گاندویی ها🙃
پارت ۹
#داوود
رفتم سمت رسول و گفتم استاد رسول بیا این هم مشخصات سوژه
رسول:پشت میزم بودم که یه نفر گف استاد رسول برگشتم دیدم داوود هوففف این دوباره با من خودی شد(حرصی )
از دستش جوری عصبی شدم که بلند شدم و زدم تو صورتش جوری که افتاد روی زمین
داوود:رسول بلند شد و یکی زد روی صورتم جوری زد که افتادم روی زمین
فرشید:سرم تو کامپیوتر بود که صدایی تو سایت پیچید
نگاهی کردم دیدم داوود روی زمین افتاده و رسول هم عصبی بالا سرشه
سریع رفتم سمتشون لب زدم
رسول چیکار می کنی !!!!
کمک داوود کردم که بلند بشه
خویی داوود
رسول:برگه ها که از دست داوود افتاده بود رو برداشتم و دوباره نشستم سر میزم
فرشید:نگاهی به صورت داوود کردم رد دست رسول روی صورتش بود و گوشه ی لبش داشت خون میومد
گفتم داوود خوبی
داوود:خوبم
*برو یه آب بزن صورتت لبت داره خوم میاد
داوود:رفتم یه آب زدم صورتم و اومدم دوباره فرشید اومد سمتم پرسید خوبی منم گفتم خوبم و رفتم سمت میزم
تو این فکر بودم که رسول چرا این جور کرد چرا زد تو صورتم ماسکی که همرام بود رو زدم روی صورتم که بقیه نگن صورتت چیشده
رفتم سمت فرشید و بهش گفتم فرشید
فرشید:جانم
عهههه داوود چرا ماسک زدی؟
داوود:فرشید میشه به کسی نگی که رسول زد تو صورتم ؟؟؟
فرشید:یعنی برا اون ماسک زدی !!!
داوود:آره چون حوصله ی توضیح به آقا محمدو بقیه رو ندارم
بد هم قبلا آقای عبدی گفته بود هر گونه دعوا توبیخ داره دلم نمی خواد رسول بخاطر من یا یه دعوا کوچیک توبیخ بشه
فرشید:دمت گرم داوود واقعا دمت گرم رسول با تو چیکار کردو تو چیجور باهاش رفتار میکنی
داوود:🙂
چیزی نگیااااا
فرشید:باشه داداش نمیگم برو
داوود:فدات
رسول:نگاهی به داوود کردم پیش فرشید داشت پچ پچ می کرد
و بد چند دیقه رف چرا ماسک زده بود به طرف فرشید رفتم تا ازش بپرسم
فرشید این داشت چی میگف این پسره
فرشید:رسول واقعا ازت انتطار نداشتم همچین کاری کنی
رسول تو زدی تو صورت اون ولی اون ماسک زد تا کسی نفهمه و توبیخ نشی
رسول: چیییی
خب می خواست ماسک نزنه به من چه
فرشید: رسولللللل
رسول:بله
فرشید:هیچی برو سر کارت
رسول:رفتم .........
فرشید:این رسول چه رویی داره واقعا داوود باهاش چیکار کردو رسول داره چیکار می کنه نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱بود به سمت سعید رفتم و گفتم برم ناهار
سعید:باشه
فرشید:با سعید به سمت داوود و رسول رفتیم و به اونا هم گفتیم
گفتن بعدا میان
گا هم لاشه ای گفتیم و راه افتادیم به سمت نماز خونه
محمد : نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعته ۱ هس رفتم پایین بچه ها همشون رفته بودن بجز داوود و رسول به سمت داوود رفتم دیدم ماسک زده با تعجب ازش پرسیدم چرا ماسک زدی؟؟؟؟
داوود:یکی دستش رو گزاشتم روی شونم برگشتم دیدم باباست سریع بلند شدم و گفتم چیزی نیس یه خورده سرما خوردم
محمد:خب می خوای بری دکتر ؟؟؟
داوود:نه آقا خوب میشم
محمد:خب باشه ولی اگه حالت خیلی بد شد برو حتما
داوود: چشم
محمد:بی بلا
حالاهم پاشو بریم ناهار
داوود:آقا من یه چیزی خوردم سیرم شما برید
محمد:باشه
به سمت رسول رفتم و گفتم استاد دیگه کار بسه پاشو بریم ناهار
رسول:عهههه آقا
سریع بلند شدم و گفتم شما برید من کار ها رو انجام دادم میام
محمد:نه دیگه پاشو
رسول:آخه .......
چشم
محمد: با رسول به سمت نماز خونه رفتیم......
با رسول به سمت نماز خونه رفتیم فرشید سعید هم اونجا بودن داخل شدیم
فرشید:غذا از دیشب که دست پخت سر آشپز سعید بود مونده بود
گزاشتمیش روی گاز که داغ بشه
داشتم سر به سر سعید میزاشتم که آقا محمد و رسول هم اومدن سریع بلند شدیم
محمد:بشینید بچها
کنارشون نشستم و گفتم ما اومدیم برا غذا مثه اینکه غذایی در کار نیست (خنده)
فرشید:با این حرف آقا محمد هممون خندیدیم و گفتم چرا آقا غدای دیشب هس
رسول:اه اه اون که سعید درست کرد
فرشید:آره همون
رسول:من گشنم نیس میرم سر کارم
محمد: بشین رسول
سعید: نه آقا محمد بزار بره کسی که گشنه باشه هر چیزی بزاری جلوش می خوره
رسول:نخیر من گشنه نیستم ولی میشینم چون دست پخت عالیه
محمد:(خنده)
سعید:آره جون خودت
آره دیگه دست پخت من عالیههه
فرشید:آقا داوود کجاس؟؟
محمد:گف که گشنمه نیس
فرشید:پس من سهمش رو میزارم براش
سعید:آره بزار
رسول:اون گفته گشنم نیس یعنی نیس دیگه چرا اینقدر میگید سهمش رو میزارم
محمد:بسه دیگه
فرشید جان غذا رو بیار که کلی کار داریم
فرشید: بله چشم
راوی: بد از خوردن غذا همگی به سمت میزشان رفتند و دوباره شروع به کار کردن
فرشید:چشم به داوود بود چرا نیومد برا غذا.......
...................
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاهدویی ها 🙃
پارت:۱۰
رفتم سمتش
آقا داوود چرا نیومدی برا ناهار
داوود:گشنم نبود
فرشید:جدی ؟؟؟؟
داوود:آره
فرشید: ولی من این جوری فک نمی کنم
فقط گشنت شد برو نمازخونه غذای رو گزاشتیم
داوود:😂
باشه مرسی
فرشید:خواهش می کنم
چند ساعت بد ........
نگاهی به ساعت کردم ساعت هشت شب بود وسیله هامو جمع کردم و از اتاق رفتم بیرون از پله ها پایین رفتم دستم رو گذاشتم روی شونه داوود
داوود: تو خودم بودم که یکی دستش رودگذاشت روی شونم برگشتم دیدم آقا محمده
بلند شدم و گفتم سلام اقا
*سلام اقا داوود خوبی
داوود:بله بهترم
*حب خداروشکر
داوود نمیای خونه (با صدای اروم )
داوود: می خواستم بگم آره که یادم افتاد اگه برم خونه باید ماسکی در بیارم و بابا میدید گوشه ی لبم زخمه و باید توضیح میدادم برا همین گفتم نه بابا امشب رو سایت می مونم
*عههه
باشه بمون من برم خدافظ
داوود:خدافظ
بابا که رف دوباره سرم رو بردم توی کامپیوتر
چییییی درست میدیدم این موقعیت احمد سلطانیه !!!!
سریع موقعیتش رو فرستادم برا رسول و رفتم سمتش
رسول:مشغول پیدا کردن سوژه ها بودم که یکی اسمم رو صدا زد برگشتم دیدم این پسرس(حرصی)
داوود:رسول موقعیت احمد سلطانی رو برات فرستادم
مراقبش باش
رسول:چییییییی
چطوری تونستی پیداش کنی؟؟؟
داوود:تونستم دیگه الانم مراقبش باشم گمش نکنی
رسول:واییییییییییی این چطوری می تونه با من این جوری حرف بزنه منی که زدم توی صورتش با این حال بازم ازش بدم میومد گفتم :باشه حالا اقا داوود شما مریضی تو سایت میچرخی ما رو هم مریض نکنی 😏
داوود:این پسره چه رویی داره خودش زده تو صورتم خودشم میگه مریضی.........
نترس خوبم تو یکی چیزیت نمیشه
رسول: حالا چرا وایسادی اینجا
برو سرکارت
داوود:بدون اینکه چیزی بگم به سمت میزم قدم برداشتم
رسول:نمیدونم چی جوری این پسره تونسته پیدا کنه موقعیت سوژه رو پیدا کنه.......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: جوری بد که افتادم روی زمین
پ ن: کمک داوود کردم
پ ن : نترس تو یکی چیزیت نمیشه
پ ن: داوود خوبی؟
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها🙃
پارت ۱۱
#داوود
شیوطونه میگه من بگم پسر بابامم خودمو راحت کنم از حرف خودم خندم گرفت پسر بابام
محمد:از سایت خارج شدم و به سمت خونه راه افتادم بد چند دقیقه رسیدم
در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم
عطیه: دنیا زنگ زد گف فردا میاد خونه منم امشب تنها بودم نمی دونستم که محمد میاد خونه یا نمیاد
می خواستم برم پیش عزیز که صدای تیک در اومد نگاهی کردم دیدم محمده
در باز کردم و گفتم سلام اقا محمد
محمد: سلام عطیه خانم چخبرا
عطیه: من که هیچی شما چخبر!
محمد: سلامتی
عزیز: صدای محمد و عطیه میومد رفتم بیرون و گفتم اقا محمد دیگه نگی یه مادری هم داریم
محمد: سلام عزیز جون بخدا درگیرم از یه طرف پرونده ی جدید از یه طرف سوژه ها
عزیز: سلام پسرم ـمیدونم فدات شم شوخی کردم
راستی داوود کو
عطیه: عههه محمد داوود کجاست
محمد: داوود موند سایت گف امشبو نمیام خونه
عطیه: عهه
خب عزیز جون شما هم بیا بالا که شام بخوریم
عزیز: من اومدم به شما بگم بیاید برا شام الانم بیاید
محمد: نه عزیز مزاحم نمیشیم
شما بفرمایید بالا
عزیز: محمد میگم شما بیاید دیگه نگو نه
محمد: چشم
عزیز: بی بلا
محمد: رفتیم پیش عزیز بد از خوردن شام و شستن ظرفا برگشتیم بالا تو فکر داوود بودم که الان بهتره !!!
نتوستم تحمل کنم و زنگ زدم به داوود
داوود: مشغول کار کردن بودم که گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش کردم بابا بود سریع جواب دادم
«مکالمه ی محمد و داوود»
*سلام بابا
محمد: سلام اقا داوود چخبر
*هیچی مشغول کارم
محمد: خسته نباشی بابا
داوود زنگ زدم بگم که.....
*مرسی بابا❤️
جانم بابا
محمد: خواستم بگم بهتری بابا
*اره بابا خوبم
چیزی نبود که
محمد: خب دیگه مزاحمت نمیشم
*مراحمی بابا
محمد: فیلا خدافظ
*خدافظ بابا
«پایان مکالمه
محمد: داوودذگ که گف حالم خوبه خودم حالم بهتر شد و تونستم دراز بکشم روی تخت و چشام رو ببدنم و سیاهی (منظوزش خوابه)
×فردای ان روز ×
محمد: از خواب پاشدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم بد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم
عطیه: داشتم سفره رو میچیدم دیدم محمد اومد
سلام محمد صبحت بخیر
*سلام عطیه بانو صبح شما هم بخیر
به به چه سفره ای چیدی.........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722