ای آمدنت مبدأ تاریخِ تغزل
تأخیرِ تو برهم زده تنظیمِ زمان را ؛
ــــــــــــــــ
༻@Abdul_Noor
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ
00:13 . یار ، پسـَندید مرا ❤️🔥
ــــــــــــــــ
༻@Abdul_Noor
ـ
خوش به حال ساکنان کربلا همسایه اند ؛
آن بهشتی را که ما هر شب تمنا میکنیم :)
ــــــــــــــــ
༻@Abdul_Noor
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگی که محرم و ربیع نداره . .
الهم الرزقنا کربلا💔
ــــــــــــــــ
༻@Abdul_Noor
عبدالنور
@Abdul_Noor
«آن شیعهای که از روی نادانی و غفلت، یا گاهی از روی غرض به مقدسات اهل سنت اهانت میکند، رفتار [او] حرام شرعی و خلاف قانونی است.»
_رهبر شهید انقلاب .
@Abdul_Noor
عبدالنور
«آن شیعهای که از روی نادانی و غفلت، یا گاهی از روی غرض به مقدسات اهل سنت اهانت میکند، رفتار [او] ح
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اختلاف انداختن و خراب کردنِ اتحاد جونِ شیعیانِ جهان به خطر میوفته...
قطعا رهبری و بزرگای دین همه جوانب رو میسنجن که فلان حکم رو میدن...
بیزاری داشتن نسبت به دشمن با این حرکتایی که مد شده خیلییی متفاوته
ــــــــــــــــ
༻@Abdul_Noor
عبدالنور
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨ بسم الله رمان #مسیحای_عشق #پارت_چهل_و_هشتم با تعجب نگاهش میکنم. عمو میگوید:من کوبیده،
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
بسم الله
رمان #مسیحای_عشق
#پارت_چهل_و_نهم
.
صداي برخورد قطرات باران با شیشه،آهنگ آرام بخشی مینوازد.
اشک هایم را پاك میکنم،(آفتاب در حجاب) را میبندم. دامن بلندم
را مرتب میکنم و از روي مبل بلند میشوم. به طرف آشپزخانه میروم.
براي خودم و عمو چایی میریزم و ظرف کیک را روي میز
میگذارم،عمو در آستانه ظاهر میشود،نگاهی به چاي و کیک روي میز
میاندازد و موبایلش را به طرفم میگیرد:مامانته
موبایل را با ذوق از او میگیرم،دلم برایشان تنگ شده اما،زندگی در
کنار عمو لذت بخش تر است.
عمو پشت میز مینشیند،نگاهی به خوراکی ها می کند و دست هایش
را بهم می مالد:به به
لبخند میزنم و موبایل را جلوي گوشم میگیرم
:_سلامـ مامان
+:سلام نیکی جان،خوبی؟
:_ممنون،شما خوبین؟بابا خوبن؟
+:خوبیم ما،ممنون. چه خبرا؟ اوضاع چطوره؟
:_عالــــی،از این بهتر نمیشه.
عمو با نگاه اشاره میکند که خیال مامان را راحت کنم.
ادامه میدهم
:_اممم......میدونین مامان؟اینجا،من آزادِ آزادم
+:دیدي بهت گفتم. میدونستم.
مامان و من،آزادي را در استقلال پوشش میبینیم، اینکه هرلباسی که
دوست داریم بپوشیم. اما لباس مورد نظر مامان کجا،لباس مورد پسند
من کجا؟!
من آزادم اینجا،تا حجابم را حفظ کنم،استقلالی که مامان و بابا،سلب
کرده بودند.
عمو سریع روي برگه اي چیزهایی می نویسد و به دستم میدهد،
نوشته هایش را میخوانم:
بگو دیروز رفتیم اون کلاب
میگویم:راستی مامان،اون کلاب بودا،همیشه تو تلویزیون نشون
میداد خواننده هاي مشهور میرن توش،با عمو دیروز اونجا بودیم.
+:واقــعا؟؟چقدر عالی،دست عمو درد نکنه،کنسرت ها رم با هم
برید،باشه؟
:_چشم
همون روزي که وحید زنگ زد حال و احوال کنه و مشکلات تو رو
فهمید،من با خودم گفتم این آدم میتونه نیکی رو به من برگردونه.
آخه خودش پیشنهاد داد یه مدت بري اونجا،دستش درد نکنه
:_حق با شماست
+:میگم بابا بهت زنگ بزنه،الآن گوشی رو بده به عمو
:_سلامـ برسونید،خداحافظ
+:خدافظ
موبایل را به عمو میدهم:مامان میخواد با شما صحبت کنه
عمو موبایل را میگیرد:
:_سلام...
:_بله خیالتون راحت...
:_نه بابا به این زودیا که نمیتونم،بذارین یه کم پیش من بمونه دیگه
:_اختیار دارین
:_خواهش میکنم،انجام وظیفه بود
_:ممنون،خجالتم ندین،میدونین که نیکی رو چقدر دوست دارم.
:_نه بابا این حرفا رو نزنید،هرچی بخواد،خودم نوکرش هستم.
:_سلامت باشین،به داداش سلام برسونین،قربان شما
:_خداحافظ
نویسنده : فاطمه نظری
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
༻@Abdul_Noor
عبدالنور
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨ بسم الله رمان #مسیحای_عشق #پارت_چهل_و_نهم . صداي برخورد قطرات باران با شیشه،آهنگ آرام
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
بسم الله
رمان #مسیحای_عشق
#پنجاهم
عمو تماس را قطع میکند،نگاهم میکند و نفسش را با صدا بیرون
میدهد..
میخندم:طفلک چه ذوقی کرد.
عمو میخندد:اینجوري بهتره،بذا خیالشون راحت باشه. راستی
مدرست هم جور شد!
:_جدي؟
+:بله،عمو وحیدت رو دست کم گرفتی؟
:_اون که عمــــرا،مرسی عمو. بابت همه چی ممنون
★
کمی از شیرکاکائو را سر میکشم و به چشم هاي گرد شدهـ ي فاطمه
خیره میشوم. خنده ام میگیرد،صورت گرد و گندمی اش،وقتی تعجب
میکند بامزه میشود.
:_چیه؟چرا اینطوري نگام میکنی؟
+:یعنی تو یه سال بدون مامان و بابات موندي اونجا؟
:_یه سال نه. کمتر شد،فک کنم...اممم...آره نُه ماه شد،تو این مدت با
هم تماس تصویري داشتیم،ولی دلم براشون خیلی تنگ شد.
+:اونجا مدرسه میرفتی؟
:_آره مدرسه ي ایرانی ها.
:چه جالب...
مشغول خوردن میشود،یک دفعه انگار چیزي یادش
افتاده،میگوید:راستی نیکی شما سال تحویل کجا میرین؟
:_مـــا؟ پارسال و پیارسال که خونه ي خودمون بودیم. سال قبلش
که من ایران نبودم،سال هاي قبلشم یا مهمونی بودیم یا مهمون
داشتیم. شما چی؟
+:مــا چند بار مشهد بودیم،چند بار خونه مامان بزرگم اینا
بودیم،ولی امسال، بازم جمع میشیم خونه مامان بزرگم،به هرحال
اولین سالیه که تنها شده. روز سوم،چهارم عید،میخوایم بریم
امامزاده صالح و شاعبدالعظیم...
:_واقعا؟؟
+:آره اگه خدا بخواد،تو هم اگه بخواي میتونی باهامون بیاي.
:_من؟نه بابا،من مزاحمتون نمیشم!
+:مزاحمت چیه،مامان و بابام گفتن. من بهشون گفتم تو دوس داري
بري زیارت،گفتن خب با هم میریم امامزاده .
:_فکر نمیکنم فاطمه،مامان و بابام اجازه بدن
+:بگو بهشون شاید اجازه دادن
:_نمیدونم،ولی کاش میشد..
دستم را به گرمی میگیرد
+:میشه،من میدونم...
★
کتاب هاي روي میزم را مرتب میکنم،فکرم میرود سراغ حرف هاي
فاطمه،کاش مامان و بابا اجازه بدهند.. بعد از برگشتنم از لندن،وقتی
دیدند تیرشان به سنگ خورده و من،محکم تر از قبل روي حرف هایم
پافشاري کردم،حساس شده اند. دلم نمیخواهد به فاطمه هم ظنین
شوند،او تنها دوست من است،البته بعد از عمو!
باید در فرصت مناسب،خواهش کنم که اجازه بدهند.
صداي مامان،از پشت در،میآید و مرا از خیالات بیرون میکشد.
:_نیکـــــی... نیکی ...بیا پایین کارت دارم
+:چشم
بلند میشوم،چه کاري با من دارد؟
کتاب تست جغرافیا را داخل کتابخانه ام جا میدهم. دستی به موهایم
میکشم و با ذکر {بسمـ اللّه} از اتاق خارج میشوم. دلشوره،در جانمـ
میدود.
از پله ها پایین میروم و وارد هـال میشوم. مامان روي مبل تک نفره شبیه ملکه ها نشسته،سلام میدهم. به جاي جواب سلامـ با دست
اشاره میکند،رو به رویش بنشینم.
نویسنده : فاطمه نظری
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
༻@Abdul_Noor
عبدالنور
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨ بسم الله رمان #مسیحای_عشق #پنجاهم عمو تماس را قطع میکند،نگاهم میکند و نفسش را با صدا ب
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
بسم الله
رمان #مسیحای_عشق
#پنجاه_یکم
آب دهانم را قورت میدهم و مینشینم.
دست هایش را در هم قفل میکند و حرف هایش آغاز میشود:ببین
نیکی،من نمیفهمم یه دفعه چی شد که تو ازاون دختر کوچولوي
معصوم،تبدیل شدي به اینی که الآن هستی.
مامانِ خوب من،گذشته ي پر گناهم را عروسک معصوم میبیند و الآنم
را اژدهایی دوسر! خنده امـ میگیرد...
مامان حرفش را ادامه میدهد:حالا اینم بماند که اون وحیدِ حقه بازم
سرمون کلاه گذاشت و تو رو عین خودش کرد و تحویلمون داد..
آرامـ و مؤدب میگویم:خواهش میکنم راجع عمو وحید،با احترام
صحبت کنید.
مامان پوزخند میزند:چیه؟مگه دروغ میگم؟
:_من فقط به شرط بابا عمل کردم،رفتم انگلیس و قرار شد
بعدش،دیگه کاري به نوع لباس پوشیدن من نداشته باشید،من شرط
رو عمل کردم ولی شما زیرش زدید.
مامان نگاهم میکند_:ما زیرش زدیم؟مگه غیر اینه که هر لباس
مسخره اي که دلت میخواد میپوشی و آبروي ما رو میبري؟
:_پس دلیل این همه ناراحتی شما چیه؟
مامان،چشمانش را می بندد،نفس عمیق میکشد و لحنش عوض
میشود:ببین نیکی،من فعلا کاري به اون موقع ها ندارم،فقط یه
سوال،مگه دین تو و عموت نگفته باید به حرف مادرتون گوش بدید؟
اسلام،را دین من و عمو میداند!
همیشه همین است،هروقت نیاز باشد به آموزه هاي اسلام دست می
یازند تا به کمک اعتقاداتم،تحت فشار قرارم دهند.
چشمانم را می بندم و باز می کنم،نفس عمیقی می کشم و سعی
میکنم با آرامش جوابش را بدهم:بله
با استیصال میگوید:پس چرا این همه مارو اذیت میکنی؟
دلم میگیرد،شاید هم کمی برایش میسوزد،هم براي او،هم براي
خودم.
+:مامان باور کنید من عاشقتونم. شما رو بیشتر از هرکسی تو این
دنیا دوست دارم،خودتون اینو بهتر میدونین.
مامان،دوباره حالت تکبر میگیرد:پس اگه منو دوس داري،باید به
حرفم گوش بدي.
باز چه خوابی برایم دیده اند؟باز هم،با احترام،پاسخ
میدهم:بفرمایید،اگه مخالف شرع نباشه،چشم
:_معلومه که مخالف شرع و اینا نیس،من فقط ازت میخوام،مهمونی
سالِ نو رو با من و بابات بیاي،همین
باید حدس میزدم...
+:نه مامان،من شرمنده امـ نمیتونم بیام.
بلند میشوم،صداي مامان میخکوبم میکند.
:_حرف من هنوز تموم نشده نیکی
با صدایم التماسش میکنم:مــــامــــــان
:_گفتم بشین...
لحن محکمش مجبورم میکند به اطاعت،مینشینم
دوباره با لحن مهربان،حرفش را از سر میگیرد،دلم میخواهد سرم را
به دیوار بکوبم.
:_نیکی جان،کجاي اسلام مهمونی رفتن گناه شده،ها؟
+:مامان،مهمونی داریم تا مهمونی،خودتون میدونین مهمونی هاي
شما...
حرفم را قطع میکند؛
:_مهمونی هاي مــــا؟خودت که تا چند وقت پیش، پاي ثابت این
مهمونی ها بودي...
تا کِی میخواهد گذشته ي سیاهم را به رویم بیاورد؟سعی میکنم خشم صدایم را کنترل کنم:مامان
نویسنده : فاطمه نظری
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨
༻@Abdul_Noor