشت کنار رفتن ناباورت قدم میزد و تازه مرگ که آنقدر استقامت داشت برای بردن جانت چقدر ترسو بود برای بردن نامت چقدر لکنت داشت به خواب رفتی و محکم به سینه ات چسبید عروسکی که فقط با تو خواب راحت داشت نگاه مرگ به چشمان روشنت افتاد عروسکت که لبش با هزار زحمت داشت، برای ماندن و بوسیدنت تکان میخورد چقدر بیشتر از دشمن تو جرأت داشت...
سرود كودكی‌ام در خزان حادثه خشكید پس از تو قطع امید، ای بهار، از همه كردم حسین_دارند حضرت رقیه
🏴 اعظم اللهُ اجورَنا بمُصابِنا بِالحُسَینِ، وَ جَعَلَنا و ایّاکُم مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَع وَلیّهِ الامامِ المَهدیِّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ(سلام الله علیهم)اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وال محمد 🏴
نشسته بود پایین راه پله ها نشسته بود درست پایین راه پله ها و به همه چیز فکر میکرد و به همه چیز خوب فکر میکرد دقیق شد به سقف بلند خانه دقیق تر شد به سقف بلند خانه چشم هایش، یکی دو تا پله ها را بالا و پایین میرفت چشمهایش... صداها توی سرش میپیچید و خیر و شر برایش خط و نشان میکشیدند روضه خوان برای خودش میخواند و او انگار نه انگار که در مجلس اباعبدلله نشسته است میخواست یک جور از خودش فاصله بگیرد انقدر جمع و جور بنشیند که مثلا به روی خودش نیاورد با این آدمی که ۲۰ روز از محرم گذشته و حتی یک قطره اشک نریخته نسبتی دارد فکر کرد کسیکه ۲۰ روز از ماه محرم گذشته و هنوز یک قطره اشک هم نریخته حتما نسبت واضح تری با سنگ دارد تا آدمیزاد .... **آدمهایی که خودشان هم دیگر خودشان را گردن نمیگیرند حتما محتاج ترند به دعا
هدایت شده از مهدیه
‏عکس از مهدیه اکبری