بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۴۵
رسول: از دست محمد ناراحت بودم!
بیشتر بخاطر سیلی ای که بهم زد!
ولی دلم نمی خواست محمد اینجوری خودشو جلوم کوچیک کنه🥲💔
دلم نمی خواست محمد اینجوری حرف بزنه!
کاش اینجوری باهام حرف نمیزد.
کاش من اونجوری باهاش حرف نمیزدم که الان اینجور بشه!
کاش اصن...😫🥺
میخواستم حرفی بزنم که....
محمد: رسول جان!
داداشم؟؟میبخشی دیگه؟؟
اصن نه...
به عنوان یه دوست یا داداش بزرگتر؟؟
یا اصن نه...
به عنوان یه فرمانده!
رسول: با این حرف محمد حالم از خودم بهم خورد!😔
اروم جلو محمد زانو زدم...
و سریع دستش رو گرفتم.....
خواستم ببوسم که دستش رو کشید...
محمد: توی یه حرکت ناگهانی رسول جلوم زانو زد و دستم گرفت.
خواست ببوسه که سریع دستم رو کشیدم...
اروم کنارش نشستم و سرش رو اروم بوس کردم..
رسول: محمد!
داداش محمد!
ببخشید داداشیی!
بخدا م.من نمی خواستم اینجور بشه!
داداشی میفهمم چی میگی!
میفهمم چرا میگی بریم آزمایشگاه.
میفهمم داداش.
میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟؟
میشه یه چیزی بهت بگم داداشی؟؟
محمد: اول پاشو دورت بگردم.
اول خودم بلند شدم و بد هم دست رسول رو گرفتم و بلند کردم..
داداشی فداتشم.
هوا سرده بریم تو ماشین حرف میزنیم
اروم به سمت ماشین حرکت کردیم.
سوار ماشین که شدیم...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: پشیمونی رسول
پ ن: سرش رو بوسیدم
پ ن: هوا سرده!
پ ن: بنظرتون رسول چی میخواد بگه؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۴۶
رسول: داداش محمد.
محمد: جان داداش
جونم داداشی؟؟
رسول: محمد من اشتباه کردم....معذرت میخوام.
فقط داداش جون من جون رسول دیگه نزن از این حرفا..
دیگه اینجوری نگو داداشی!
بخدا اصن یجوری میشم وقتی اینجوری(منظورش همون غلط کردم و...) حرف میزنی!
محمد: از حرفاش اول تعجب کردم.
یکم بد لب زدم..
دورت بگردم من!
نمیدونم چی بگم رسول نمیدونم چی بگم داداش.
من اون جوری حرف زدم بد که بهت گفتم ببخشید...
الان تو هم داری معذرت خواهی میکنی و میگی ببخشید که تو (محمد) این حرفا رو زدی!
رسول: هیچی آقا محمد.
فقط..
محمد: یه لحظه وایسا...
یهو میگی داداش..
یهو میگی آقا.....😂
رسول: اومم....
ببخشید اصن نمیدونم چی میگم!
فقط داداش میشه زود تر بریم؟؟
محمد: کجا؟؟
رسول: ازمایشگاه دیگه!
محمد: عهه....
بله که میشه.
ماشین روشن کردم و راه افتادم به سمت ازمایشگاه..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داداش یا آقا؟؟ 😂
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۴۷
محمد: بد از رسیدن به ازمایشگاه ماشین رو پارک کردم..
و وارد شدیم..
رو به رسول لب زدم...
تو برو بشین تا من بیام.
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.
پرستار: سلام بفرمایید
محمد: سلام.
راوی: بد کلی حرف زدن محمد با برگه ای که در دست داشت به سمت رسول رفت.
رسول: چیشد؟؟
محمد: هیچی!
ینی گف که فردا بیاین
پاشو رسول.پاشو بریم!
رسول: باشه.
فقط چرا فردا داداش؟؟
محمد: اوم....
دیگه..
رسول داداش بیخیال این شو😂
زود باش بریم سایت که نیم ساعت دیگه جلسه داریم.
رسول: چییییی
محمد چرا الان میگیییی
محمد: اصن حواسم نبوده.
الانم بدو که اگه دیر برسیم هر دومون اخراجیم.
رسول: خب بدووو
محمد: بریم.
فقط نمیشه دوید داداش😂
رسول: محمد شوخیت گرفته؟؟
دیر برسیم اخراجیم برادر!
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: محمد شوخیش گرفته😂
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولدت مبارک صاحب الزمان🥺❤️
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando