بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۷٠
سروش: چشم آقا
از پله ها پایین رفتم...
رقیه رو دیدم..
به سمتش رفتم و سلام کردم..
+سلام..
سروش چی شده؟؟
اتفاقی چیزی افتاده که منو تا اینجا اوردی؟؟
سروش: بریم بیرون توضیح میدم برات..
+باش..
از بیمارستان خارج شدیم..
و روی نیمکت نشستیم..
جانم؟؟حالا بگو چیشده..
سروش: ببین رقیه جان..
نترسی هااا
ولی...
+سروش....
میشه بگیی چیشدهههه
من دارم از نگرانی سکته میکنممم.
بد تو این جوری تیکه تیکه حرف میزنی..
سروش: باشه باشه.
ببین رسول تصادف کرده.
حالش اصلا خوب نیست..دکترا میگن باید عمل بشه..
هر چه زودتر..
دلیل اینکه به تو ام زنگ زدم اینکه...
تو باید برگه رضایت رو امضا کنی..
+چییییی.🥺
ی.نی چی سر.و.ش..درو.غ که نم.گی..شو.خی که نیس.. 😭
سروش: بنظرت تو این وضیعت میتونم دروغ بگم یا شوخی کنم؟؟
نه که نمیتونمممم.
رقیه حالش بدههه.
دکترا گفتن بر اثر ضربه ای که به سرش خورده ی لکه تو سرش ایجاد شدهه.
رقیه پاشو..
پاشو بریم بالا سریع تر امضا کنی اون برگه رو..
+باشه..
فقط سروش خودت میتونی عملش کنی؟؟
ترو خدااا.
سروش: ببین نمیشه..
ینی این بیمارستانی که من توش هستم این نیس.
بنابراین نمیشه..
و بخوایم هر کاری کنیم..
ممکنه دیر بشه..
+😭💔
با سروش وارد بیمارستان شدیم..
که همون لحظه پرستاری اومد..
پرستار: آقا شما متوجه هستید حالش بده..
باید هر چه زود تر عمل بشه..
مم..
+چه کار باید کنیم؟؟
پرستار: این برگه رو باید امضا کنید
+..
بفرمایید.
پرستار: خوبه..
بچها اتاق عمل اماده کنید..
+اینو گف و ازمون دور شد..
چند دقیقه بد..
تختی رو آوردن اون رسول بود..
سریع به سمتش رفتم..
داداش رسول🥺
این رسول من نیسس.
اینکه سر صورتش خونیه داداش من نیس😭
بردنش تو اتاق عمل و من موندم کلی نگرانیی.
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: من دارم از نگرانی سکته میکنمم
پ ن: رسول تصادف کرده..
پ ن: این داداش من نیس😭
خب رفقای گاندویی سلام🖐🏻.
از امروز منم در کنارتونم و براتون فعالیت میکنم. . : )
منو با اسم:
#ادگلیاس
بشناسید✍🏻♥️.
امیدوارم لف ندید و موندگار باشید💛🌻.
سلام برو بکس گاندویی🙌
من #اد_یاسمن هستم و امیدوارم از فعالیتم راضی خواهید باشید😂❤️
(در گوشی بهت بگم کانال خوبیه لف نده) 😂😢❤️
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۷۱
رقیه:روی صندلی ها نشستم....
شروع کردم و هر چی از قرآن بلد بودم رو خوندم...
سروش:رقیه جان عزیزم.
آروم باش... انشاالله که سالم از اون اتاق بیرون میاد..
رقیه:سروش تو اصن من رو درک میکنی؟؟
میفهمی منو؟؟
سروش من باهاش بد رفتاری کردم..
م.ن من داداشم رو از خونم بیرون کردم...
سروش تروخدا تو یکی نگو آروم باش..
سروش:باشه...
فقط ترو خدا گریه نکن..
یه لحظه آروم باش..
بجای گریه کردن دعا کن..
از خدا بخواه ..
محمد:روی صندلی نشسته بودم و سروش هم اون طرف داشت خواهر رسول رو آروم می کرد..
ینی الان این خواهرمه؟؟
اینکه داره اینجور گریه میکنه خواهر منه؟
همون لحظه پیامکی اومد روی گوشیم..
{متن پیام}
خوب گوش کن آقا محمد😒
دیدی که چطور مامورت رو بردم گزاشتم گوشه ی بیمارستان.😈
یا دست از سر این پرونده و من و بچهام بر میداری....
یا خودت و همکاراتم میزارم کنارش(منظورش رسوله)
اهااا آقا محمد یه خبرم از دهقان فداکارتون بگیری بد نیستااا😈
پس اگه جون اون و جون اون نیروت که سر تخت بیمارستانه برات مهمه دست از سر این پرونده بردارر.
فیلا فرمانده😂😒
{پایان متن }
محمد:ین.ی چیی.
شکه شده بودم...
یعنی تصادف رسول ؟؟
د.ا.و.و.د؟؟
یا امام هشتم....🥺
الکی گفت..
داوود حالش خوبه..
گوشیمو برداشتم و شماره ی داوود رو گرفتم..
خاموش بود..
واییی...
دیگه جونی توی بدنم نبود..
نه نه ..
شاید گوشیش شارژ نداشته..
همون لحظه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن:شروع یزید بازییی😈😁
پ ن:داوودد؟؟
پ ن:رسول چیشد؟؟