نهبیمارَمنهخوشحالَمنهازحالَمخبردارم؛
گهیباجان،گهیبادِل،گهیازهردوبیزارم(:
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمزگشایی از کد..
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت دوازدهم
محمد
توی اتاق نشسته بودم ، که علی در زد و وارد اتاق شد ، سریع پرسیدم: خب علی چی شد ؟ رسیدی به جایی ؟
آروم مکثی کرد: نه آقا متاسفانه به جایی نرسیدیم .. آقا به نظرتون کی رو شناسایی کردن ..
عصبی به صندلیم تکیه دادم کلافه گفتم: نمی دونم ،
چیزی نگفت آروم گفتم : باشه ، خسته نباشی علی..
با اجازه ای گفت و اروم رفت بیرون بلافاصه بعدش آقای عبدی اومد داخل به احترامش بلند شدم بعد از سلام نشستیم
گفت: چی شد ، علیبه جایی رسید ..
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم: نه آقا متاسفانه به جایی نرسیدیم..
چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: حدس میزنی کدوم ازبچه ها رو شناسایی کردن ..
کلافه بودم از اینکه نمی دونستم جون کدومشون در خطره .
آروم گفتم : نمی دونم آقا ولی .... ولی شاید داوود شناسایی شده باشه ..
با تردید گفت : چطور ؟!
گفتم : توی آخرین ماموریت داوود بود و چندتا نیروی دیگه ، امکان اینکه همون موقع شناسایی شده باشه زیاده ..
بعد از چند ثانیه گفت : بهتره فعلا تا مطمئن نشدیم کسی خبر دار نشه که نگران شن ..
نگران سرمرو تکون دادم
که ادامه داد: احمدی چی شد ..
گفتم : آقا تحت نظره ولی احتمال اینکه یکی از مجرم های پرونده باشه زیاده ..
از جاش بلند شد که منم همراهش بلند شدم
سریع تکون داد : به محض اینکه مجرم بودنش مشخص شد دستگیرش کنید ..
چشمیگفتم که از اتاق بیرون رفت ، کلافه روی صندلی نشستم ، فقط دعا می کردم داوود نباشه ...
رسول
سرم تو سیستم بود که داوود کنارم نشست بهم سلام کردیم .
که چشمش رفت سمت تراول ماگم بلندش کرد گفت : چه خوشگله، ، از این سلیقه ها نداشتی ؟
چشم غره ای نشونش دادم بعد با لبخند گفتم: آقا محمد برام خریده .
خندید : اع مبارکه ..
بعد درش رو باز کرد و کمی ازنسکافه داخلش خورد .
بعدش گفت : کی کارت تموم میشه؟!
گفتم : چرا ؟
خونسرد گفت : هیچی می خوام بیام خونت ، البته اگه نمیری نماز خونه
آروم گفتم: باشه الان کارم تموم شد میریم ..
آروم همونطور که تراول ماگم دستش بود بلند شد گفت : باشه پس من تا این نسکافه رو می خورم کارت رو کن ..
بعد هم رفت سر میزش ..
با خنده گفتم : چقد تو پرویی داوود ..
شونه ای بالا انداخت خندید و چیزی نگفت.
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : نه آقا متاسفانه به جایی نرسیدیم..
پ ن شاید داوود شناسایی شده )!
پ ن : بهتره امشب توی عملیات نباشه))
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ #رویار۱ پارت دوازدهم محمد توی اتاق نشسته بود
تقدیم به اون عزیزی که صبح تو ناشناس گفت یزید بازی سر داوود 😅
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت سیزدهم
رسول
رسیدیم در خونه که داوود از پشت موتور پیاده شد . با پیاده شدن من وایساد پیش در ..
درو باز کردم وارد راهرو شدیم که رعد و برق بزرگی راهرو رو روشن کرد ...
داخل خونه که شدیم ، بارون شدت گرفته بود که داوود گفت: چطور الان برم خونه ؟!
رفتم سمت آشپز خونه گفتم : خب امشب همینجا بمون .
نگاهش کردم گفتم : چیزی میخوری ؟!
با لبخند گفت: نه مرسی ، چیزی نمی خوام ..
کنار بخاری نشست ، که آروم بهم گفت حالت خوبه رسول ؟!
از سوالش تعجب کردم ، بهش نگاه کردم: چطور چیزی شده .
نگاهش رو ازم گرفت : نه ولی چند وقت پیش داشتی تو خواب حرف میزدی ..
باتعجبگفتم : چی میگفتم ؟!
شونه ای بالا انداخت : نمی دونم .. ، کوردی حرف میزدی ،،
شیر آب رو بستم ، از سوتی که داده بودم عصبی بودم .
خونسرد گفتم : عجیبه ، یکی از دوستای دانشگاهم کورد بود یاد گرفتم ..
انگار نمی خواست ول کنه که گفت: منو تو هم دانشگاهی بودیم ، کدوم دوستت؟!
چند ثانیه پوکر نگاهش کردم بعد گفتم : داوود ، من از تو بزرگترم پس طبیعیه که زودتر برم دانشگاه ، پس تو اون موقع پیشمن نبودی .
سرش رو تکون داد : اها از اون لحاظ، ، بعد با خنده گفت : فهمیدم
خدارو شکری زیر لب گفتم که بلند شد رفت سمت اتاق ، از همونجا بلند گفت : رسول به نظرت الان تو بازار هندونه هست ؟!
خندیدم : نه فک نکنم چرا ؟؟
با ناراحتی گفت : هیچی دلم هندونه می خواد..
چند دقیقه گذشت، ساکت شده بود ، هیچ صدایی از سمت اتاق نمی اومد ..
پرسیدم : چی شد داوود ساکتی ؟!
وقتی جوابی نشنیدم رفتم توی اتاق ، با چیزی که دیدم تمام ترس وجودم رو گرفت ،،،
داوود کارتون روی میز رو باز کرده بود و چند تا عکس قدیمی دستش بود ..
با تعجب برگشت سمتم به یکی از عکس ها اشاره کرد : اینی که تو عکسه تویی رسول؟؟؟?
اره من بودم ... من بودم که یه لباس کوردی پوشیده بودم یه لبخند پهنی که رو لبام بود ..
زبونم قفل کرده بود ، عرق سرد رو روی پیشونیم حس میکردم...
که دوباره نگاهش رو ازم گرفت و به عکس بعدی نگاه کرد ..
عکسبعدی رو نشونم داد : اینا که اینطوری وحشی تو عکس وایسادن با تو نسبتی دارن ؟!
با هر بدبختی بود زبونم باز شد : ب ..ده من اون عکسا رو داوود ..
به حرفم توجهی نکرد ..
با هر حرفی که میزد انگار یه بیل خاک روم میریختن ... انگار کنترلی دست خودم نداشتم ...
که با دیدن یه عکس گفت : این زنه کیه ؟؟ چقد لباساش شبیه منافق های زمان انقلابه ...!
کنترلی روی خودم نداشتم ،، اون کاری رو کردم که نباید میکردم ..
محکم زدم تو گوشش ،، حس کردم فکش شکست ..
چند قدم عقب رفتم نشستم رو تخت سرم رو محکم بین دستام گذاشتم ،
داوود چند ثانیه با بهت بهم نگاه کرد ، عکسا رو گذاشت رو میز ، کاپشنش رو برداشت از اتاق رفت بیرون، ، صدای در رو که شنیدم فهمیدم توی این بارون رفته ..
چند ثانیه گذشت ، با حرف های داوود بغضم شکست مطمئن بودم کسی صدام رو نمیشنوه ،،،
صدای گریه هام کل اتاق رو گرفته بود ، کاش ... کاش همون موقع می مردم و این قدر زجر نمیکشیدم..)
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : چند وقت پیش تو خواب کوردی حرف میزدی )...
پ ن : من بودم با لباس کوردی که پوشیده بودم ...!
پ ن : محکم زدم تو گوشش ،حس کردم فکش شکست ...
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ #رویار۱ پارت سیزدهم رسول رسیدیم در خونه که
پارت بعدی رو می خواین ... ناشناس پر باشه ..
https://daigo.ir/secret/31654746856