روزی فقط یک رؤیا بود… رؤیایی کوچک و خسته، در دل شبهایی پر از اشک و امید.
کمکم جان گرفت، با هر لبخند، با هر شببیداری، با هر عددی که بالا رفت و دلم را لرزاند.
هر صعودش مثل تپش تازهای در قلبم بود — مثل نفس کشیدنِ کودکی که آرام آرام بزرگ میشود.
حالا که ۲k شده، حس میکنم بخش کوچکی از من قد کشیده.
چنلم فقط یک صفحه نیست؛ تکهای از منِ بیدروغ است، از صبرها، از عشقهایی که هیچکس ندید، از امیدهایی که میان خستگی زنده ماندند.۲k شدنش برای خیلیها شاید فقط یک عدد باشد…
اما برای من، صدای نفسهای زندهی رؤیاییست که حالا دارد زندگی میکند.
و من فقط تماشایش میکنم — با لبخند، با اشک، و با دلی که میداند این تازه آغازِ راه است. ✨
میدونی چیه اینا متوجه نمیشن دلیلش چیه،
ولی من هروقت بحث تو میشه و اسمت میاد وسط اینقدر حالم از نبودنت بد میشه🙂..