eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سیزدهم رسول رسیدیم در خونه که داوود از پشت موتور پیاده شد . با پیاده شدن من‌ وایساد پیش در .. درو باز کردم وارد راهرو شدیم که رعد و برق بزرگی راهرو رو روشن کرد ... داخل خونه که شدیم ، بارون شدت گرفته بود که داوود گفت: چطور الان برم خونه ؟! رفتم سمت آشپز خونه گفتم : خب امشب همینجا بمون . نگاهش کردم گفتم : چیزی میخوری ؟! با لبخند گفت: نه مرسی ، چیزی نمی خوام .. کنار بخاری نشست ،‌‌‌ که آروم بهم گفت حالت خوبه رسول ؟! از سوالش تعجب کردم ، بهش نگاه کردم: چطور چیزی شده . نگاهش رو ازم  گرفت : نه ولی چند وقت پیش داشتی تو خواب حرف میزدی .. با‌تعجب‌گفتم : چی‌ میگفتم ؟! شونه ای بالا انداخت :  نمی دونم .. ، کوردی حرف میزدی ،، شیر آب رو بستم  ، از سوتی که داده بودم عصبی بودم . خونسرد گفتم : عجیبه ، یکی از دوستای دانشگاهم کورد بود یاد گرفتم .. انگار نمی خواست ول کنه که گفت: منو تو هم دانشگاهی بودیم ، کدوم دوستت؟! چند ثانیه پوکر نگاهش کردم بعد گفتم : داوود ، من از تو بزرگترم پس طبیعیه که زودتر برم دانشگاه ، پس تو اون موقع پیش‌من نبودی . سرش رو تکون داد : اها از اون لحاظ، ، بعد با خنده گفت : فهمیدم خدارو شکری زیر لب گفتم که بلند شد رفت سمت اتاق  ، از همونجا بلند گفت : رسول به نظرت الان تو بازار هندونه هست ؟! خندیدم : نه فک نکنم چرا ؟؟ با ناراحتی گفت : هیچی دلم هندونه می خواد.. چند دقیقه گذشت،  ساکت شده بود ، هیچ صدایی از سمت اتاق  نمی اومد .. پرسیدم : چی شد داوود ساکتی ؟! وقتی جوابی نشنیدم رفتم توی اتاق ، با چیزی که دیدم تمام ترس وجودم رو گرفت ،،، داوود کارتون روی میز  رو باز کرده بود و چند تا عکس قدیمی دستش بود .. با تعجب برگشت سمتم به یکی از عکس ها اشاره کرد : اینی که تو عکسه تویی رسول؟؟؟? اره من بودم ... من بودم که یه لباس کوردی پوشیده بودم  یه لبخند پهنی که رو لبام بود .. زبونم قفل کرده بود ، عرق سرد رو روی پیشونیم حس میکردم... که دوباره  نگاهش رو ازم گرفت و به عکس بعدی نگاه کرد .. عکس‌بعدی رو نشونم داد : اینا که اینطوری وحشی تو عکس وایسادن با تو نسبتی دارن ؟! با هر بدبختی بود زبونم باز شد : ب ..ده من اون عکسا رو داوود .. به حرفم توجهی نکرد  .. با هر حرفی که میزد انگار یه بیل خاک روم میریختن ... انگار کنترلی دست خودم نداشتم ... که با دیدن یه عکس گفت : این زنه کیه ؟؟ چقد لباساش شبیه منافق های زمان انقلابه ...! کنترلی روی خودم نداشتم ،، اون کاری رو کردم که نباید میکردم .. محکم زدم تو گوشش ،، حس کردم فکش شکست .. چند قدم عقب رفتم نشستم رو تخت سرم رو  محکم بین دستام گذاشتم ، داوود چند ثانیه با بهت بهم نگاه کرد ، عکسا رو گذاشت رو میز  ، کاپشنش رو برداشت از اتاق رفت بیرون، ، صدای در رو که شنیدم فهمیدم توی این بارون رفته .. چند ثانیه گذشت ، با حرف های داوود بغضم شکست مطمئن بودم کسی صدام رو نمیشنوه ،،، صدای گریه هام کل اتاق رو گرفته بود ، کاش ... کاش همون موقع می مردم و این قدر زجر نمیکشیدم..)    ••••••••••••••••••••••••• پ ن : چند وقت پیش تو خواب کوردی حرف میزدی )... پ ن : من بودم با لباس کوردی که پوشیده بودم ...! پ ن : محکم زدم تو گوشش ،حس کردم فکش شکست ...
شما در مورد رسول چه نظری دارین ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت چهاردهم محمد وارد اتاقم شدم  روی صندلی نشستم که دیدم روی سیستم یه‌ پیام ناشناس اومده بود با یه ایمیل دیگه  ، بازش کردم ، با دیدن چهره ای که روی سیستم نقش بسته بود دستم رو‌ مشت کردم عرق سردی که روی پیشونیم نقش بسته بود رو رو حس میکردم چند ثانیه بعد یه پیام ارسال کرد "" یکی از نیروهاته دیگه مگه نه ؟!"" یه بار دیگه به عکس خیره شدم ،، داوود بود داشت با یکی از نیرو ها صحبت می کرد ..... دقیقا از چیزی که نگران بود .. نیرویی که شناسایی شده بود داوود بود ... سریع بلند شدم رفتم سمت اتاق  آقای عبدی در زدم رفتم تو . پرسید : چیزی شده ؟ گفتم : آقا همون ایمیل ناشناس عکس داوود  رو فرستاده .. بدون مکث گفت : پس داوود شناسایی شده؟ کلافه سرم رو تکون دادم: درسته ، الان چیکار میشه کرد؟ چند ثانیه مکث کرد: باید خیلی احتیاط کرد ، داوود اگه حواسش نباشه هم جون خودش در خطره هم پرونده... حرفش رو تایید کردم:  داوود امروز مرخصی گرفته  به محض اومدنش باید بگم بهش .. سری تکون داد: امشب عملیات دستگیری احمدی رو انجام بدین ،،، بهتره داوود این عملیات رو نیاد .. چشمی گفتم و از اتاق رفتم بیرون ..... داشتم میرفتم سمت اتاق که رسول جلوم ظاهر شد سلام کرد بعد پرسید: آقا محمد داوود کجاست ؟ .گفتم: امروز رو مرخصی گرفته... آروم گفت: یعنی امروز نمیاد؟ گفتم : بخاطر عملیات امشب همه آماده باشن به داوود خبر میدم بیاد ... خواست بره که گفتم : راستی رسول . برگشت : بعله آقا؟ ادامه دادم : یک ساعت دیگه برای امشب جلسه داریم ، به بچه ها بگو چشمی گفت و رفت  ... رسول چند دقیقه ای میشد که جلسه شروع شده بود همه بودن به غیر از داوود ، نگران بودم بخاطر کار دیشب من الان نیومده باشه.. که از راه رسید در زد اومد داخل به بچه ها سلام کرد ، یه سلام خیلی آروم به من کرد و نشست .. میدونستم ناراحته از دستم. همه که جمع شدن آقا محمد بلند شد و گفت: همونطور که میدونید ما چند وقته که  رضا احمدی یکی از مظنون های پرونده رو زیر نظر داریم و قراره امشب عملیات دستگیریش رو داشته باشیم ، سابقه دزدی ، فرار ، و همچنین قتل و تجاوز رو هم داره و به نظر می رسه در قاچاق دست داشته باشه .. سعید و فرشید با من میاین و رسول هم پشتیبانی میکنی .. به داوود نگاه کردم تعجب کرده بود از اینکه امشب قرار نیست جایی بره ، با تعجب پرسید : آقا محمد من نیام ؟! محمد سریع گفت : نه داوود توی این عملیات نیازنیست.. داوود با ناراحتی‌ گفت : اما آقا من همیشه توی عملیات ها هستم . محمد یه لحظه با عصبانیت گفت : گفتم نه داوود بحث نکن. داوود از چهرش معلوم بود هم ناراحته هم از رفتار محمد ترسیده ...که دیگه چیزی نگفت . جلسه تموم شد . همه رفتن برای عملیات حاضر شن که آقا محمد صدام زد : رسول برگشتم : بله آقا بعد از چند ثانیه گفت : امشب اگر به هر دلیلی نیاز به نیرو داشتیم نمی خوام داوود رو بفرستی به هیچ وج .. تعجب کردم گفتم : چشم آقا که باز تاکید کرد: پس حواست باشه ، خیلی . گفتم : چشم آقا خیالتون راحت بعد هم از اتاق اومدم بیرون ،، عجیب بود اینکه داوود یکی از بهترین نیروهای عملیات بود و حالا آقا محمد اینطور حرف میزد .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : داوود ،،، یکی از نیروهاته دیگه مگه نه پ ن : گفتم نه داوود بحث نکن .. پ ن : نمی خوام داوود رو بفرستی ..
حالا که همه موافقین آماده شین بریم پارت بعدی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پانزدهم محمد با نیرو ها از سایت خارج شدیم ، مدام چهره معصوم داوود جلوی چشمم ظاهر می شد ، می دونستم ازم ناراحت شده اما ...اما این بخاطر خودش بود بخاطر امنیت خودش که سایت موندن براش بهتره ، مطمئنم اگه بفهمه دلخوریش برطرف میشه .. به در خونه احمدی رسیدم ، من ،سعید و فرشید و دوتا از نیروهای دیگه هر کدوم یه جای مشخص وایسادیم . به رسول زنگ زدم رسول پشت سیستم نشسته بودم داوود هم چند قدم اونطرف تر وایساده  بود و تمام این مدت هیچ حرفی نزده بود .. آقا محمد بهم زنگ زد : رسول سریع به  دوربینای خونش دسترسی پیدا کن . سریع گفتم چشم آقا  مشغول هک شدن دوربینای خونه شدم سه دقیقه گذشت که گفتم : آقا دسترسی دارم گفت : خوبه ، چک کن ببین وضعیت حیاط ویلا سفیده یا نه. داوود به سیستم نزدیک تر شده بود و دوربینا رو زیر نظر گرفته بود . که‌گفتم : آقا وضعیت سفیده ، — باشه پس ما  میریم داخل،  منو داوود بچه ها رو میدیدم که هر کدوم از یه قسمت داشتن وارد میشدن  یه استرس عجیبی توی دلم بود فکر میکردم ادمای بیشتری توی خونه باشن .. محمد داشت از از پله ها بالا می رفت که همون لحظه یکی از افراد خونه به سمت در داشت میرفت و اگه همینطور پیش میرفت با هم روبه رو میشدن . ترسیده  بود بلند داد زدم : محمد حواست باشه یکی داره میاد سمتت ، محمد تا اینو شنید سریع قایم شد و به بخیر گذشت ،یه مرد گنده از خونه بیرون اومد و رفت توی حیاط اسلحه اش رو مسلحه کرد و اطراف حیاط رو نگاه کرد ، به همه نیرو ها گفتم و اونا هم از دید مرد مسلحه پنهان شدن .. که به محمد گفتم : آقا اینا تعدادشون از شما بیشتره نیرو لازم دارید . حرفم رو تایید کرد : باشه رسول چند نفر رو بفرست ، یادت نرفته تو دفتر چی گفتم .. متوجه حرفش شدم چشمی گفتم،  هدفون رو از گوشم در اوردم. که داوود گفت : چی شد ، چی گفت ؟! گفتم : گفت چند تا نیرو بفرستم ! جلوم وایساد: رسول ، منو میفرستی دیگه مگه نه ؟ نگاهش کردم: نه !) با تعجب گفت: چرا ، آقا محمد گفت نرم چون نیازی نیست ، ولی الان نیازه دیگه . گفتم : نه داوود آقا محمد گفت نفرستم ، من نیروی پشتیبانم پس میگم نباید بری .. بدون توجه به حرفم خواست بره که دستش رو محکم گرفتم. با خواهشی که توی نگاهش بود گفت : رسول ، الان که نیروی خاصی توی سایت نیست اما‌من می تونم با نیروی دیگه برم ..، اگه نرم یا نیرو دیر برسه جون آقا محمد بقیه بچه ها در خطره می فهمی .. با شنیدن اسم محمد دستم شل شد .... تنها چیزی که تونستم بگم این بود که : حواست باشه داوود ،، آقا محمد بفهمه حتما توبیخم میکنه .. سری تکون داد  و سریع با دوتا نیروی دیگه رفت  ••••••••••••••••••••••••• پ ن : بلند داد زدم محمد حواست باشه.. پ ن :جون آقا محمد در خطره ..
سلام .) از این به بعد قراره ، بخاطر راحتی شما ناشناس ها رو در کانال زیر بزارم👇 https://eitaa.com/Nashnas_Admin_Gando پس حتما عضو باشید که نظرات رو باهم بخونیم ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شانزدهم داوود من و نیرو ها با تمام سرعتی که داشتیم رسیدیم ،  با احتیاط وارد حیاط شدیم که چشم آقا محمد خورد به من خیلی آروم ولی عصبی گفت : داوود تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه نگفتم نیا !. آروم گفتم: آقا نیروی خاصی توی سایت نبود ، کلافه سری تکون داد: باشه ، پشت سر آقا محمد آروم از پله ها بالا رفتیم رسول عملیات احمدی با موفقیت انجام شد اما چیزی از استرس من کم نمی شد.. دوتا از نیرو ها  یه وسیله برای جابه جایی متهم اورده بودن تو کوچه بقیه نیرو ها هم خونه رو بازرسی میکردن. داوود دست متهم رو گرفته بود و به سمت ماشین می برد ، آقا محمد هم از سمت حیاط خیلی ارومتر به سمت کوچه می اومد .. دیگه داشت خیالم از عملیات راحت میشد که ، خدایااااا این چی بود داشتم می دیدم .... یه فرد ناشناس چند متر اونورتر از داوود پشت یه درخت وایساده بود که داوود رو نشونه گرفته بود . همه چی توی یه لحظه اتفاق اوفتاد ، با تمام وجود داد زدم : داوود حواست باشه ...... اما... اما دیر شده بود یه تیر دقیقا داخل ریه داوود جا خوش کرده بود .. داوود با بدن خونی زمین اوفتاد ، احمدی از فرصت استفاده کرد و با کفشش ضربه محکمی به سر داوود زد و بعد اقدام به فرار. اما هنوز چند قدمی دور نشده بود که محمد  تیری به از پشت به سرش زد و همون لحضه کشته شد .... و بعد به سمت داوود دوید .. محمد از حیاط خارج می شدم که صدای تیری منو ترسوند ، تفنگ های ما صدا خفه کن داشت پس ، تیر از تفنگ ما خارج نشده بود .. به سمت در دویدم که دیدم احمدی داره فرار میکنه که با  تیری که به سرش زدم همونجا اوفتاد .. به داوود نگاه کردم که کف خیابون با بدنی پر از خون اوفتاده بود .. به سمتش رفتم ، داد زدم فرشید زنگ بزن آمبولانس. سرش رو تو بغلم گرفتم ، از درد داشت توی خون خودش دست و پا میزد ،، برای اینکه از هوش نره باهاش حرف میزدم . اما خونی که بخاطر ضربه احمدی از سرش میومد باعث شد همون دقیقه ها از هوش بره .. می دونستم کار همونیه که عکسش رو برام فرستاده بود  ... بعد از ۳ دقیقه آمبولانس رسید و داوود رو بردن بیمارستان ..   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : داوود رو نشونه گرفته بود..)! پ ن : تیر داخل ریه داوود جا خوش کرده.. پ ن : داوود کف خیابون...! https://daigo.ir/secret/31654746856