eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ ٠ سروش: چشم آقا از پله ها پایین رفتم... رقیه رو دیدم.. به سمتش رفتم و سلام کردم.. +سلام.. سروش چی شده؟؟ اتفاقی چیزی افتاده که منو تا اینجا اوردی؟؟ سروش: بریم بیرون توضیح میدم برات.. +باش.. از بیمارستان خارج شدیم.. و روی نیمکت نشستیم.. جانم؟؟حالا بگو چیشده.. سروش: ببین رقیه جان.. نترسی هااا ولی... +سروش.... میشه بگیی چیشدهههه من دارم از نگرانی سکته میکنممم. بد تو این جوری تیکه تیکه حرف میزنی.. سروش: باشه باشه. ببین رسول تصادف کرده. حالش اصلا خوب نیست..دکترا میگن باید عمل بشه.. هر چه زودتر.. دلیل اینکه به تو ام زنگ زدم اینکه... تو باید برگه رضایت رو امضا کنی.. +چییییی.🥺 ی.نی چی سر.و.ش..درو.غ که نم.گی..شو.خی که نیس.. 😭 سروش: بنظرت تو این وضیعت میتونم دروغ بگم یا شوخی کنم؟؟ نه که نمیتونمممم. رقیه حالش بدههه. دکترا گفتن بر اثر ضربه ای که به سرش خورده ی لکه تو سرش ایجاد شدهه. رقیه پاشو.. پاشو بریم بالا سریع تر امضا کنی اون برگه رو.. +باشه.. فقط سروش خودت میتونی عملش کنی؟؟ ترو خدااا. سروش: ببین نمیشه.. ینی این بیمارستانی که من توش هستم این نیس. بنابراین نمیشه.. و بخوایم هر کاری کنیم.. ممکنه دیر بشه.. +😭💔 با سروش وارد بیمارستان شدیم.. که همون لحظه پرستاری اومد.. پرستار: آقا شما متوجه هستید حالش بده.. باید هر چه زود تر عمل بشه.. مم.. +چه کار باید کنیم؟؟ پرستار: این برگه رو باید امضا کنید +.. بفرمایید. پرستار: خوبه.. بچها اتاق عمل اماده کنید.. +اینو گف و ازمون دور شد.. چند دقیقه بد.. تختی رو آوردن اون رسول بود.. سریع به سمتش رفتم.. داداش رسول🥺 این رسول من نیسس. اینکه سر صورتش خونیه داداش من نیس😭 بردنش تو اتاق عمل و من موندم کلی نگرانیی. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: من دارم از نگرانی سکته میکنمم پ ن: رسول تصادف کرده.. پ ن: این داداش من نیس😭
خب رفقای گاندویی سلام🖐🏻. از امروز منم در کنارتونم و براتون فعالیت میکنم. . : ) منو با اسم: بشناسید✍🏻♥️. امیدوارم لف ندید و موندگار باشید💛🌻.
سلام برو بکس گاندویی🙌 من هستم و امیدوارم از فعالیتم راضی خواهید باشید😂❤️ (در گوشی بهت بگم کانال خوبیه لف نده) 😂😢❤️
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رقیه:روی صندلی ها نشستم.‌... شروع کردم و هر چی از قرآن بلد بودم رو خوندم... سروش:رقیه جان عزیزم. آروم باش... انشاالله که سالم از اون اتاق بیرون میاد.. رقیه:سروش تو اصن من رو درک میکنی؟؟ میفهمی منو؟؟ سروش من باهاش بد رفتاری کردم.. م.ن من داداشم رو از خونم بیرون کردم... سروش تروخدا تو یکی نگو آروم باش.. سروش:باشه... فقط ترو خدا گریه نکن.. یه لحظه آروم باش.. بجای گریه کردن دعا کن.. از خدا بخواه .. محمد:روی صندلی نشسته بودم و سروش هم اون طرف داشت خواهر رسول رو آروم می کرد.. ینی الان این خواهرمه؟؟ اینکه داره اینجور گریه می‌کنه خواهر منه؟ همون لحظه پیامکی اومد روی گوشیم.. {متن پیام} خوب گوش کن آقا محمد😒 دیدی که چطور مامورت رو بردم گزاشتم گوشه ی بیمارستان.😈 یا دست از سر این پرونده و من و بچهام بر میداری.... یا خودت و همکاراتم می‌زارم کنارش(منظورش رسوله) اهااا آقا محمد یه خبرم از دهقان فداکارتون بگیری بد نیستااا😈 پس اگه جون اون و جون اون نیروت که سر تخت بیمارستانه برات مهمه دست از سر این پرونده بردارر. فیلا فرمانده😂😒 {پایان متن } محمد:ین.ی چیی‌. شکه شده بودم... یعنی تصادف رسول ؟؟ د‌.ا.و.و.د؟؟ یا امام هشتم‌‌....🥺 الکی گفت‌.. داوود حالش خوبه.. گوشیمو برداشتم و شماره ی داوود رو گرفتم.. خاموش بود.. واییی.‌.. دیگه جونی توی بدنم نبود.. نه نه .. شاید گوشیش شارژ نداشته.. همون لحظه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:شروع یزید بازییی😈😁 پ ن:داوودد؟؟ پ ن:رسول چیشد؟؟
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: سریع بلند شدم و زود تر سروش و خواهرش لب زدم.. حالش چطوره؟؟ دکتر: اوم.... راستش عملش خوب بوده.. ولی بخاطر اینکه حین عمل ایست قلبی داشتن و ما ما شک برشون گردوندیم.. متاسفانه رفتن کما.. محمد: چ.ی 🥺 دکتر: متاسفم. دعا کنید بهوش بیاد. رقیه: باورم نمیشه! ینی چییییی😭 ینی چی داداشم رف تو کماا🥺💔 محمد: هیچ کدوم حالمون خوب نبود.. من و سروش.. خواهرش هم که از ما بدتر.. یهو یاد داوود افتادم.. به سمت سروش رفتم.. سروش: جانم آقا محمد. محمد: ببین سروش جان من باید برم. ینی مجبورم که برم.. یه کاری برام پیش اومده.. میرم ولی زودی برمیگردم.. سروش: بفرمایید. آقا محمد دیگه لازم نیس بیاید هر چی شد خودم بهتون زنگ میزنم. محمد: نه نه میام حتماا. سروش: ممنون. محمد: فیلا. از بیمارستان زدم بیرون.. از یه طرف نگرانی بابت رسول.. بابت حالش.. از یه طرف نگرانی برای داوود نمیدونستم.. میترسیدم.. میتزسیدم حرفای اون مرده که راسته یا نه.. که خدا خدا میکردم حرفاش اشتباه باشه. و داوود الان سایت باشه و فقط شارژ گوشیش تموم شده باشه رسیدم سایت. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: کماا😂😈 پ ن: داوود سایت یا ن؟؟
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ وارد سایت شدم.. به سمت میز داوود رفتم.. ولی نبود.. دیگه ترس نداشتم... فرا تر از ترس بود... ولی هنوزم یه خورده امید داشتم.. به سمت سعید رفتم. +سلام آقا. محمد: سلام. سعید از داوود خبر نداری؟؟ +آقا راستش نه.. ینی حدود سه ساعت پیش که شما رفتین اونم رف.. محمد: یا خداا😢 +آقا محمد چیزی شده؟؟ محمد: دعا کن چیزی نشده باشه +آقا شما که نگرانم کردید لطفا بگید چیشدههه🥺 محمد: ببین سعید رسول تصادف کرده. منم الان بیمارستان بودم. یه پیام اومد رو گوشیم. که فهمیدم تصادف رسول عمدی بوده. و اینکه در مورد داوود نگف پیش اونه.. ولی از نوع حرف زدنش معلوم بود. +چیییی آقا رسول؟؟چراا باید تصادف میکردددـ آقا الان حالش خوبه دیگه؟؟ بهوش اومده؟؟ محمد: چی بگم؛)) ن نتها بهوش نیومده بلکه.... 💔 +نهههه نگو که رسول رفته ک.م.ا محمد: رف.ته. دکترش میگف بخاطر شک هایی که بهش دادن رفته کما. وگرنه عملش خوب بوده +اقا الان چی میشه؟! داوود از اون طرف اینجوری و ما الان حتی یه خبرم ازش نداریم😭 بدونیم حالش خوبه یا ن این از رسول که... 🥺💔 اقا اصن چرا باید این بلا ها سر ما بیادد.. اقا چرا باید این اتفاق ها برا رسول و داوود بیوفتههه😫 محمد: سعید اروم باش بخدا من حالم الان بد تر از تو نباشه بهتر از تو نیستم... ولی اینو باید بدونی تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته. +بله آقا درست میگید🥺 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داوود
خب خب. اینو باید زود تر میزاشتم ولی یادم رف😂🤌🏻 آقا سروش احمدی. شغلش دکتره.. سن: ۲۹ سالشه. کاملا شوخ و خوش رفتار