3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای امام حسین ( علیهالسلام ) حلال کن امانت دار خوبی نبودیم. . .❤️🩹
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۶
سروش: از خونه بیرون اومدم..
نگران بودم..
اگه اتفاقی براش میفتاد....
نمیدونستم باید چیکار کنم...
همون لحظه ماشینی جلو پام وایساد..
نگاهی بهش کردم..
ببخشید اقا محمد؟؟
+آقا سروش؟؟
سروش: بله..
+بفرمایید سوار بشید که بریم..
سروش: چشم...
سوار ماشین شدم و راه افتادیم....
اشکام سرازیر شد..
واقعا نمی تونستم..
لب زدم..
ببخشید شما نمیدونی کجا تصا.دف کرده؟؟
+نه!
ینی اصن نمیدونم چیشده!!
گوشیم زنگ خورد...
دیدم رسوله....سریع جواب دادم.....
و....
سروش: اهوم..
دیگه حرفی بینمون زده نشد....
به بیمارستان که رسیدیم سریع پیاده شدم..
و بد من هم آقا محمد..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چی چی شده؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_67
سروش:دل تودلم نبود به محض اینکه رسیدیم ایستگاه پرستاری برگشتم گفتم ببخشید خانم ؟
بله بفرمایید
یه مورد تصادفی اوردن یه حدود پسر 25 26ساله یه لحظه بله تو اورژانس هستن
خیلی ممنون
خواهش میکنم
پا تند کردیم رفتیم سمت اورژانس همین که. رسیدیم رسول روی تخت اولی بود و دکتر بالاسرش داشت معاینه اش میکرد سریع رفتیم پیش دکتر
وسریع لب زدم
اقای دکتر حالش چطوره
باهاش چه نسبتی دارین
محمد:برادرشیم
به خاطر اینکه سرش ضربه خورده. سی تی اسکن گرفتیم منتظریم جوابش بیاد و جواب قطعی رو بهتون میگم
از اونور یکی از پرستار هابرگشت گفت
اقای دکتر جواب سی تی اسکن
ممنون
دکتر عکس و از پاکتش برداشت و ادامه داد
فکرش ومیکردم
چیشده اقای دکتر
سرشون وقتی ضرب دیده ایجاد یه لخته خون شده باید هرچه زودتر عمل شه
نمیدونم چرا با این حرف اقای دکتر پاهام شل شد نزدیک بود که بیفتم آقا محمد و من وگرفت
من واورد نشوند روی صندلی
محمد:حالا میخواین چی کار کنید آقا سروش؟
نمیدونم
فکرنکنم خواهرش بیاد
میخواین تلاشتون وبکنید
گوشیم و در اوردم و شماره رقیه رو گرفتم
رقیه:از وقتی با رسول دعوام شد ورفت سروش هم رفت نفهمیدم کجا رفت ولی از وقتی تنها شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم و داشتم سقف و تماشامیکردم
داشتم فکر میکردم با صدای تلفن رشته افکارم پاره شد گوشی رو از رو عسلی بغلی تخت برداشتم و بادیدن صاحب خط وصل کردم
جانم سروش جان
رقیه کجایی
خونه
میتونی بیای بیمارستان
با این حرفش عین جت پریدم ونشستم و ادامه دادم
چیشده اتفاقی واست افتاده
اره میتونی بیای
باشه باشه کدوم بیمارستان؟
بیمارستان..
نفهمیدم چجوری حاضر شدم ولی سریع راه افتاد
به سمت بیمارستان
سروش:تلفن وکه قطع کردم سرم و مابین دستام قرار دادم مجبور شدم بهش دروغ بگم
---------------
پ.ن:مجبور شدم بهش دروغ بگم
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۸
سروش: اگه اتفاقی برای رسول بیوفته صد در صد رقیه داغون میشه..
حالم اصن خوب نبود...
که یکی دستش رو روی شونم گزاشت..
محمد: سروش جان.
بخدا که با این کارا نمیشه کاری کرد...
اگه با غصه خوردن این مشکلات حل شده بود..
که الان دیگه هیچ مشکلی تو دنیا وجود نداشت...
بخدا که خود منم حالم بده..
رسول برا منم عزیزه...
برا من مثه برادر میمونه..
ولی کاری نمیشه کرد..
سروش: آقا درست میگید...
ولی بخدا حتی یه تار مو....
از سرش کم بشه..
من نمیتونم زندگی کنم..
آقا درسته.....
درسته من شوهر خواهرشم...
ولی بخداا مثه داداشم دوستش دارم..
اقا محمد نه تنها من...
بلکه داداشم دوسش داره....
اصن رسول رو....
محمد: اره میدونم...
ولی تو اروم باش....
الان خواهرشم میاد...
تو رو که ببینه...
حالش بد میشه...
مثلا تو باید بهش بگی دیگه...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چی بگم؟؟
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم الله الرحمن الرحیم ♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡ #پارت_۶۸
منتظر پارت ساعت ۶ باشیداا🤍😉