این مسیر سرتاسرش حسرت است تا نیامدی حسرت آنهایی را میخوری که با شوق به این سو سرازیر شده اند وقتی راه میفتی حسرت آنهایی را میخوری که پابرهنه قدم برمیدارند پابرهنه که میشوی حسرت آنهایی را میخوری که با معرفت آمده اند ...که با معرفت تر آمده اند...که مشتاق تر آمده اند...که جنونشان بیشتر است...که زبان و دلشان یکی است ...که برنمیگردند
من مینویسم رسیدم به عمود ۵۱۸
تو بخوان هنوز به هیچ کجا نرسیدم😭
صبر ادامه ی نامرتبط دلتنگی ام بود آن روز که شانه ی تقدیر از من گریه نکردن خواست و من مدام حرفهای باهوده ام را تکرار میکردم که شاید دو نفر بیشتر صدای نارسایم را بشنوند غم افتاده بود توی چای صبحانه ام افتاده بود توی بهانه گیری های بیگاه حمیدرضا افتاده بود روی کاشی آشپزخانه و با هیچ دستمال نمداری پاک نمیشد صدای خش دار محمد دلم را میترساند و دستهای مردانه اش مرا یاد هرکسی می انداخت جز اویی که باید
سرم را پایین انداختم دستهای آفتاب سوخته را که تنها یادگار پیاده روی اربعین بود روی صورتم کشیدم و گلهای ناز خشک شده را از ریشه کندم و با خودم تکرار کردم بی رحمی دوای قلب های از ریشه خشکیده است و مثل همیشه نظر تو را خواستم و تو که هنوز اعتقاد عجیبی به سیزده سالگی من داشتی رد اشک را از گونه های ترسیده ام پاک کردی و گفتی بی رحمی درمان همه ی زخم های مزمن دنیاست
#مهدیه_اکبری
*برگشتن به دنیا بعد از اربعین سخت ترین کار دنیاست
قطعی برق فقط قطعی برقِ مرکز دیالیز
بقیه قطعیا همه شوخی و مسخره بازیه
یه دفعه ۱۶ تا دستگاه با هم شروع میکنن به آلارم زدن و ۱۶ جفت چشمِ نگران به تو خیره میشن برای یک لحظه چشمت سیاهی میره و خون به مغزت نمیرسه و بخش دور سرت میچرخه و یادت میفته باید خودتو یکی یکی برسونی به دستگاه های دیالیز تا به خودت میایی و میفهمی کی هستی و اینجا کجاس عین سوسکی که با دمپایی محکم زدن تو سرش و شرق و غرب میره و نمیدونه به کجا پناه ببره صدای آلارم ها عین تیر و ترکش مغزت رو نشونه میگیرن و یه لحظه خودتو در حال تشنج تصور میکنی و کم کم مغزت بهت فرمان میده پاشو دیوونه پاشو مریضا😫😫😢 بعد یه درد عجیبی میفته ته دلت و یه تیکه از دندونی که از شدت فشار تو دهنت خورد شده رو قورت میدی و سلام و درود بیکران میفرستی تو روح باعث و بانیش😕
برای من که روزگارم تقسیم شده به روزهای قبل از دوشنبه ساعت ۱۹ و روزهای بعد از دوشنبه ساعت ۱۹ اصلا چیز عجیبی نیست که بخواهم خانم ز. ک را تقسیم کنم به روزهای قبل از هفتاد سالگی اش که هنوز عاشق نشده بود و روزهای بعد از هفتاد سالگی اش که عاشق بیمار تخت روبرویی اش شده که دقیقا سن پسرش را دارد و عجیب نیست کسی که از فاصله نیم متری آدم ها را تشخیص نمیدهد بتواند با چشم باطل شده و نیم سوزش فرق آقای ح.س را با دیگر مردهای کلینیک تشخیص دهد و بداند عاشق شده است و توهم بزند و خیال کند که عشقش دو طرفه هست و بشود مایه نیشخند و پچ پچ پرستاران و بیمارانِ کلینیک
ذوق خانم ز.ک وقتی ظهرها با هیجان وصف نشدنی و با واکر به سمت آقای ح.س میرود هم دردناک و غم انگیز است هم خنده آور و مضحک
دنیای عجیبی است به همه چیز آن وقت که نباید میرسی
نه؟
تا بحال شده نصف یک النگو را گرمی ۷ تومن بخری و نصف دیگرش را گرمی ۱۱ تومن؟؟؟
چن وقت پیش با خودمان گفتیم یک تکه طلا بخریم بلکه یک روزی به کارمان بیاید
بلاخره با هزار تردید یک النگوی سه گرمی خریدیم که یک و نیم گرمش را تسویه کردیم و یک و نیم گرمش ماند برای بعد
همچین که پا از طلا فروشی بیرون گذاشتیم چشمتان روز بد نبیند ماشه فعال شد و از آن وقت تا بحال مهم ترین کار زندگی مان شده چک کردن قیمت طلا یک جوری از بالا رفتنش تنگی نفس میگیریم که خدا قسمتتان نکند .....
من ؟!!!
من چیکار میکنم ؟؟؟؟
من مینشینم یک عالمه ته دیگ سوخته میخورم از آنها که قشنگ سلولهای سرطانی را تقویت میکنند بعد یک لیوان چای پررنگ غلیظ میخورم که قشنگ آهن خونم را بشورد و ببرد بعد یک بسته پفک شور میخورم از آنها که ریشه ی آدم را میخشکاند بعد که همه دردها با هم سراغم آمد میزنم زیر گریه و به همه میگویم دلم ...سرم...اصلا همه جایم درد میکند
تو چی؟؟؟؟!!!
تو وقتی دلت برای من تنگ میشود چه میکنی؟