سرمست درآمد از درم دوست
لب خنده زنان چو غنچه در پوست
چون دیدمش آن رخ نگارین
در خود به غلط شدم که این اوست
رضوان در خلد باز کردند
کز عطر مشام روح خوش بوست
پیش قدمش به سر دویدم
در پای فتادمش که ای دوست
یک باره به ترک ما بگفتی
زنهار نگویی این نه نیکوست
بر من که دلم چو شمع یکتاست
پیراهن غم چو شمع ده توست
چشمش به کرشمه گفت با من
در نرگس مست من چه آهوست
گفتم همه نیکوییست لیکن
اینست که بیوفا و بدخوست
بشنو نفسی دعای سعدی
گر چه همه عالمت دعاگوست
سعدی علیه الرحمه
از نامههاي عاشقانه غسان كنفاني به غاده السمان
تو در برابر چشمانم هستي، اين تصوير زيبا كه چيزهاي زيادي را به يادم ميآورد، چشمان، لبها، و تهچهره برانگيزندهاي كه در تنم مانند ضربهاي بر استخوان ساق پا عمل ميكند، آنگاه كه درد رو به بهبودي ميرود. خوشي و سعادت بينظير ناشي از درد. تو را كم دارم، اي دوزخ، اي آسمان و اي دريا. تو را تا سر حد جنون كم دارم. تا حدي كه تصويرت را در برابر چشمانم مينهم و اينجا خودم را حبس كردهام تا تو را ببينم. در تمام عمرم، كسي مانند تو را نشناختم، اصلا و ابدا. آنگونه كه به تو نزديك شدهام هرگز اين چنين به كسي نزديك نشدهام، به همين خاطر تو را فراموش نخواهم كرد، نه... تو چيز كمنظيري در زندگيام هستي، با تو شروع كردم و با تو به انتهاي راه خواهم رسيد...
من تو را به اندازه ناکامیام در داشتنت میخواهم
وطن لازم نیست حتماً سرزمین بزرگی باشد! گاهی مساحت کوچکی است در حد فاصل دو شانه
به کسی که برایت نمینویسد مزاحم روزهایت نمیشود دربارهات نمیخواند مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند و زندگیات را پُر از کارهای شگفتانگیز نمیکند وابسته نشو…
قلم برّان تر از تیغ است اگر در دست عاشق بیفتد
هشتم ژوئیهی سال 1972 بود که غسان کنفانی سیوشش ساله و خواهرزادهی هفدهسالهاش سوار خودرویی شدند که بمبگذاری شده بود. بمب کارگذاشتهشده در خودروی کنفانی، پس از روشنشدن ماشین فعال و منفجر شد؛ انفجاری که مرگ هر دوی آنها را در پی داشت. موساد بعدها مسئولیت این اتفاق را برعهده گرفت.
کتاب آنچه برایتان مانده است
(All That's Left to You)
این کتاب روایتیست زنده و بهیادماندنی از بیستوچهار ساعت زندگی خواهر و برادری که در غزه، به دور از خانوادهی خود روزگار میگذرانند.