بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۲
رسول: در خونه رو باز کردم...
با دیدن سروش تعجب کردم..
به سمتش رفتم...
سلام اقا سروش.
رقیه: دلم برا رسول تنگ شده بود..
بی معرفت حتی یه زنگم به من نزده...
از اون موقعی که سروش اومده دیگه اصن حوصله ی رسول نداشتم...
ولی دلم داداشم رو میخواست..
دلم تنگ شده براش..
سروشم چند بار احوالش رو ازم پرسیده بود..
منم هیچی بهش نگفته نبودم..
سروش: بهه..
رسول دلم برات تنگ شده بود...
یه بغل نمیدی به من؟؟
رسول: شما حالی نمیگیرید از ما.
از اون موقعی که رفتی ماموریت نمیگی یه برادر زنی ام دارم..
ببینم زندس یا نه..
بیا بغلم ببینم
سروش: لبت چیشده رسول؟؟
رسول: هیچی بیخیال...
رقیه: صدای رسول می اومد..
رفتم تو پذیرایی و با دیدن رسول تعجب کردم..
به..
اقا رسول..
چه عجب..
یادی از ما کردی؟؟
گفتی من یه خواهر دارم..
برم سراغش..
رسول: ببخشید..
بخدا کار داشتم.
رقیه: کار داشتی!؟
ینی نمی تونستی یه زنگم بزنی؟؟
رسول تا الان نبودی از الانم نمی خوام باشی؛
بروو!
سروش: بسه رقیهه.
ینی چییی!
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بروو!
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در انتظار بایست🇮🇷✌️🏻
یه کلیپ خفن
#گاندو