هنوزم که هنوزه یاد اونشب که
همه وجودم پر از هیجانِ تو بود، اما صبح
همه ذوقمو کور کردن، دلمو می سوزونه
زیاد.. خیلی زیاد
بعد اون دیگه نه شبی صبح شد برام، نه ذوق کردن و یادم میاد و نه هیچی ولش کن..
همه کلماتی که کنار هم چیدم تا یه جمله رو بسازن نشان از یاد تو داشتند.. گویی سخنی ندارم جز درباره تو.. فکری ندارم جز یاد تو
خوابی ندارم جز خواب تو
نفسی ندارم جز در کنار تو..!
اما چه میشود کرد با اقیانوس فراق، چه میشود کرد رسم ناجوان مردانه سکوتِ پر فریاد حیا و مصلحت.
طلبت کردم بسیار به دست نیاوردمت حتی اندک.. این بود نتیجه آن همه صبر و سکوت؟
میدانی همین کلمه سه حرفی صبر چه بلایی سرم آورده است؟
گویی سلاخی میشوم هر لحظه آن هم با صلاحی کند شده همانقدر زجر آور
همانقدر..
از دست جای خالیت دلم میخواد هر لحظه منم جمع کنم بروم به گونه ای که گویی هیچ گاه وجود نداشتم
جایی بروم که یا من نیز مانند تو نباشم یا نباشد منه مجبورِصبورِدلتنگ، کنار جای خالی تو نفس هایش..