از احوالاتم ناگریزم نه توان پذیرش و نه پای رفتن و نه دل ماندن دارم..
نه خنکای لبخند و نه باران چشم دارم
چو کوزه شکسته ای که بندش زده باشند...
بند خورده ام اما همه وجودم نیاز به فرو ریختن اشک دارد..
اما اشک؟ غوغای به پا شده از شکستن دل انچنان جان فریب بود که مایع درون و ممد حیاتی باقی نگذاشته است
گویی سرچشمه آن ابشار همیشه روان
درگیر خشک سالی شکستگی و زمین ترک برداشته و کویر دل شده و از دست رفته است..)))
گویی عمر سرزندگی که دائم در پی اش بود اما انگار هیچ گاه دست نیافتش، دیگر به سر امده بود گذشته انقدر اجر به اجر برای چیدن حصار دورش چیده بود که جای تمام نور گیر های افق روشن روزهای اینده اش راهم گرفته بود
و دنیایش از نظرگاهش چونان منزل اخرتی بود که فقط یک سقف بزرگ نگارین شده به «مشترک مورد نظر در زیر اوار افکار،نفس های سنگین،و خاطرات و آرزوهایش مدفون شده» کم داشت..
او دیگر تاب انتظار نداشت اما چه میکرد
ماندن را خود بر خود حرام کرده بودو و رفتن خود خواسته را پروردگارش
و چه بغض آلود بود اسمان جهانش از صبر و انتظار از دویدن و جاماند و نرسیدن...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6f3dxu&btn=هیلانم
میدونم حرف نمیزنید اما خب یه راه ارتباطی داشته باشیم دیگه🙂
خب ظاهرا تو جاده زندگی رسیدیم به اولین سالگرد اون روز🙂🤍…
اما راستش، چیزی بینمون شکل گرفته که از واژهی «دوستی» بزرگتره.
تو شدی آرامشِ روزای شلوغم، لبخندِ وقتایی که خستهم، و حضورِ بیقید و شرطی که دلم برایش امنیت داره.
شاید مسیرمون مجازی شروع شد، ولی احساسم نسبت بهت از هر واقعیتی واقعیتره.
با تو یاد گرفتم نزدیکی، فاصله نمیفهمه؛ و عشق، حتی پشتِ صفحه یه گوشی میتونه نفس بکشه.
سالگردمون مبارک رفیقدل، عشقِ بیمرزِ من 🤍
خیلی دلم میخواست باهاتون حرف بزنم شاید صدای مغزم اروم بشه
شاید این درد یکم مرهم گذاشته بشه روش
شاید ی ذره تخلیه بشم...