eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها پارت ۳۵ مهدی داداش رسوله،مهدی یکی از پرونده های چاسوسی مدیران بزرگ دبی رو گرفته بود چندباری بهش گفته بودن که دست برداره از کارش ولی مهدی گوش نکرد چند وقت بعدش که میخواسته بره به سمت داداگاهش مهدی ماشینش شروع میکنه به صدا دادن و سریع میزنه کنار تا پیاده میشه یکی از این ماشین های شهرداری از روی ماشین و مهدی رد میشه و متأسفانه مهدی شهید میشه😞 داوود:ای وای🥺😞 پس رسول ................ من میدونستم بخاطر داداشه که رفتارش خوب نیس ولی نمی دونستم داداش رسول این جوری شهید شده🥺 محمد: فقط داداش رسول نبود برای همه ی ما عزیز بود! داوود:........... محمد: من برم اتاقم کارم داشتی بیا داوود: چشم محمد: به سمت اتاقم رفتم فقط نمیدونم اگه عطیه گف لب داوود ‌........ چی بگم از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم و وارد اتاقم شدم رسول: سرم تو کارم بود سرم بهتر بود! حرف های سعید خیلی رم تاثیر گذاشته بود ولی من نمی خواستم با کسی که جای داداشمه خوب باشم نمی تونستم خوب باشم نه اصلا نمی شد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: مهدی💔🥺 https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها پارت ۳۶ (فردای ان روز ) حسابی خسته شده بودم دیشب که شیفت خودم بود امشب هم باید میموندم فردا شبم که بازم شیفت خودمه پس الان بهتره برم یه خورده استراحت که حداقل امشب هستم خسته نشم سوار موتورم شدم و از سایت خارج شدم به طرف خونه رفتم که با رسیدن من بابا هم رسید با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شدم بابا روی مبل نشت و من رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم عطیه:لبت چیشده داوودجان.. داوود: سلام مامان هیچی خوردم زمین.. عطیه:سلام این زخمی نیست که تو بخوری زمین راستشو بگو ببینم داوود:دعواکردم. عطیه:باکی؟؟ داوود:باهمکارم.. عطیه:محمد؟آقامحمد(بلند) محمد:جونم.. عطیه:من به شما بچه سالم دادم که شما اینجوری تحویل من بدی؟ محمد:چیزی نشده که عزیزم عطیه:چیزی نشده؟؟ محمد:ایشون یک مرد بزرگیه این چیزا برای چیزی نیست نه؟ عطیه:آقامحمد این بچه تا چندروز نمیاد که بفهمی بچه عطیه نباید اینجوری بشه.. من:مادرمن خوشگلم این حرفا چیه میزنی بیخیال.. عطیه:نع همین که گفتم. محمد:باشه هرچی عطیه خانم بگم از آشپزخونه زدم بیرون داشتم از آشپزخونه میرفتم بیرون که عطیه:محمد؟ محمد:جان عطیه:ببخشید بد حرف زدم محمد:خیلی هم عالی بود عطیه:خیلی... محمد:من بیشتر😂 رفتم بالا اتاق داوود.. من:خب آقا داوود قرار نیست نیای سرکار ولی تو خونه ماراتو انجام بده بگیر این پرونده هارو نکته‌های مهمشو سرنخ هاشو در بیار بنویس برام فردا میخوام ازت.. داوود:چشم هرچی شمابگید محمد:آفرین پسرخوب.. از اتاق زدم بیرون. محمد:عطیه‌جان من میخوابم بیدارم نکنی.. عطیه:شام بخور... محمد:نمیخواد خسته‌ام ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: عطیه حساس شده سر پسرش😂
گاندویی ها پارت ۳۷ تاصبح نشستم پرونده هایی که بابا داده بودو انجام دادم.. حدودای ساعت۵بود که اذان گفتن بلند شدم وضو گرفتمو ن خوندم محمد:سلام دارم میرم کاری نداری؟ من:چند لحظه صبر کن.. رفتم پرونده هارو آوردمو دادم به بابا بابا:ممنون.. من:کاری داشتید بگید.. بابا:باش میگم بهت خدافظ.. من:خدافظ.. بابا رفت.. رفتم توی اتاقمو خوابیدم روی تخت.. خسته بودم چشام بسته شد خواب بودم که با صدایی بیدار شدم.. صدای گوشیم بود روش نوشته بود رسول من:سلام.. رسول:سلام خواب بودید؟ من:اشکال نداره..جانم؟ رسول:عذرخواهم بابت دیروز من:فداسرت چیزی نبود رسول:خب الان اگه بهتری بیا سایت من:چشم..میام.. رسول:منتظرتیم من:ممنون‌. رسول:چاکریم خدافظ.. گوشیو قطع کرد پاشدم لباس پوشیدم مامان سرکار بود.. سعید مجبورم کرد برم از اون بچه پرو داوود عذرخواهی کنم.. زنگ زدم.. انگار از خداش بود که من بزنگم بهش😒 اینقدر ازش بدم میاد چندش.. داشتم باخودم حرف میزدم که دیدم دست یکی رفت روی شونم.. برگشتم دیدم آقامحمده.. من:عه سلام آقا شمایید؟ محمد:پس منتظر کی بودی؟. من:هیچی خوبید؟ محمد:برو خونه استراحت خسته‌ای رسول:نه آقا خسته نیستم محمد:باشه هرجور راحتی یکدفعه دیدم داوود سلام کرده اومد سمتمون.. محمد:شماکه گفتی نمیام.. داوود:دیگه با اجازتون اومدم.. سعید:خب رسول جان پاشو از جام با نفرت بلند شدم خنده الکی زدمو داوودو بغل کردم داوود:شرمنده دیگه اذیتت کردم.. با نفرت جواب دادم.. مشکلی نیست شماهم ببخش.. داوود:خداببخشه.. از بغلش در اومدم.. همه رفتن سرکاراشون.. وسایلامو جمع کردمو رفتم خونه.. وارد خونه شدم.. سلام عزیز خونه‌ای؟؟ عزیز:سلام دورت بگردم خسته نباشید قربونت برم ممنون‌‌ عزیز:خدانکنه بیا که برات چایی بریزم چشم الان میام.. عزیز:چشمت بی بلا رفتم بالا که یکی تو اتاق جیغ کشید واییییییییی خدالعنتت نکنه رومیسا قلبم ریخت تو حلقم رومیسا:حال کردی😂😂😂 زهرمار برو بیرون نبینمت رومیسا:وا بی عصاب من:میری بیرون یا بیام.. رومیسا از اتاق زد بیرون.. یک جورایی ناراحت شد عیب نداره بعدأ از دلش در میارم😂 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: چه اتفاقی میوفته بنظرتون😂
گاندویی ها پارت۳۸ تو اداره نشسته بودم داشتم کار میکردم که دست یکی روی شونم نشست برگشتم نگاش کردم دیدم فرشیده من: سلام آقا فرشید چه عجب اومدی فرشید:سلام،قربونت برم خسته نباشید من:سلامت باشی خوبی؟خوش گذشت فرشید:فدات بشم بد نبود جات خالی من:خدانکنه،ولی حسابی دلمون برات تنگ شده بود فرشید:منم همینطور چه خبر؟ من:سلامتی خبرای خوب فرشید:رسول نیست؟ من:نه آشتی کردو رفت.. فرشید:به‌به چقدر خوب.. من:ولی از ته‌دل نبود.. فرشید:خوب میشه صبر داشته باش من:ایشاالله،چایی میخوری؟ فرشید:قربونت نه باید برم گفتم بیام حالتو بپرسم.. من:دمتگرم داداش برو مزاحم نشم فرشید:قربونت‌... فرشید از پیشم رفت.. تلفن زنگ خورد.. من:جان؟ بابا بود‌‌.. محمد:داوود بیا بالا من:چشم.. از جام بلند شدمو رفتم بالا.. وارد اتاقش شدم.. محمد:خب داوود اینو بگیر بزن تو سایت ببین میتونی ازش اطلاعاتی در بیاری یا نع؟ من:چشم.. محمد:امشبم شیفتیا هواست باشه من:بله میدونم..با اجازه.. محمد:برو.. لباسامو عوض کردمو رفتم پایین.. چایی خوردمو یک دوش گرفتمو خوابیدم‌.. با صدای هشدار گوشی بیدار شدم.. ساعت۸شب بود.. رفتم پایین.. من:عزیز؟؟ رومیسا:رفته بیرون.. من:ابجی خوشگل من چطوره؟ رومیسا:😒😐برو اونور.. من:ببخشید میبینی که اعصابم خورد میشه دست خودم نیست رومیسا:تو هیچوقت اعصاب نداشتی من:گفتم ببخشید دیگه.. رومیسا:قهرم باهات.. رفتم سمت رومیسا بغلش کردم.. سرمو گذاشتم روی شونش بوسه ریزی به شونش زدمو ازش جدا شدم.. من:لوس نشو گشنمه.. رومیسا:چهار روز دیگه جلو زنت اینکارو کنی اون مثل من نیست ولت میکنه من:باشه حالا بزار چهار روز دیگه بشه ........ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: جلو زنش😂
گاندویی ها پارت ۳۹ مشغول کارم بودم که یهو یاد یه چیزی افتادم رسول باید امشب هم شیفت می موند ولی الان خونه بود گوشی رو برداشتم و سریع شماره رسول رو گرفتم بد چند دقیقه برداشت داشتم با رومیسا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد نگاهی به گوشی کردم دیدم اقا محمده لب زدم رومیسا یه لحظه چیزی نگو رومیسا: بی ادب من: گوشی رو جواب دادم سلام اقا محمد: سلام استاد رسول کجایی من: خونم اقا چطور مگه؟؟ محمد: پاشو بیا سایت کارت دارم من: چیکار؟؟ محمد: رسولللل! من: چشم اقا نیم ساعت دیگه اونجام محمد: منتظرتم خدافظ من: خدافظ گوشی رو قطع کردم تو فکر بودم اقا محمد چیکارم داشت! چرا گف برم سایت! با صدای رومیسا از فکر در اومدم بله؟؟ رومیسا: کجایی دو ساعته دارم صدات می کنم من: ببخشید رومیسا من برم برگردم خواستی بخوابی بخواب شاید شب دیر بیام یا شاید اصلا نیام رومیسا: عه کجا تو که هنوز چیزی نخوردی بمون یه چیزی بخور بد برو من: نه دیرم میشه اونجا می خورم یه چیزی فیلا خدافظ رومیسا: برو بسلامت داداش خدافظ من: از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت سایت بد چند دقیقه رسیدم وارد سایت شدم و به طرف اتاق اقا محمد رفتم در زدم وارد شدم........... تو اتاق بودم که در زده شد و رسول اومد تو اتاق رسول: سلام اقا من: سلام استاد بیا بشین رسول: جانم اقا من: احیانا شما امشب شیفت نیستی؟؟ رسول: نه اقا دیشب شیفت بودم من: بله دیشب که شیفت بودی ولی احیانا امشب توبیخ نشده بودی؟ رسول: وقتی اقا محمد گف توبیخ تازه یادم افتاد که توبیخ شده بودم.😫 لب زدم اخ اقا محمد یادم رفته بود من: منم یادم رفته بود یهو یادم افتاد الانم برو سر کارت رسول: اروم گفتم: خداا کاش یادتون نمی افتاد😩 من: چیزی گفتی استاد؟؟ رسول: نع اقا من: پس برو رسول: با اجازع از اتاق اقا محمد بیرون اومدم که دوباره................... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: کاش یادتون نمی افتاد😫🤣🤣🤣🤣
پارت بعدی شب🌱
گاندویی ها پارت ۴٠ از اتاق اقا محمد بیرون اومدم که دوباره این پسره رو دیدم از پله ها پایین رفتم اون موقع هم که زنگ زدم بهش و ازش معذرت خواهی کردم به اجبار سعید بود وگرنه من هیچ وقت این کارو نمی کردم با لبخند اومد سمتم دلم می خواست بگیرم............ خسته شده بودم که این قدر پشت میزم بودم بلند شدم که یه چایی بخورم که دیدم رسول از اتاق اقا محمد بیرون اومد با لبخند به سمتش رفتم و لب زدم سلام استاد رسول رسول: سلام😒 من: تو که امشب شیفت نیستی چرا اومدی سایت؟؟ رسول: به لطف شما😒 من: منظورت چیه؟؟ رسول: ببین اون موقع که هم ازت معذرت خواهی کردم مجبور بودم! یعنی سعید مجبورم کرد! وگرنه من هیچ وقت ازت معذرت خواهی نمی کردم فهمیدی؟؟ الانم اینو گفتم من: از این رفتار رسول کپ کردم میدونستم اون بغل اون معذرت خواهی همش الکی بوده از رفتار رسول جوری جا خوردم که دیگه بیخیال چایی هم شدم و به سمت میزم رفتم و مشغول کارم شدم رسول: نمی خواستم این جوری رفتار کنم ولی حقش بود که این که جوری بشه به سمت میزم رفتم...... مشغول پیدا کردن فایلی که چند روز پیش داوود بهم داده بود شدم (سوژه ها) بالاخره پیداش کردم با طرفندی کع بلد بودم صداشون رو، روی سیستم انداحتم و با هدفون گوش میدادم............ {خانه ی صبا و احمد سلطانی} احمد: میگم صبا صبا: جانم عشقم احمد: میگم تو نمی خوای بری یه مسافرتی صبا: پس تو چی؟؟ احمد: نه من کلی کار دارم تو دوس داری بری؟؟ صبا: اره چرا که نه احمد: خب کجا دوس داری بری صبا: عهههه من خودم ......... بنظرم ترکیه عالیهههه احمد: باشه پس برات یه بلیط میگیرم برا فردا شب صبا: پس من برم وسایلمو جمع کنم احمد: برو..... با حرف صبا سلطانی سریع هدفون رو روی میز گزاشتم و به سمت اتاق اقا محمد رفتم..... تو اتاقم بودم که رسول وارد اتاق شد لب زدم چیشده رسول چرا این جوری میای تو رسول:اقا............. من: رسول چیشده؟؟؟؟؟ رسول: اقا داشتم موقیعت سوژه ها رو (ادامه ی ماجرا) من: چیییی مگه میشههه رسول:............. من: گفتی کی بلیت داره؟؟ رسول: فردا شب من: خب رسول برو سرکارت فردا ساعت ۸برو خونه ساعت پنج عصر برگرد کارت دارم رسول؛ چشم فقط چیکار اقا؟ من: میگم بهت رسول: چشم با اجازه از اتاق اقا محمد بیرون اومدم و به سمت میزم زفتم ینی اقا محمد چیکارم داشت ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ ن: صبا.......... پ ن: محمد چیکارس داشت؟؟؟
شخصیت بالا نام:محمد سن:۴۲سال یک پسر داره به اسم داوود اسم همسر:عطیه معاون آقای عبدی هستش مردی مهربون دلسوز شوخ ووووو
شخصیت بالا👆 نام:داوود سن:۱۹ پدر:محمد. مادر:عطیه کسی نمیدونه که داوود بچه محمد هستش.. خواهر و برادر نداره توی سایت کار میکنه پسر مظلوم و مهربون هستش
شخصیت بالا نام:عطیه سن:۳۸ مادر داوود دنیا و همسر محمد شغل خاصی نداره قبلأ داخل سایت کار میکرده زنی خیلی خیلی مهربون حساس رو پسر و شوخ و دوست داشتنی
شخصیت بالا نام:رسول سن:۲۸ پدرش فوت کرده با مادروخواهرش زندگی میکنه یک رفیق فاب داشته که شهید شده اسمش مهدی بوده و الان به خاطرش نبود رفیقش خیلی اعصاب نداره.. تو سایت کار میکنه هکر هستش بچه خوبیه،شوخ،خوش خنده،مهربون
شخصیت بالا نام:رومیسا سن:۲۱ شغل پزشک هستش خواهر رسول هستش دختری مهربون،شوخ دوست داشتنی از استاد رسولمون بزرگت تره