بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۸
سروش: اگه اتفاقی برای رسول بیوفته صد در صد رقیه داغون میشه..
حالم اصن خوب نبود...
که یکی دستش رو روی شونم گزاشت..
محمد: سروش جان.
بخدا که با این کارا نمیشه کاری کرد...
اگه با غصه خوردن این مشکلات حل شده بود..
که الان دیگه هیچ مشکلی تو دنیا وجود نداشت...
بخدا که خود منم حالم بده..
رسول برا منم عزیزه...
برا من مثه برادر میمونه..
ولی کاری نمیشه کرد..
سروش: آقا درست میگید...
ولی بخدا حتی یه تار مو....
از سرش کم بشه..
من نمیتونم زندگی کنم..
آقا درسته.....
درسته من شوهر خواهرشم...
ولی بخداا مثه داداشم دوستش دارم..
اقا محمد نه تنها من...
بلکه داداشم دوسش داره....
اصن رسول رو....
محمد: اره میدونم...
ولی تو اروم باش....
الان خواهرشم میاد...
تو رو که ببینه...
حالش بد میشه...
مثلا تو باید بهش بگی دیگه...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چی بگم؟؟
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم الله الرحمن الرحیم ♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡ #پارت_۶۸
منتظر پارت ساعت ۶ باشیداا🤍😉
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶۹
سروش: بله درست میگید..
همون لحظه دکتر اومد بیرون..
دکتر: ببینید آقا...
ایشون هر چه زود تر باید عمل بشه..
هر چه ما وقت رو بگذرونیم..
بد میشه..
محمد: چشم.
زنگ زدیم به خواهرش بیاد..
دکتر: پس هر چه زود تر...
محمد: چشم...
سروش جان..
یه زنگ دیگه بزن ببین کجاست...
سروش: چشم..
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم..
الو رقیه کجایی؟؟
+من رسیدم بیمارستان..
کجایی تو؟؟
سروش: صب کن الان میام..
گوشی رو قطع کردم...
رو به اقا محمد لب زدم..
آقا من برم سراغش..
مثه اینکه رسیده...
هم برم سراغش...
هم بهش یه خورده توضیح بدم....که حالش بد نشه..
محمد: باش برو..
فقط زود تر...
که خدایی نکرده...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن!! بنظرتون سکته میکنه؟؟
یِــه روز میفَهـمیِ مَن چِقدرِ بـی سَـرو صِـدا حَـواسَـم
بِـهِـت هَـسـت ღ(:❤️