eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
آن‌راك‌تویی‌‌چاره،بیچاره‌نخواهدشد :) . . . - آقای‌ ِاباعبدالله❤️‍🔥 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سوم داوود یک هفته از اومدن رسول به سایت گذشته بود . بچه ها خیلی خوب باهاش آشنا شده بودن رسول انگار به دنیا اومده بود که توی دل همه جا شه ، بچه ها همه باهاش راحت  بودن  تنها کسی که بهش محل نمی داد و این وسط یه تیکه هایی میگفت امیر بود خواهر زاده آقا محمد،. سعی میکردم رسول احساس خجالت نکنه،  اما رسول توی سایت انگار یه رسول دیگه بود ، می خندید ، شوخی میکرد ، سر حال بود دقیقا بر عکس وقتایی که سایت نبود ، داشتم دوربین های پاساژ رو چک می کردم که به دوربینای خیابون روبه روی پاساژ نیاز پیدا کردم رسول رو صدا  زدم :: رسول دسترسی به دوربینای خیابون روبه روی پاساژ رو  بهم بده . چند ثانیه صبر کردم ولی رسول با هدفونی که روی گوشاش بود صدای منو نمی شنید. بلند شدم کنار رسول وایسادم توی کارش غرق شده بود دستم رو گذاشتم رو شونه اشه که سریع برگشت نگام کرد انگار ترسیده بود که هدفون رو از گوشش برداشت پکر نگام کرد :: تو کی آدم میشی داوود ؟ _ چی کار کردم مگه ! + هیچی ، کاری داشتی باهام ؟ آروم تر از قبل بهش گفتم :  نیاز  به دسترسی دوربینهای    خیابون روبه روی پاساژ  دارم. سری تکون داد : باشه دسترسی میدم.. سری تکون دادم به سمت میزم رفتم نمی دونم چرا رسول اینطوری شد ..   رسول ساعت  ۱۱ شب بود شیفتم تموم شده بود سیستم رو خاموش کردم کاپشنم رو برداشتم به سمت راهرو رفتم تو راه از دور یه نگاه به محمد کردم چشماش رو روی هم گذاشته بود .. داشتم به پارکینگ می رسیدم که داوود جلوم ظاهر شد خندید مثل همیشه بعد با لبخند گفت : خسته نباشی استاد داری میری خونه ؟ موتورت کجاست پس !  داشت با نگاهش دنبال موتورم می گشت که گفتم : خرابه دادمش تعمیرگاه _ پس با چی‌می خوای بری ؟ + تاکسی ، _ تاکسی چرا خودم میرسونمت   خونه تون . حوصله تاکسی گرفتن نداشتم پس بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم . چند دقیقه از حرکت کردنمون گذشته بود به بیرون خیره شده بودم که صدای ارومشو شنیدم :     چرا وقتی دستم رو گذاشتم روی شونه ات  ترسیدی؟ انگار هنوز یادش نرفته بود . صدام رو صاف کردم گفتم : هیچی حواسم مشغول کارم بود یهو اومدی ترسیدم.  دیگه چیزی نگفت .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن: تو کی آدم میشی داوود؟!
پارت سوم رویار تقدیم شما ...🤌
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهارم رسول وقتی رسیدیم در خونه رو باز کردم که داوود هم پشت سرم اومد تو چهره حق به جانبی  به خودش گرفت گفت : من اصلا خونتو ندیدم خندیدم آروم گفتم : بفرما داوود پشت سر رسول راه افتادم دو طبقه رو با پله رفتیم بالا نفسم گرفت روبه رسول که جلوتر میرفت گفتم : آسانسور نداره .!؟ نچی زیر لب گفت به طبقه سوم که رسیدیم لامپ کم نوری زور میزد که راهرو رو روشن نگه داره جلوی یکی از در ها وایساد کلید رو داخل قفل چرخوند درو باز کرد خودش کنار رفت با لبخند تعارفم کرد   داخل که رفتیم پشت سرم اومد تو و لامپ راهرو رو روشن کرد . از دیدن خونه یه لحضه دلم گرفت یه راهروی کوچیک و کوتاه که سمت راستش دستشویی بود و کمی بالاتر سمت چپش یه اتاق کوچیک  راهرو رو که رد می کردی یه پذیرایی کوچیک که یه قالی ۱۲ متری کرم جا خوش کرده بود و سمت راستش یه آشپزخونه خیلی کوچیک داشت با یه پنجره نسبتا بزرگ کنار پذیرایی . وسایلش کم بودن  ولی تمیز و مرتب از چیزی که فکر میکردم کوچیک تر و دلگیر تر بود.. روی قالی تکیه به دیوار نشستم همه ی لامپ ها رو روشن کرد ، که یکم فضا بهتر شد سمت اشپزخونه رفت و مشغول میوه شستن شد .. بلند شدم رفتم کنارش آروم گفتم : میوه نمی خوام رسول ولی حالا که تا اینجا اومدم   با لپ تابت  اون کلیپای دانشگاه رو برام بفرست . سری تکون داد : باشه برو بشین تا بیام .. رفتم نشستم رفت سمت اتاقش چند دقیقه بعد با لپ تابش کنارم نشست و مشغول شد . همون طور که نشسته بودم گفتم : رسول تو میگفتی جای کوچیک نفست میگیره اصلا از اینجور خونه ها خوشت نمی یومد . همونطور که سرش تو لپ تاب بود گفت : پول به بهترش نرسید همین رو هم با بدبختی پیدا کردم .. از حرفی که زدم پشیمون شدم ، دیگه حرفی نزدم که بعد از چند دقیقه سرش رو اورد بیرون لبخند زد : تموم شد فرستادم برات .. با شنیدن این حرف بلند شدم نمی دونم چرا ولی دلم نخواست دیگه بمونم سریع خداحافظی کردم اومدم بیرون.. رسول بعد از رفتن داوود من موندم زندانی که اسمش خونه بود سمت اشپزخونه رفتم میوه ها رو گذاشتم تو یخچال لپ تاب رو گرفتم رفتم توی اتاق روی تخت دراز کشیدم و فقط چشامو بستم  ••••••••••••••••••••••••• پ ن: زندانی که اسمش خونه بود..
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هشدار! شما با دیدن این سکانس، احساس غرور و گدرت میکنید😎💪 https://eitaa.com/Admin_Gando
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش من به این سکانس: میشه تو چیزی رو توضیح ندی؟😐 https://eitaa.com/Admin_Gando