eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
تولد مبارک هستی جانم🌿👒
تولدتون مبارک مدیر پایه ی چنل((((: هزارساله بشی و آرزوهاتون بشن خاطره✨🤍
هدایت شده از حوالی پاییز
هستی جان تولدت مبارک❤️ امیدوارم در تمام لحظه های زندگیت موفق باشی ❤️ وروز به روز به یزی بودنت اضافه بشه😂😂 @Admin_Gando
تولدتون مبارک 💛 امیدوارم آرزو هاتون تبدیل به خاطره شن ..💛
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت ششم سعید از روی صندلی بلند شدم سیستم رو خاموش کردم کت چرمی مشکیم رو پوشیدم . نگاهی به فضای سایت انداختم داوود روی صندلیش نبود ، رسول هم مثل همیشه به مانیتور جلوش خیره شده بود .. به فرشید نگاه کردم ، استکان چایی رو نزدیک لبش کرده بود که با داغ بودن چایی دوباره اون رو از  لبش دور کرد ،. به سمتش حرکت کردم دستی رو شونش گذاشتم که به عقب نگاه کرد با دیدنم لبخند زد. کنارش وایسادم گفتم : نمیای بریم !؟ منفی سرش رو تکون داد : نه می مونم فعلا . جدی گفتم : چرا چیزی شده ؟ بهم نگاه کرد : نه ذهنم درگیره ، میدونی حس میکنم این پرونده بیشتر  از قتل چند تا دختره ، هرچی داریم میریم جلوتر داریم به مجرم های پرونده قبلی برخورد میکنیم .. سری تکون دادم : اره درسته،  هر روز داره پیچیده تر .. چند ثانیه رفت تو فکر بعد سمتم برگشت : مزاحمت نمیشم خسته ای می خوای بری خونه . با لبخند خداحافظی کردم و رفتم سمت پارکینگ . بعد از سوار ماشین شدن بیست دقیقه ای طول کشید تا به خونه برسم . جلوی در خونه ریموت رو زدم که در باز شد و با ماشن وارد حیاط شدم .. پیاده که شدم ، آقا جعفر رو دیدم که داشت به باغچه کنار حیاط اب می داد بهش سلام کردم . پله  ها رو یکی دوتا طی کردم ، وارد پذیرایی شدم کسی رو ندیدم . از پله ها بالا رفتم ، در اتاقم رو باز کردم . از خستگی حوصله عوض کردن لباسام رو نداشتم که کف اتاق دراز کشیدم  و چشمام رو  بستم. ** نمی دونم  چند ساعت گذشته بود ، فضای اتاق تغریبا تاریک شده بود . با دستم دنبال گوشیم می گشتم. که جسم تغریبا سنگینی رو شکمم  نشست ،، چشمام رو کمی باز تر کردم که چشمم خورد به آیهان که با دوتا چشم    مشکی که بهم زل زده بود   ،، خندیدم با صدای گرفته گفتم " تو اینجا چیکار میکنی جوجه ؟!! . بدون هیچ واکنشی داشت بهم نگاه میکرد ، شاید بخاطر تاریکی اتاق بود که نمی شناختم . نشستم ، محکم بغلش کردم چند تا بوس پشت سر هم روی لپاش کاشتم ، بلند شدم بغلش کردم،  از پله ها پایین رفتم ، بخاطر  لامپ های روشن  پذیرایی  چشمام اذیت شدن . سمت آشپزخونه رفتم که فائزه روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود و مشغول خورد کردن خیار ها بود   ، با دیدنم سلامی کرد و دوباره به کارش مشغول شد ،. روی یکی از صندلی ها نشستم خیاری دست آیهان دادم .. بعد با شیطنت گفتم : فائزه می خوای با شوهرت بیا همینجا زندگی کن که دیگه هر روز زحمت نکشی بیای اینجا، . متوجه منظورم که شد یه لحظه خندش گرفت  بعد با جدیدت چشم غره ای برام رفت ، اما مثل همیشه جوابم رو نداد انگار ....انگار باز با شوهرش دعوا کرده بود که آروم گفتم : مهرداد واسه شام تشریف نمیاره ؟. آروم تر از من گفت : نه ‌..... نمیاد . پس حدسم درست بود دعوا کرده بود. کلافه به ساعت نگاه کردم نزدیکای ۱۰ شب بود   .. پرسیدم: مامان کجاست ؟ که گفت : تو حیاطه ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : بیشتر از قتل چند تا دختره.. پ ن : آیهان کوچولو
فائزه هستن ... خواهر سعید ..
سلام ظهرتون بخیر 💖