به اینجای داستان که رسیدم اشک هایم سرازیر شد و قطره قطره ریخت روی کتاب که به امانت از آقای طباطبایی گرفته بودم و با تاکید زیاد روی جلدش نوشته بود این یک قصه است باورش کنید
نزهت السلطنه دختر شابابا هم در مقابل تقدیر زانو زد و من ایستاده بودم و زل زده بودم توی چشم های سیاه لامذهبش و خیال شکست دادنش را داشتم من که این چند روز با نزهت داشتم قد میکشیدم و بزرگ میشدم و زن بودن را از روی دستش یاد میگرفتم به صفحه ی ۱۴۴ که رسیدم زانو زدم احساس کردم پایی برای ادامه ی مسیر نمانده جرات در دلم ته کشید و چیزی در دلم فرو ریخت
زیر پایم خالی شده بود دلم رفتن و رها شدن و فراموشی میخواست
قدرتمندی و جسارت نزهت دلم را گرم میکرد که تو هم میتوانی ..تو هم بلاخره از عهده دنیا بر می آیی انگار آدم دوست دارد قهرمان داستان کوتاه نیاید.. نمیرد... کم نیاورد
پرنده ای که زمین در پناه بالش بود
چنان پرید که مرگ آخرین خیالش بود
چنان پرنده شد آن دختری که بال نداشت
که هرچه هر چه بگویید احتمالش بود
و شب که صاعقه زد با هزار ابر سیاه
تمام سردی دیماه زیر شالش بود
چه گفت دخترک بی پناه قصه مگر؟
که تیر پاسخ بی منطق سوالش بود
به اشک بدرقه اش کرد تا دم خورشید
پدر به قدر امیدی که در مجالش بود
پریچه ای که پرید از دریچه ی شب سرخ
بنا به گفته ی تقویم ها سه سالش بود
#مهدیه_اکبری
امام رضا ﷺ:
همانا برای خدا در زمين بندگانی است كه برای حوائج مردم كوشش میكنند، اینها امان یافتگان روز قیامتند.