eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ..))! ژرفا هستم نویسنده رمان جدید. 🌱 و قراره از امروز پارت گذاری رو شروع کنم ..! امیدوارم که رمان رو دوست داشته باشین ..🤌
بریم برای پارت گذاری ...!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت اول رسول هفت و نیم صبح شنبه . امروز روز اول کاری من بود چند هفته میشد از اداره قبلی انتقالی گرفته بودم و میخواستم به سایتی برم که داوود مشغول بود گفته بود وسط پرونده دارم بهشون اضافه میشم و امکان این هست که عقب بمونم ولی من کم تجربه نبودم ! بودم ؟ نه نبودم می دونستم از پسش بر میام .. سوار تاکسی شدم به آدرسی که داوود گفته بود رفتم باید قبل از ساعت هشت و ربع خودم رو معرفی میکردم ... بعد از چند دقیقه رسیدم رو به روی ساختمون مورد نظر نگاهی کردم ، استرس نداشتم ولی آروم هم نبودم بسم الله گفتم و وارد شدم محمد امروز قرار بود یه نیروی جدید به گروه اضافه بشه از‌ سوابقش معلوم بود یه نیروی حرفه ایه و همین برای اومدن به گروه تا حدودی کافی بود . کسی که برای اومدنش  خیلی خوشحال بود داوود بود میگفت که از هم دانشگاهی هاش بوده .‌‌ تنها نگرانیم این بود نتونه خودش رو به روال پرونده برسونه که خب اینم درست میشد . به صفحه مانیتور خیره بودم که داوود با هیجان در زد . سرم رو  بالا گرفتم با خوشحالی گفت: آقا،  رسول ، نیروی جدید اومد.  براش سری تکون دادم و بلند شدم به سمت بیرون رفتم بچه ها رو دیدم که دورش وایسادن و خودشون رو معرفی میکنن  داوود که سمتشون رفت متوجه من شدن و کمی ازش فاصله گرفتن    تا چهرش معلوم شه .. از چیزی که دیدم زانو هام شل شدن انگار توان ایستادن نداشتم حتی نمی تونستم واکنشی نشون بدم . این همه شباهت ممکن نبود ، نمی دونم بچه ها هم متوجه شدن یا نه ولی ، ولی انگار بعد از پنج سال فرزاد برگشته بود ، انگار ، انگار این فرزاد بود که بعد از پنج سال از لبنان برگشته بود ، تنها تفاوت بین رسول با فرزاد عینکی بود که روی چشمای رسول جا خوش کرده بود با موهای فرفریش  می تونستم بفهمم این فرزاد برادر کوچیکم  نیست ، این رسوله نیروی جدید  چند ثانیه که به اندازه چند دقیقه گذشت تا به خودم بیام خوش آمد بگم و ازش بخوام چند دقیقه دیگه به اتاقم بیاد . ••••••••••••••••••••••••• پ ن: اولین روز کاری.. پ ن: داوود با هیجان وارد شد..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت دوم محمد توی اتاق نشسته بودم به مانیتور خاموش جلوم خیره شده بودم .. انگار با دیدن رسول زخم دلم تازه شده بود ، ذهنم رفته بود پنج سال پیش وقتی که فقط یه انگشتر از فرزاد برام اوردن پنج سالی که گذشت ولی زخمش‌‌هنوز مثل روز اول تازه بود رسول پشت در اتاق وحدت وایسادم  آروم تقه ای به در اتاق زدم که از پشت در صدا اومد " بیا تو " در رو آروم باز کردم داخل اتاق که شدم دوباره سلام کردم با اشاره ای که بهم کرد روی صندلی نشستم  نگاهی انداخت،، چند ثانیه روی  صورتم قفل شد و بعد به برگه های دستش نگاه کرد با جدیتی که توی صداش کاملا مشخص بود گفت : ریوان موحد درسته ؟ از شنیدن اسم ریوان لحظه ای تمام وجودم لرزید خواسم حرفی بزنم که خودش پیشی گرفت و گفت : پس‌چرا رسول صدات میزنن؟ دلیل خاصی داره؟ تعجب کردم ‌ . چی باید می گفتم . بعد از چند ثانیه مکث گفتم :: خیلی وقته همه رسول صدام می زنن ، اسم ریوان فقط توی شناسناممه. سرش رو بالا گرفت بهم نگاه کرد ، ترسیدم ، نکنه چیزی میدونه؟ نه امکان نداشت از کجا باید می فهمید .. لبخند زد با همون لبخند گفت:: باید ورودت رو به گروه خوش آمد بگم،  با چیزایی که خوندم میدونم توی کارت حرفه ای هستی با تعریف هایی هم که داوود گفته میشه گفت میتونی خودت رو به پرونده برسونی . با شنیدن اسم داوود لبخند محوی که شاید فقط خودم حسش میکردم روی لبام مهمون شد ، این پسر همیشه به من لطف داشت ، وحدت که حالا می دونستم اسمش محمده ادامه داد :: محل کارت و میزت رو داوود نشونت داده امروز یه مطالعه روی پرونده داشته باش که فردا توی جلسه درباره پرونده توضیح بدم . سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم چشمی گفتم از روی صندلی بلند شدم با گفتن " با اجازه ای " از اتاق بیرون اومدم‌ نفس عمیقی کشیدم خداروشکر اینم به خیر گذشت ، چند ثانیه همونجا وایسادم و سمت میزم رفتم ..        ••••••••••••••••••••••••• پ ن: توی اتاق به مانیتور خاموش جلوم خیره شده بودم..
هستین پارت بزارم ...؟)
بهترین‌لوکیشن؟ حرم‌حضرت‌معصومهۜ :))💔 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل بستم به حسینی که وقتی همه رفتند او تنهایم نگذاشت:))! ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
_ جانِ‌من‌در‌می‌رود‌تا‌که‌می‌بینمت‌تو‌را . . من‌چه‌کنم‌که‌روح‌و‌دل‌شیفته‌ی‌‌شما‌شده!؛) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاجتم‌گیرم‌ز‌دست‌پر‌از‌مهرِ‌او ، خراسان‌رضا‌دربِ‌همه‌حاجات‌است . . ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
آن‌راك‌تویی‌‌چاره،بیچاره‌نخواهدشد :) . . . - آقای‌ ِاباعبدالله❤️‍🔥 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando