eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: رسول جان! من کی گفتم تو دروغ میگی؟؟ من نگفتم داداش من،من نگفتم استاد رسول. من فقط گفتم برا اطمینان. بعدشم داداشم چرا اینجوری میکنی! چرا خودتو داری داغون میکنی! اونم فقط برا یه حرف! که معلوم نیست راسته یا نه! رسول: محمد! نه نه!! اقا محمد البته! شما داری میگی که اون عکس من پیدا کردم! شما داری میگی که من دروغگو ام دیگه! فقط اقا چرا اینجوری حرف میزنید! چرا نمیگی رسول بهت شک دارم! محمد: بسه رسول!😡 نمی خوام بشنوم این حرفای الکی رو! یه کلمه بهت گفتم میریم آزمایشگاه بگو چشم! هی من هیچی نمیگم هی دوباره حرف میزنه! رسول فقط یه بار دیگه حرف بزنی! البته حرف الکی و مسخره! رسول: مگه دروغ میگممم😭 محمد: من که دیگه عصبی شده بودم و کنترل خودم رو از دست داده بودم.. دستم رو بالا بردم و توی صورت رسول فرود اوردم! رسول: از این حرکت محمد تعجب کردم! دستم رو اروم توی صورتم گزاشتم. رسیده بودیم به ماشین! ولی من... لب زدم باورم نمیشه! حالا شما فک کن من دروغ میگم ولی مگه خودت نگفتی داداشم هستی؟؟ دیگه بغض راه گلومو گرفته بود! ولی لب زدم.. پس چرا دست روم بلند کردی؟؟ پس چرا زدی تو صورت داداشت💔 اشکام رو پاک کردم و از کنار محمد دور شدم! اصن چرا باید اینجور بشه! چرا باید محمد اون عکس رو ببینه و این اتفاق ها بیوفته! محمد: م.ن چیکار کردم؟؟ م.ن ز.دم تو صورتش؟؟ ولی چرا زدم! ازم دور شد. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: من کی گفتم دروغ گفتی! پ ن: البته اقا محمد! پ ن: بسه رسول😡
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد:نمیدونستم باید چیکار کنم! پا تند کردم و به سمتش رفتم.. رسول. رسول جان. صداش میکردم ولی جواب نمیداد! رسول: محمد میشه دنبالم نیای؟؟ بالاخره من دروغ گو ام. باهات باشم تو ام دروغ گو میشی! پس محمد...نیا دنبالم.🥲 محمد: با این حرف رسول لعنتی به خودم گفتم. واقعا با اون سیای چه کاری باهاش کردم که داره با من این جوری حرف میزنه. لب زدم........رسول جان..... داداشم. یه لحظه وایسا... رسول: بله. محمد: نگاهی به دورم کردم... بیا بریم یه جایی بشینیم... میخوام باهات حرف بزنم. رسول: حرف؟؟ باشه.....فقط حرف زدن با یه دروغگو اونم با فرمانده مشکلی نداره؟؟ محمد:رسول با حرفاش داشت داغونم میکرد. لب زدم. دورت بگردم.... بگم من غلط کردم... راضی میشی؟؟ بگم اشتباه کردم راضی میشی؟؟ رسول جان....ببخشید.. فقط لطفا دیگه باهام این جوری حرف نزن چون نمیتونم داداش. غلط کردم زدم تو صورتت! معذرت میخوام! داداش من....من فقط گفتم بریم ازمایش بدیم که مطمئن بشیم.. من نگفتم تو دروغ میگی!! رسول ولی اینجوری خب غلط کردم! خوبه داداش؟؟ •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: غلط کردم.😔🥺
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: از دست محمد ناراحت بودم! بیشتر بخاطر سیلی ای که بهم زد! ولی دلم نمی خواست محمد اینجوری خودشو جلوم کوچیک کنه🥲💔 دلم نمی خواست محمد اینجوری حرف بزنه! کاش اینجوری باهام حرف نمیزد. کاش من اونجوری باهاش حرف نمیزدم که الان اینجور بشه! کاش اصن...😫🥺 میخواستم حرفی بزنم که.... محمد: رسول جان! داداشم؟؟میبخشی دیگه؟؟ اصن نه... به عنوان یه دوست یا داداش بزرگتر؟؟ یا اصن نه... به عنوان یه فرمانده! رسول: با این حرف محمد حالم از خودم بهم خورد!😔 اروم جلو محمد زانو زدم... و سریع دستش رو گرفتم..... خواستم ببوسم که دستش رو کشید... محمد: توی یه حرکت ناگهانی رسول جلوم زانو زد و دستم گرفت. خواست ببوسه که سریع دستم رو کشیدم... اروم کنارش نشستم و سرش رو اروم بوس کردم.. رسول: محمد! داداش محمد! ببخشید داداشیی! بخدا م.من نمی خواستم اینجور بشه! داداشی میفهمم چی میگی! میفهمم چرا میگی بریم آزمایشگاه. میفهمم داداش. میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟؟ میشه یه چیزی بهت بگم داداشی؟؟ محمد: اول پاشو دورت بگردم. اول خودم بلند شدم و بد هم دست رسول رو گرفتم و بلند کردم.. داداشی فداتشم. هوا سرده بریم تو ماشین حرف میزنیم اروم به سمت ماشین حرکت کردیم. سوار ماشین که شدیم... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: پشیمونی رسول پ ن: سرش رو بوسیدم پ ن: هوا سرده! پ ن: بنظرتون رسول چی میخواد بگه؟؟
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: داداش محمد. محمد: جان داداش جونم داداشی؟؟ رسول: محمد من اشتباه کردم....معذرت میخوام. فقط داداش جون من جون رسول دیگه نزن از این حرفا.. دیگه اینجوری نگو داداشی! بخدا اصن یجوری میشم وقتی اینجوری(منظورش همون غلط کردم و...) حرف میزنی! محمد: از حرفاش اول تعجب کردم. یکم بد لب زدم.. دورت بگردم من! نمیدونم چی بگم رسول نمیدونم چی بگم داداش. من اون جوری حرف زدم بد که بهت گفتم ببخشید... الان تو هم داری معذرت خواهی میکنی و میگی ببخشید که تو (محمد) این حرفا رو زدی! رسول: هیچی آقا محمد. فقط.. محمد: یه لحظه وایسا... یهو میگی داداش.. یهو میگی آقا.....😂 رسول: اومم.... ببخشید اصن نمیدونم چی میگم! فقط داداش میشه زود تر بریم؟؟ محمد: کجا؟؟ رسول: ازمایشگاه دیگه! محمد: عهه.... بله که میشه. ماشین روشن کردم و راه افتادم به سمت ازمایشگاه.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داداش یا آقا؟؟ 😂
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: بد از رسیدن به ازمایشگاه ماشین رو پارک کردم.. و وارد شدیم.. رو به رسول لب زدم... تو برو بشین تا من بیام. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم. پرستار: سلام بفرمایید محمد: سلام. راوی: بد کلی حرف زدن محمد با برگه ای که در دست داشت به سمت رسول رفت. رسول: چیشد؟؟ محمد: هیچی! ینی گف که فردا بیاین پاشو رسول.پاشو بریم! رسول: باشه. فقط چرا فردا داداش؟؟ محمد: اوم.... دیگه.. رسول داداش بیخیال این شو😂 زود باش بریم سایت که نیم ساعت دیگه جلسه داریم. رسول: چییییی محمد چرا الان میگیییی محمد: اصن حواسم نبوده. الانم بدو که اگه دیر برسیم هر دومون اخراجیم. رسول: خب بدووو محمد: بریم. فقط نمیشه دوید داداش😂 رسول: محمد شوخیت گرفته؟؟ دیر برسیم اخراجیم برادر! •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: محمد شوخیش گرفته😂