گاندویی ها
پارت ۳۹
#محمد
مشغول کارم بودم که یهو یاد یه چیزی افتادم
رسول باید امشب هم شیفت می موند
ولی الان خونه بود
گوشی رو برداشتم و سریع شماره رسول رو گرفتم بد چند دقیقه برداشت
#رسول
داشتم با رومیسا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد نگاهی به گوشی کردم دیدم اقا محمده
لب زدم رومیسا یه لحظه چیزی نگو
رومیسا: بی ادب
من: گوشی رو جواب دادم
سلام اقا
محمد: سلام استاد رسول
کجایی
من: خونم اقا چطور مگه؟؟
محمد: پاشو بیا سایت کارت دارم
من: چیکار؟؟
محمد: رسولللل!
من: چشم اقا
نیم ساعت دیگه اونجام
محمد: منتظرتم خدافظ
من: خدافظ
گوشی رو قطع کردم
تو فکر بودم اقا محمد چیکارم داشت!
چرا گف برم سایت!
با صدای رومیسا از فکر در اومدم
بله؟؟
رومیسا: کجایی دو ساعته دارم صدات می کنم
من: ببخشید
رومیسا من برم برگردم
خواستی بخوابی بخواب شاید شب دیر بیام یا شاید اصلا نیام
رومیسا: عه کجا تو که هنوز چیزی نخوردی بمون یه چیزی بخور بد برو
من: نه دیرم میشه اونجا می خورم یه چیزی فیلا خدافظ
رومیسا: برو بسلامت داداش خدافظ
من: از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت سایت
بد چند دقیقه رسیدم وارد سایت شدم
و به طرف اتاق اقا محمد رفتم در زدم وارد شدم...........
#محمد
تو اتاق بودم که در زده شد
و رسول اومد تو اتاق
رسول: سلام اقا
من: سلام استاد
بیا بشین
رسول: جانم اقا
من: احیانا شما امشب شیفت نیستی؟؟
رسول: نه اقا دیشب شیفت بودم
من: بله دیشب که شیفت بودی
ولی احیانا امشب توبیخ نشده بودی؟
رسول: وقتی اقا محمد گف توبیخ تازه یادم افتاد که توبیخ شده بودم.😫
لب زدم اخ اقا محمد یادم رفته بود
من: منم یادم رفته بود یهو یادم افتاد
الانم برو سر کارت
رسول: اروم گفتم: خداا کاش یادتون نمی افتاد😩
من: چیزی گفتی استاد؟؟
رسول: نع اقا
من: پس برو
رسول: با اجازع
از اتاق اقا محمد بیرون اومدم
که دوباره...................
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: کاش یادتون نمی افتاد😫🤣🤣🤣🤣
گاندویی ها
پارت ۴٠
#رسول
از اتاق اقا محمد بیرون اومدم که دوباره این پسره رو دیدم
از پله ها پایین رفتم
اون موقع هم که زنگ زدم بهش و ازش معذرت خواهی کردم به اجبار سعید بود
وگرنه من هیچ وقت این کارو نمی کردم
با لبخند اومد سمتم
دلم می خواست بگیرم............
#داوود
خسته شده بودم که این قدر پشت میزم بودم بلند شدم که یه چایی بخورم که دیدم رسول از اتاق اقا محمد بیرون اومد با لبخند به سمتش رفتم و لب زدم سلام استاد رسول
رسول: سلام😒
من: تو که امشب شیفت نیستی چرا اومدی سایت؟؟
رسول: به لطف شما😒
من: منظورت چیه؟؟
رسول: ببین اون موقع که هم ازت معذرت خواهی کردم مجبور بودم!
یعنی سعید مجبورم کرد!
وگرنه من هیچ وقت ازت معذرت خواهی نمی کردم فهمیدی؟؟
الانم
اینو گفتم
من: از این رفتار رسول کپ کردم میدونستم اون بغل اون معذرت خواهی همش الکی بوده
از رفتار رسول جوری جا خوردم که دیگه بیخیال چایی هم شدم و به سمت میزم رفتم و مشغول کارم شدم
رسول: نمی خواستم این جوری رفتار کنم
ولی حقش بود که این که جوری بشه به سمت میزم رفتم......
مشغول پیدا کردن فایلی که چند روز پیش داوود بهم داده بود شدم
(سوژه ها)
بالاخره پیداش کردم
با طرفندی کع بلد بودم صداشون رو، روی سیستم انداحتم
و با هدفون گوش میدادم............
{خانه ی صبا و احمد سلطانی}
احمد: میگم صبا
صبا: جانم عشقم
احمد: میگم تو نمی خوای بری یه مسافرتی
صبا: پس تو چی؟؟
احمد: نه من کلی کار دارم
تو دوس داری بری؟؟
صبا: اره
چرا که نه
احمد: خب کجا دوس داری بری
صبا: عهههه
من خودم .........
بنظرم ترکیه عالیهههه
احمد: باشه پس برات یه بلیط میگیرم برا فردا شب
صبا: پس من برم وسایلمو جمع کنم
احمد: برو.....
#رسول
با حرف صبا سلطانی سریع هدفون رو روی میز گزاشتم و به سمت اتاق اقا محمد رفتم.....
#محمد
تو اتاقم بودم که رسول وارد اتاق شد
لب زدم چیشده رسول
چرا این جوری میای تو
رسول:اقا.............
من: رسول چیشده؟؟؟؟؟
رسول: اقا داشتم موقیعت سوژه ها رو (ادامه ی ماجرا)
من: چیییی
مگه میشههه
رسول:.............
من: گفتی کی بلیت داره؟؟
رسول: فردا شب
من: خب رسول برو سرکارت فردا ساعت ۸برو خونه ساعت پنج عصر برگرد کارت دارم
رسول؛ چشم
فقط چیکار اقا؟
من: میگم بهت
رسول: چشم
با اجازه
از اتاق اقا محمد بیرون اومدم و به سمت میزم زفتم
ینی اقا محمد چیکارم داشت
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: صبا..........
پ ن: محمد چیکارس داشت؟؟؟
گاندویی ها
پارت۴۱
#محمد
صبح شد
رفتم سایت..
باصدای بلند گفتم داوود،رسول،خانم محمدی،فرشید بیاید اتاق من..
بچه ها چشمی گفتنو رفتم داخل اتاقم..
اومدن..
در زدن..
من:بفرمایید..
وارد شدن..
من:خب خانم فهیمی شما میری پایین با حسین آقا این سایتی که میگمو کارشو انجام بدید..
خانم فهیمی:چشم..برم؟
من:بفرمایید
من:خب رسول و داوود ساعت۷:۳۰میرید فرودگاه و سوار هواپیما میشیدو میرید..
رسول:آقا..
من:بله..
رسول:میشه من با فرشید برم؟؟
من:چه فرقی میکنه رسول نه فرشید باید بره جای دیگه..
رسول:باشه..
من:حالا برید آماده بشید..
رسولداوود:چشم..
رفتن بیرون..
من:خب آقا فرشید شما بیا که کارت دارم.....
#رسول
از اینکه با داوود میخوام برم بدجور ناراحت بودم..
من که میدونم از قصد اینکارو با من میکنن..
تو فکر بودم که دستی روی شونم نشست گفت..آقارسول تو چه فکری هستی؟؟
برگشتم ازجام بلند شدم..
من:جان آقا؟؟
محمد:ازت خواهش میکنم لطفأ خواهشأ با داوود مدارا کن..هواشو داشته باش سالم برنگرده خانوادش منو میکشن..
من:چشم ولی چه ربطی به شما داره؟
محمد:حالا بعدأ میگم الان دیرت میشه..قول دادیا رسول جان..
من:چشم رو تخم چشام..
محمد:چشمت بی بلا..
محمد رفت..
یک ساعت شد..
رفتیم فرودگاه..
نشسته بودیم روی صندلی..
داوود:میدونم از من بدت میاد..
من:کی گفته؟؟بیخیال گذشته رو...
داوود:خداروشکر...
بعداز چند دقیقه سوار هواپیما شدیم.
من:سوژه اون خانومه هست که شال قرمز پوشیده..
داوود:همون که شالشو انداخته دور گردنش😂؟
من:آره همون😂میخواستم سانسورش کنم..
داوود:خوبه..
خسته بودیم که یکم خوابیدیم..
بالاخره رسیدیم به مقصد..
پیاده شدیم..
دنبال سوژه رفتیم تا هتلشو پیداکنیم..
بعدش رفتیم خونه..برای استراحت..
من:خب ببین من بخوابم یا تو؟؟
داوود:تو بخواب من خوابم نمیاد..
من:باشه..
رسول خوابید..
داوود نشست پای کامپیوتر..
حدودای ساعت۹شب بود که بیدار شدم..
چشم باز کردم دیدم بهبه آقاداوود خوابش برده..
رفتم سر کامپیوتر دیدم بیش از ده تا ویس فرستادن برای همدیگر..
من:داوودددددددد؟؟؟
داوود یکدفعه بیدار شد..
داوود:بلههههه.
من:خوابیدییی؟چرا منو بیدار نکردی؟
داوود:نمیدونمچه جوری خوابم برد..
من:داوود داوود داوود خراب کردی برو گمشو اونور..
داوود:چرا فوش میدی؟
من:فوش ندادم..
داوود ناراحت شد..
فدای سرم که ناراحت شد..☺️
از خونه زد بیرون..
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
پ ن:چرا اینقدر رسول عصبی شده؟
پیام
شما که گفتید دوتا پارت میدید، این که یکیه
پاسخ
یکی دیگشم شب یا بعدازظهر میدیم که کانال خالی نباشه🌹
گاندویی ها
پارت ۴۲
#رسول
از عصبانیت زیاد زنگ زدم به محمد..
محمد:جانم رسول؟
من:آقامحمد این کی بود همراه من فرستادید این که معلوم نیست هدفش برای اومدن چیه پس چرا فرستادیدش..
محمد:درست حرف بزن ببینم
من:من کمک نمیخوام بگید داوود بیاد ایران چون اینجوری به کارام نمیرسم
محمد:باز چیشده رسول؟
من:هیچی آقا فقط نیاد دور من..
محمد:باشه ولی کارات زیاد میشه ها
من:عیب نداره..
محمد گوشیو قطع کرد..
#محمد.
زنگ زدم به داوود گفتم که بیاد ایران
خونه بودم..
رفتم توی آشپزخونه که چایی بخورم..
عطیه:بشین برات بریزم..
من:زحمت میشه..
عطیه:چه زحمتی..
من:عطیه دلم واسه اون روزایی که تنها بودیم تنگ شده..
عطیه:آره منم
من:چندوقت دیگه یک مسافرت دونفره بریم؟
عطیه:بچه ها چی؟
من:دنیا که هیچ داوودم که سرکاره
عطیه:حالا بهش فکر میکنم
من:باشه بهم خبرشو بده زودتر
عطیه:چشم...
من:عطیه؟
عطیه:جونم؟
من:خیلی دوستت دارم
چشمکی بهم زد..
من:یک دونه به ما میدی؟
عطیه:پیرشدی آقامحمد برو خجالت بکش..
من:عجببببب
عطیه:😂😂😂
من:خب نهارو بزنیم باهم؟؟
عطیه:بزنیم..
نهارو آوردیمو نشستیم که بخوریم..
من:برام نمیکشی؟
عطیه:امروز لوس شدیا..
من:😂میخوام برات لوس بشم مشکلی داری؟
عطیه:خیر..
من:بهبه من دیونه غذاهاتم..
عطیه:نوش جون..
نهارو خوردیم که داوود اومد..
من:نکنه تو نرفته بودی؟
داوود:اونموقع که زنگ زدید تو فرودگاه بودم..
من:ای کلک.. فعلأ چندروز نمیخواد بیای سایت استراحت کن توخونه..
داوود:چشم هرچی شمابگی..
من:آفرین..
داوود:بااجازتون برم یک چرتی بزنم..
من:بفرمایید..
داوود رفت توی اتاقش..
#رسول
یک روز گذشت..
تنهایی خیلی سخت بود که از پس این کارا بربیام..ولی خب چیکار کنم دیگه..
حدودای سه روز گذشت..
دیگه خسته شده بودم..
زنگ زدم به محمد..که یکیو برام بفرسته..ولی شرط داشت شرطش این بود که با اون طرف رفیق بشم بشه داداشم باهاش خوش رفتاری کنمو از اینجور حرفا..منم قبول کردم
روز چهارم توخونه نشسته بودم..
که در زدن..
درو باز کردم دیدم داوود........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: رسول