بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۸۳
داوود: حالم بد بود...خیلی بد بودم..
از یه طرف بدنم درد میکرد از یه طرفم نگران رسول بودم..
حالش خوبه یا بد..
بیشتر دوس داشتم تو حالت اول باشه...
ولی این جور که این امید حرف میزد...
معلومه یه بلایی سرش آورده...
در باز شد و یکی اومد داخل..
هه.😂
اون امید کجاست...این دفعه خودش نیومده تو رو فرستاده
ناشناس: تو برو خدا رو شکر کن که منو فرستاده..
اگه خودش میومد که زنده نمی موندیی.
ببین از نظر من بیا با ما همکاری کن..
البته اگه جون خودتو دوس داری..
داوود: خوب گوشاتو باز کن..
چون یه بار ببشتر نمیگم..
من به هیچ عنوان با شما همکاری نمنیکنممممم
فهمیدی یا تکرار کنم؟؟
ناشناس: اوه اوه...
بله..متوجه شدم..البته باید یه خورده ازت پذیرایی کنیم..
شاید زبون در آوردی..
داوود: هه..به همین خیال باش..
ببین من جونم رو هم میدم..ولی حتی یه کلمه از اون اطلاعات رو بهت نمیگمم.
ناشناس: میبینیم....
به سمت رفتم..و دستاشو بستم به اون ستون..
داوود: با اولین ضربه نفسم رف...
محمد: ببین نمیدونم از اینکه رسول یه برادر داشته یا ن خبر داری یا ن..
ولی....ببین چند وقت پیش یه عکس ی دست رسول بود که...منم داشتم...
ینی من ی جورایی حدس زدم که رسول....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود..
سلاام
خوبید؟؟ببخشید واقعا دیروز خیلی شلوغ بودم...
ولی امروز هم پارت میدم هم فعالیت میکنم..
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۸۴
محمد: ینی من ی جورایی حدس زدم که...
رسول برادرم هستش.
سروش: ی.ن.ی چ.یی
ال.ان ین.ی شما برادر رسول هستید
محمد: نمیدونم سروش..
نمیدونم....سروش ازت میخوام کمکم کنی...
سروش: من چه کمکی میتونم بکنم؟؟
محمد: ببین ازت میخوام ب جای رسول همسرت بیاد...
سروش: وقتی گف همسرت اولش شک شدم..
چشم.....من باهاش حرف میزنم...
هر چی گف بهتون میگم حتما..
محمد: ممنونم ازت..
سروش: نه آقا این چه حرفیه..
داوود: دیگه جون تو بدنم نبود..
دیگه حتی نمی تونستم نفس بکشم...
اروم ی خورده تکون خوردم..
همون لحظه امید وارد اون سوله شد..
امید: به بچها گفته بودم این پسره رو تا جون داره بزنن....
خودم رفتم ی سر بزنم بهش ببینم چطوره...
وارد سوله شدم..
دیگه نمی تونست تکون بخوره...
خنده ای کردم و لب زدم...
بهت گفته بودم باهام همکاری کنی ب نفع خودتههه.
الان ی نگاه به خودت بکن..
حتی نمی تونی تکون بخوری....
داوود: ب.بی.ن ام.ید من ه.یچ وق.ت با شم.ا هم.کار.ی نمی.کنم
امید: باشه هر جور که راحتی..
ولی نظرت چیه دوستات رو بیارم پیشت..
داوود: ت.و غل.ط میک.نی پا.ی او.نا رو بیاری وس.ط
امید: باشه میبینیم😒
اینو گفتم و از سوله بیرون رفتم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: درخواست کمک از طرف محمد
هدایت شده از ناشناس گاندویی ها🙃
https://daigo.ir/secret/41072948103
سلااااام🙋🏻♀