اد تب آمار +2K 😎🤍
جذب فول .
اینفو:
https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6
آیدی : @Deli_TEB
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_117
محمد: وارد بخشی که رسول بود شدم..
آروم آروم به سمت اتاقش پا بر داشتم..
رقیه در اتاقش نشسته بود..
با دیدن من بلند شد و سلامی کرد..
متقابل سلام کردم..
از دست تو رقیه..
رقیه: من که میدونستم منظور محمد چیه لبخندی زدم..
خب حالا آقا محمد یا بگم آقا داداش نمی خوای بری پیش داداشت؟!
+آقا داداش دیگه چیهه😂
رقیه: ینی اقای برادر..
+بله بله..
خب این رو بگیر(گوشی) تا من بیام..
رقیه: چشم..🥲
فقط محمد قبلش باید لباس مخصوص بپوشی..
+باشه..
این رو گفتم و وارد اتاقش شدم...
بد از پوشیدن لباس روی صندلی کنار تختش نشستم..
اروم دستش رو گرفتم که چشاش رو باز کرد و با دیدن من لبخندی کم رنگ زد..
چقدر دلم برا چشاش تنگ شده بود؛))
اروم لب زدم میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!
من ، خواهرت ، سروش ، و...
خیلی خوبه ک بهوش اومدی؛))
رسول: ب.بخشید محمد شم.ا خوبین؟!
محمد: نزن این حرف رو داداش من..
اره ما هم خوبیم؛)
رسول: بچها کجان؟!
د.لم برا همشون تنگ شده.؛)
محمد: اوناهم دلشون برات خیلی تنگ شده؛))
رسول: محمد؟!
محمد: جانم..
رسول: داوود کجاست؟!؟
میشه بگی و میشه راستش رو بگی؟!
محمد: چرا رسول این سوال پرسید؟!
و چرا گف میشه راستش رو بگید؟!
لب زدم چرا!؟
رسول: محمد ترو خدا بگوووو.
محمد من سر همین بهوش اومدم..
داشتم داوود صدا میزدم..
بر گشت ولی نمیومد سمتم..
منم اصلا نمی تونستم بهش نزدیک بشم..
هر چقدر سعی کردم نشد..
باهاش حرف میزدم..
اما اون هیچی نمیگفت...
فقط سر صورتش خونی بود؛))
محمد بگو چیشدههههه..
محمد: اوم..
راستش همون موقعی که تو تصادف کردی داوود هم گروگان گرفتن..
ولی الان حالش خوبه..
عملش خوب بوده..
و تا 48 ساعت دیگه بهوش میاد..
رسول: وایییی😭
عمل چرااااا..
محمد: نگران نباش چیزی نیس..
یه تیر کوچیک کنار قلبش بود ک دکتر گف چیزی نیس..
رسول: کی پیششه؟!
محمد: سروش..
یتی من بودم ولی سروش رفت پیشش تا من بیام پیش تو.
رسول: میری پیشش؟!
محمد: اهوم..
تو کار نداری که برم؟!؟
رسول: نه فقط از حالش با خبرم کن.
محمد: چشم قربونت بشم..
رسول: خدانکنه..
فقط محمد به رقیه میگی بیاد؟!
کارش دارم؛))
محمد:چش
از اتاق خارج شدم و ب رقیه گفتم بره پیش رسول..
خودمم ب سمت اتاق داوود رفتم؛)
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: محمد راستش رو ب رسول نگفت!!
پ ن: رسول چیکار رقیه دارهههه؟!؟!
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما شاهد توئیت مردمی هستید که روزی این مرد را قبول نداشتند💔
https://eitaa.com/Admin_Gando
وطن بسوزد و من در جوش خروش نباشم؟!
خداکند که بمیرم وطن فروش نباشم!
https://eitaa.com/Admin_Gando
🛑️ پیام تلویزیونی رهبر معظم انقلاب خطاب به ملت ایران تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد.
هرکسی ازت پرسید ایران چه شکلیهبگو:
کشوری به زیبایی یوسف؛
با غم و اندوه پدرش؛
و به خیانتکاری برادرانش🙂..!
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_118
محمد:از اتاق رسول که اومده بیرون رفتم سراغ رقیه و بهش گفتم که بره پیش رسول منم رفتم پیش داوود
رقیه:بعداینکه محمد رفت منم رفتم پیش رسول همین که رسیدم به تختش و گفتم
جانم چه کارم داشتی ؟
رسول :من و از خونه ات بیرون کردی به خاطر اینکه چند روز نیومدم خونه و بهت زنگی نزدم وضعم و داری میبینی تومن و به این حال انداختی
رقیه من بهت گفته بودم نتونستم بهت زنگ بزنم پس چرا اینکار رو کردی
چرا رقیه؟!؟ 💔🥲
رقیه:ر.رسول چی داری میگی؟!
محمد چیزی گفته؟!
رسول: اوه..چقدر زود باهاش خودمونی شدی!
اول اینکه محمد ن اقا محمد دوم اینکه محمد اصلا خبر نداره
رقیه: رسول تو چت شده برادر من؟!
رسول: من هیچی..
فقط می خوام بدونم چرا اون روز اینجوری باهام رفتار کردی؟!
چرا رقیهه🥺
رقیه: ببخشید داداش...اشتباه کردم برادر..
بگو چیکار کنم من رو ببخشی؟!
رسول: اینکه دلیل بیرون کردنم از خونت چی بود؟!
اینکه بهت سر نزدم بود؟!
اره رقیه؟!الان از این وضع من تو رو خوشحال میکنه؟!
الان...
رقیه: بسههه دیگههههه..
هی من هیچی بهت نمیگم هی بازم حرف میزنه...
اره من اون روز عصبی شدم اره از خونه بیرونت کردم..
این رو گفتم و از اتاق خارج شدم..
رو ب روی اتاق نشستم..
اشکام رو اروم پاک کردم..
خب مگه مقصر من بودم؟! من اون روز اصلا حواسم ب هیچی نبوددد😭
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: دعوای خواهر برادری؟!