بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
پارت_۶٠
رسول: چشم آقا
از اتاق محمد بیرون اومدم..
به سمت نماز خونه رفتم...
بد از شستن صورتم به سمت میزم حرکت کردم..
نشستم و کارم رو شروع کردم..
اصلا حوصله نداشتم..
از یه طرف حرف های این پسره ارش..
از یه طرف محمد و...
اصن من از رقیه خبر دارم؟؟
من چه برادری ام؟؟؟
واقعا!
حق داره الان از دستم ناراحت باشه!!
میرم پیشش بد از کارم.
شروع کردم به کار کردن...
ارش: نگاهی به این پسره کردم..
ازش بدم نمیومد..
ولی اون باعث شد من توبیخ بشم..
خب مقصر خودمم بودم!
محمد: چند ساعتی بود که از دعوای ارش و رسول میگذره..
از اتاق بیرون اومدم..
و به سمت پایین رفتم...
کنار داوود موندم و لب زدم چخبر!
داوود: عه آقا...
محمد: بشین داوود بشین..
داوود:میخواستم حرفی بزنم که رسول
گف...
رسول: ایوللللللللل😉
محمد: ایولل؟؟
ایول ینی چی اقا رسول؟؟
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: ایوللل😂🪴
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۱
رسول: اوم..😁
منظورم اینکه تونستم پیداش کنم آقا.
ایول داره دیگه!؟🤪
محمد: خب حالا..
به سمتش رفتم و لب زدم..
خب چیشد؟؟
کیه؟
رسول: خب...
آقا اسمش...
رامین صالحی....
متولد ۱۳۵۶ هستش....
تو کانادا به دنیا اومده..
ولی ایران بزرگ شده...
سال ۱۳۸۷ ازدواج کرده ولی تو سال ۱۳۹۹ جدا شده....
یه دختر هفت ساله داره.
و الان خودش و دخترش ایران هستن....
محمد: خوبه...
رسول جان..
این اطلاعات رو بفرست رو سیستم من.
سریع..
رسول: چشم آقا
فقط آقا محمد؟؟
محمد: جانم..
رسول: من میتونم برم جایی و بیام؟؟
محمد: زود برگرد.
فقط در حد یه ساعت رسول!
رسول: چشم آقا..
از سایت بیرون اومدم و سوار موتورم شدم..
به سمت خونه حرکت کردم...
نمیدونستم سالم میمونم از دست رقیه!؟
حق داره؛))
هر چی ام بهم بگه حق داره...
ببخیال از اینکه میخواد چی بگه راه افتادم...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول قراره....😂😁
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۲
رسول: در خونه رو باز کردم...
با دیدن سروش تعجب کردم..
به سمتش رفتم...
سلام اقا سروش.
رقیه: دلم برا رسول تنگ شده بود..
بی معرفت حتی یه زنگم به من نزده...
از اون موقعی که سروش اومده دیگه اصن حوصله ی رسول نداشتم...
ولی دلم داداشم رو میخواست..
دلم تنگ شده براش..
سروشم چند بار احوالش رو ازم پرسیده بود..
منم هیچی بهش نگفته نبودم..
سروش: بهه..
رسول دلم برات تنگ شده بود...
یه بغل نمیدی به من؟؟
رسول: شما حالی نمیگیرید از ما.
از اون موقعی که رفتی ماموریت نمیگی یه برادر زنی ام دارم..
ببینم زندس یا نه..
بیا بغلم ببینم
سروش: لبت چیشده رسول؟؟
رسول: هیچی بیخیال...
رقیه: صدای رسول می اومد..
رفتم تو پذیرایی و با دیدن رسول تعجب کردم..
به..
اقا رسول..
چه عجب..
یادی از ما کردی؟؟
گفتی من یه خواهر دارم..
برم سراغش..
رسول: ببخشید..
بخدا کار داشتم.
رقیه: کار داشتی!؟
ینی نمی تونستی یه زنگم بزنی؟؟
رسول تا الان نبودی از الانم نمی خوام باشی؛
بروو!
سروش: بسه رقیهه.
ینی چییی!
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بروو!
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در انتظار بایست🇮🇷✌️🏻
یه کلیپ خفن
#گاندو