بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۷۷
محمد: نمیدونستم چیکار کنم!
به طرف اتاق اقای عبدی حرکت کردم..
که قضیه داوود و رسول رو براش تعریف کنم..
در زدم و وارد اتاق شدم..
سلام آقا
+سلام.
محمد خبریه؟؟ چرا انقدر پریشونی؟؟
چیزی شده؟؟
محمد: اقا راستش..
رسول تصادف کرده بیمارستان هس.
داوودم غیبش زده..
(تعریف کردن کل قضیه)
آقا من نگرانم نگران نیرو هام یا بهتر بگم نگران داداشام.
آقا هم داوود هم رسول برام مثه داداشن..
نمیتونم بدون اونا زندگی کنم..
+محمد امیدت بخدا.
خودت که میدونی تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افته..
به علی بگو ببین میتونه از طریق ردیاب داوود ردش رو بزنه!
فقط هر چی شد به من خبر بده!!
محمد: چشم آقا
داوود: هه...الان مثلا میخوای چیکار کنی امید؟؟
میخوای بزنی؟؟بزن فک نکن من با اینجور کارا کم میارم..
اگه فک کردی بدون اشتباه میکنی!!
امید: فک میکردم زبون نداری!
ولی داری!
ببین داوود یه راه میزارم اگه قبول کردی که هیچ همچی به خوبی تموم میشه!
ولی نکردی...
دیگه خودت میدونی!
خب پیشنهادم برات اینکه به همکارات بگی ساعد رو ازاد کنن!
داوود: فکرشم نمی کردم انقدر عوضی باشی..
متاسفم برات!!
من هیچ کاری نمیکنم.
تو هم هر غلطی میخوای بکنی بکن!
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: حرف های محمد؛)
سلاام
خوبید؟؟
از این به بد هر روز ساعت ۵ پارت میدم🤍🪴
امروزم ساعت پنج پارت داریم😁